X
هیئت جوانان عزادار حضرت ابوالفضل العباس (ع)

درباره وبلاگ


هیئت جوانان عزادار حضرت ابوالفضل العباس(ع) محله پسکلایه کوچک واقع در شهرستان شهسوار بوده و عمده فعالیتهای این هیئت برگزاری مراسم فرهنگی و مذهبی با حضور جوانان ولائی و متدین محل و حمایت پیران و پیشکسوتان می باشد. مکان هیئت: تنکابن - پسکلایه کوچک - خیابان شهید کوهستانی- خیابان شهید بیژن حسین پور - مسجد صاحب الزمان (عج)


ورود کاربران

موضوعات مطالب

- حج
- شعر
- صفر

نويسندگان

آمار بازديد


    آنلاين : 1 نفر
    بازديد امروز : 15685 نفر
    بازديد ديروز : 1 نفر
    بازديد ماه : 15685 نفر
    بازديد سال : 38794 نفر
    کل بازديد : 254468 نفر
    تعداد اعضا : 10 نفر
    کل مطالب : 1903
    نظرات : 68





قاتلی که همراه شیخ تخودکی به زیارت امیرالمومنین (ع) رفت


یکی از آشنایان به نام سرهنگ عباسعلی میرزایی می‌گفت: سفری به مشهد مقدس رفته بودم و برای خرید کلاهی به دکان کلاه‌فروشی رفتم. صحبت از مرحوم حاج شیخ حسنعلی اصفهانی به میان آمد. کلاه‌فروش گفت: روز فوت مرحوم شیخ در دکان سلمانی بودم و یک نفر در صندلی اصلاح نشسته بود. چون سر و صدای تشییع‌کنندگان برخاست، مشتری پرسید چه خبر است؟ سلمانی گفت: جنازه حاج شیخ حسنعلی اصفهانی را تشییع می‌کنند. به محض شنیدن این خبر، مشتری آنچنان به فغان و ناله افتاد که تصور کردیم از منسوبان شیخ است. چون از او توضیح خواستیم، گفت من با این مرد بزرگ نسبتی ندارم، لیکن حکایتی میان من و او هست که این چنین موجب شوریدگی احوال من شده است. آنگاه داستان خود را اینگونه تعریف کرد:


پدرم در قریه «نخودک» کدخدا بود و من هم در اداره ژاندارمری کار می‌کردم. روزی حاج شیخ به پدرم فرموده بودند: اگر احتیاج نداری، از شغل کدخدایی استعفا کن. پدرم نیز به موجب توصیه حضرت شیخ از کار خود استعفاء کرد و چون من از ماوقع مطلع گشتم، بغضی از مرحوم شیخ در دلم پدید آمد و دیگران هم مرا به این دشمنی، تحریک و تشویق می‌کردند تا آنکه مصمم شدم ایشان را به قتل برسانم و چون گاهی از اوقات نیمه‌شب‌ها که از ماموریت خود باز می‌گشتم مرحوم شیخ را دیده بودم که تنها از ده خارج می‌شوند،  بر آن شدم که در یکی از این شب‌ها ایشان را هدف گلوله سازم. اتفاقا، در یکی از شب‌های تاریک زمستانی که به طرف آبادی می‌آمدم، حضرت شیخ را دیدم که عبا بر سر کشیده و می‌خواهند از ده خارج شوند. با خود اندیشیدم که وقت مناسب فرا رسیده، اما بهتر است اندکی صبر کنم تا از ده دور شوند و صدای شلیک من کسی را آگاه نکند.

باری، مسافتی در عقب ایشان آهسته رفتم تا آنکه کاملاً از ده بیرون رفتند. در آن حال که خواستم تفنگ خود را به قصد شلیک از دوش بردارم، ناگهان حضرت شیخ روی به طرف من گردانیدند و فرمودند: حبیب کجا می‌آیی؟! بی‌اختیار گفتم: خدمت شما می‌آمدم و سخت از کار خود به وحشت افتادم. فرمودند: بیا تا با هم به زیارت اهل قبور برویم. بی‌درنگ پذیرفتم و به قبرستان ده که مسافتی فاصله داشت، رفتیم و فاتحه خواندیم.  آنگاه حضرت شیخ فرمود: دوست داری که به شهر رویم و حضرت رضا علیه‌السلام را زیارت کنیم؟ عرض کردم: آری. فرمودند:‌دنبال من بیا. چند قدمی نرفته بودیم که دیدم پشت در صحن مطهر رسیدیم و چون درها بسته بود، اشارتی کردند و در باز شد،‌ ولی کسی را ندیدم که  در را گشوده باشد، دستور دادند تا وضو بگیریم با آب جوی وضو ساختم و به سوی حرم مطهر روانه شدیم. در اینجا نیز درهای بسته با اشاره حضرت شیخ باز شدند و داخل حرم شدیم و زیارت کردیم و در هنگام بازگشت،‌درها یک به یک پشت سر ما بسته شد.

