X
هیئت جوانان عزادار حضرت ابوالفضل العباس (ع)

درباره وبلاگ


هیئت جوانان عزادار حضرت ابوالفضل العباس(ع) محله پسکلایه کوچک واقع در شهرستان شهسوار بوده و عمده فعالیتهای این هیئت برگزاری مراسم فرهنگی و مذهبی با حضور جوانان ولائی و متدین محل و حمایت پیران و پیشکسوتان می باشد. مکان هیئت: تنکابن - پسکلایه کوچک - خیابان شهید کوهستانی- خیابان شهید بیژن حسین پور - مسجد صاحب الزمان (عج)


ورود کاربران

موضوعات مطالب

- حج
- شعر
- صفر

نويسندگان

آمار بازديد


    آنلاين : 1 نفر
    بازديد امروز : 1 نفر
    بازديد ديروز : 9 نفر
    بازديد ماه : 2417 نفر
    بازديد سال : 18913 نفر
    کل بازديد : 234587 نفر
    تعداد اعضا : 10 نفر
    کل مطالب : 1902
    نظرات : 68


مطالب رو برای منبر شب سوم محرم آماده و مطالعه کرده بودم ولی نمی دونستم باید کدوم رو برای امشب در نظر بگیرم ....همین طور مطالب رو تو ذهنم مرور می کردم لباس مشکی ام رو میپوشیدم و آماده رفتن به هیئت بودم ......
...شب سوم محرم متعلق به طفل سه ساله حضرت سیدالشهدا (ع) ، حضرت رقیه (س) است. کودکی که با دیدن سر بریده پدر در خرابه شام اونقدر با پدر راز و نیاز می کنه تا شهید میشه ....جای دیگه خوندم که دختر دیگر امام حسین (ع) حضرت سکینه (س) در قتلگاه به همراه عمه بزرگوارش حضرت زینب (س) ، جسد بی سر پدر رو دیده و از حضرت زینب می پرسه که جسم متعلق به کیه؟ و عمه جوابش رو میده که جسم بابای تو عزیز دلم ، بابایی که سر در بدن نداره...خیلی دردآوره ...یا روایت دیگه از صحبت کردن این دختر با پدر بزرگوارش حضرت سیدالشهدا (ع) موقع وداع حضرت با خانواده اش بود وقتی خواست حرکت کنه دید اسب حرکت نمی کنه...


سرم تو برگه هام بود دیگه داشتم از در خونه می رفتم بیرون که یهو احساس کردم یکی دو تا پای منو گرفته و نمی تونم حرکت کنم ... دیدم دختر کوچکم با قد کوچکش مثلا خواسته منو بغل کنه که من پیشش بمونم و نرم بیرون خونه...
گفتم چکار می کنی بابا ... می خوام برم بیرون.....
با زبان شیرین کودکانه اش گفت نه ...پیش من بمون با من بازی کن ...
گفتم عزیز بابا من باید برم کار دارم بعد که برگشتم با هم بازی می کنیم...
گفت ...مگه کجا می خوای بری؟
گفتم : عزیز بابا من باید برم روضه آقا امام حسین (ع) ، محرمه من هر سال باید برم هیئت تو که اینا رو خوب می دونی...
با شیرین زبانی و شیطنت خاص خودش گفت منم پس با خودت ببر...
گفتم : دخترکم روضه مردونه است شما دختری باید با مامان بری روضه قسمت خانم ها...
گفت بابا یکم پیشم بمون بعد برو ...
دیدم داره لج بازی می کنه و بنای گریه کردن رو داره..چشماش خیس شده بود...دلتنگ باباش شده بود ... یهو بیاد مرور روضه شب افتادم و با دیدن اشک بچه ام حالم منقلب شد...
گفتم خدایا امشب چه شبیه ....این بچه چرا اینجوری می کنه...
براش توضیح دادم بابا کار دارم باید سر وقت برم اگه یه خورده کوچولو هم پیشت بمونم دیر میشه بعد پیش دوستام خجالت می کشم که چرا بهشون قول دادم ولی سر وقت نرفتم....
با چشم های خیسش بهم گفت چکار داری که باید بری؟
گفتم : عزیز دل بابا من میرم هیئت ، روضه می خونم برای امام حسین(ع) ، امشب هم باید برم برای دخترش روضه بخونم...
سریع انگار خیسی چشماش خشک تر شده بود و با کنجکاوی خاصی پرسید
دختر امام حسین ؟؟؟
گفتم آره دختر گلم
گفت امام حسین مگه دختر داره؟
گفتم آره عزیز بابا ....دستی به چشم ها و گونه های خیسش کشیدم و گفتم گریه نکن بابایی باشه؟
باز در حالی که سعی می کرد صورت کوچکش رو از بین دستهای زمخت و پهن من بیرون بیاره پرسید...
اسم دختر امام حسین چیه؟
هم گریه ام گرفته بود و هم خنده ام...
گفتم رقیه....
گفت کوچولو هه..
بیشتر خنده ام گرفت گفتم ای هم سن سال خودته....
یه مقداری فکر کرد و ....
بعد یهو انگار برق شادیی تو چشماش جمع شده بود به من گفت
بابایی (معمولا منو بابایی صدا میزنه) پس به رقیه بگو بیاد پیش من بازی کنه تو برو هیئت پیش امام حسین....
دیگه تاب نداشتم جلو گریه ام رو بگیرم....نشستم روی دو تا زانوم و سرم رو انداختم پایین و گریه کردم....اشکامو ازش مخفی می کردم ولی دختر کوچکم با تمام زیرکی و هوشی که داشت فهمیده بود یه مشکلی هست . سر کوچکش رو خم کرده بود و در حالی که سعی می کرد از پایین چشم های منو ببینه هی می گفت باشه ؟...باشه بابایی؟
در حالی که اشکام رو پاک می کردم گفتم آخه نمیشه دختر گلم...
خیلی سریع پرسید...چرا نمیشه ؟...بگو بیاد پیش من با عروسک ها با هم بازی می کنیم....
به خودم پیچیده بودم ...واقعا غافلگیر شده بودم.....چی باید می گفتم...
گفتم آخه پاهاش درد می کنه.....بغضم ترکید...
دخترم در حالی که انگار داره متوجه یه چیزایی میشه و باید چیزای بیشتری بدونه خیلی کنجکاوانه پرسید
چرا پاهاش درد می کنه؟
گفتم: آخه فرسخ ها ، کیلومتر ها از راه دور ، روی شن های داغ پیاده آوردنش....پاهاش زخم شده....
گریه و بغضم ترکید....
انگار سئوال های دخترم تمومی نداشت....حالا روضه خون دختر کوچکم بود و من فقط جواب می دادم و گریه می کردم....دخترک کوچک من در حالی که بغض کرده بود و اشک های کوچکش از صورتش جاری شده بود به من گفت پس بابا وقتی خوب شد بگو بیاد پیش من با عروسکام بازی کنیم....
گریه امانم رو بریده بود حالا بدون تعارف زار زار  گریه می کردم....نمی دونم دخترکم دلش به حال باباش سوخته بود یا پاهای زخمی حضرت رقیه این طفل مظلوم کربلا و یا شایدم هر دو....ولی حاضر شد که من از خونه برم بیرون....صورت ماه و اشکی دخترم رو بوسیدم و اشکاش رو پاک کردم ...گفتم ...خوب بابایی حالا من برم؟....دیدم با خوشحالی گفت ...آره بابایی برو...
خداحافظ....
خداحافظی کردم ...بیام بیرون ....دیدم دست کوچکش هنوز از لای در گوشه شلوارم رو تو مشتش داره...گفتم بابا چی می خوای برات بخرم بیارم...دیگه دیر شد باید برم.
در حالی که ذل زده بود به صورت خیس من و نگاه می کرد با شیطنت تمام گفت هه دقیقه وایسا
گفتم دیگه برای چی وایسم....سئوالات هنوز تموم نشده؟...
گوشه در و باز گذاشتم ببینم چکار داره ....دیدم سریع دوئید سمت اتاقش و چند لحظه بعد در حالی که یه عروسک دستش بود اومد پیش من ....گفتم :این چیه بابا؟
در حالی که لبخند شیرینی به لب داشت گفت:
بابا اینو ببر برای رقیه که باهاش بازی کنه.....
باز گریه امانم رو بریده بود اشک همین جوری از دو تا چشم هام سرازیر بود....در حالی که عروسک رو ازش گرفتم گفتم باشه بابا....و خداحافظی کردم و در رو بستم آخرین تصویر دخترک معصوم خودم در آستانه در که با خوشحالی دست تکون می داد و خداحافظی می کرد تو ذهنم بود و اینکه چقدر خوشحال بود رقیه خانم (س) را با این کارش خوشحال کرده...
تمام مسیر راه به سئوال و جواب های دختر کوچکم فکر می کردم و اصلا نفهمیدم کی به هیئت رسیدم...یه چند دقیقه ای دیر رسیده بودم سریع بالای منبر رفتم و شروع بسم الله دیدم اکثر عزادارا با تعجب بهم نگاه می کنند به خودم اومدم دیدم عروسک دستمه ....
عروسک رو آوردم بالا که بگم این .....جمعیت با دیدن عروسک تو دست من همه شروع کردن به گریه و یا رقیه و یا رقیه گفتن .....
خودم که دیگه حالیم نبود .....چجوری گریه می کنم.......
عروسکی که هدیه دخترم به حضرت رقیه (س) بود عجیب مجلس امشب رو نورانی کرده بود ...منم روضه شب سوم رو خوندم ....روضه یه ذاکر و هدیه دختر کوچیکش به حضرت رقیه (س)...

 





اعلانات خيريه



موسسه خيريه محک



بنياد خيريه مهر نور, بنر حمايتي,بنر خيريه,بنر مهر نور


جستجو




در اين وبلاگ
در كل اينترنت



پربازديدترين مطالب

زيارت اماکن مذهبي


پخش زنده حرم