چون از صحن خارج شدیم، فرمودند: دوست می‌داری که امیرالمؤمنین علیه‌السلام را هم زیارت کنی؟ عرض کردم: آری و هنوز چند قدمی به دنبال ایشان نرفته بودم که در برابر صحن و حرم رسیدیم،‌ ولی من چون تا آن وقت به زیارت امیرالمؤمنین(ع) نرفته بودم،  ابتدا آنجا را نشناختم،‌باری،  درهای بسته صحن و حرم حضرت امیر(ع) هم به اشاره حضرت شیخ باز شد. زیارت کردیم و خارج شدیم، در این هنگام حضرت شیخ فرمودند: حبیب، شب گذشته است و تو هم خسته‌ای بهتر است که به «نخودک»‌باز گردیم. عرضه داشتم: آقا،  هر چه صلاح می‌دانید، انجام دهید. باز پس از چند قدمی،‌ناگهان خود را در  همان جای ملاقات نخستین یافتم. پس از آن به من فرمودند: حبیب،  مبادا که تا من زنده‌ام از سرّ این شب با کسی چیزی در میان گذاری که موجب کوری چشمان تو خواهد شد و دیگر اینکه هیچ وقت نزد من نیا و هرگاه که مرا دیدی از دور سلامی بکن و والسلام. آیا این کراماتی که من از ایشان دیده‌ام جای آن نیست که چنین در ماتم این بزرگوار شیون و فغان کنم؟!


شفای مریض
یکی از دوستان موثق می‌گفت: روز فوت مرحوم حاج شیخ حسنعلی اصفهانی، زنی مسیحی در مسیر جنازه به سر و سینه خود می‌زد و شیون می‌کرد. گفتم مگر تو مسیحی نیستی؟ چرا که این مرد، روحانی مسلمانان است. گفت: این دو دخترم که با من هستند چندی قبل به مرضی دچار شدند که هرچه مداوا کردیم فایده‌ای نداشت حتی پزشکان بیمارستان آمریکایی نیز این دو را جواب کردند، رفته رفته بیماریشان سخت‌تر شد.

بانوی همسایه که زنی مسلمان است چون حال پریشان مرا دید، گفت: برای شفای بیماران خود به قریه «نخودک» برو و از حاج شیخ حسنعلی اصفهانی که دم عیسی‌ دارد کمک بخواه. بیا چادر مرا سر کن و به آنجا برو. از روی استیصال چادر او را بر سر کردم و پرسان پرسان که به محل سکونت شیخ بود رسیدم، دیدم که جلوی در خانه نشسته و گروهی از حاجتمندان اطرافشان را گرفته‌اند من هم بدون اینکه مذهب خود را اظهار کنم پریشانی‌ام را گفتم.

حضرت شیخ فرمود: این دو انجیر را بگیر و به آن زن همسایه که مسلمان است بده تا با وضو آنها را به دختران تو بخوراند.

گفتم: قادر به خوردن چیزی نیستند فرمود: در آب حل کنند و به آنها بدهند. به شهر بازگشتم و انجیرها را به آن زن مسلمان دادم و او نیز همان دستور شیخ را عملی کرد ناگهان بعد از چند دقیقه چشم گشودند و شفا یافتند. آری چنین مردی از میان ما رفته است.



 دستور شیخ به ملخ ها!

حاج عباس فخرالدین یکی از ملاکین مشهد بود. او نقل کرد که سالی نخود بسیار کاشته بودیم، ولی ملخها به مزرعه ام حمله کردند و چیزی نمانده بود که همه آن را نابود کنند.

به استدعای کمک، به خدمت جناب شیخ آمدم، فرمودند: « آخر ملخها هم رزقی دارند. »

گفتم: با این ترتیب از زراعت من هیچ باقی نخواهد ماند. فکری کردند و فرمودند: « به ملخها دستور می دهم تا از فردا زراعت تو را نخورند و تنها از علف های هرز ارتزاق کنند. »

پس از آن به ده رفتم، اما با شگفتی دیدم که ملخها به خوردن علفهای هرز مشغولند و آن سال در اثر از میان رفتن علف های زائد، آن زراعت سود سرشاری عاید من ساخت.


زهدِ شیخ

حاج آقا شعاع التولیه، از خدام و صاحب منصبان آستان مقدس رضوی می گفت: « یکی از اطاقهای صحن عتیق در اختیار من بود. وقتی، به خاطر مسافرت، کلید آنرا به حاج ملاهاشم که از فضلا و دانشمندان مشهد بود، سپردم.

در همین مدت، مرحوم حاج شیخ برای انجام یک اربعین ریاضت اطاقی در صحن عتیق از حاج ملا هاشم خواسته بودند و حاجی نیز کلید اطاق مرا به ایشان داده بود.

پس از مدتی که از سفر بازگشتم، مصادف ایام عیدی بود که باید هر کس ایوان اطاقی را که در صحن دارد، چراغانی و آذین بندی کند.

به همین سبب از حاجی ملا هاشم، کلید را مطالبه کردم، گفت: نزد حاج شیخ حسنعلی اصفهانی است، و منهم تا آن زمان، جناب شیخ را نمی شناختم، ولی معلوم نشد که به چه سبب حاجی کلید را از ایشان مطالبه نکرد و من از اینکه نتوانستم شب عید آن اطاق را چراغانی کنم سخت ملول بودم.

روز دیگر به صحن رفتم و اطاق را دق الباب کردم؛ جناب شیخ در را گشودند، ولی مرا به داخل اجازه ورود ندادند. من عتاب آلوده گفتم: به چه سبب کلید را تحویل نداده ای؟

با ایشان تندی بسیار کردم. اما جناب شیخ، تمام سخنان مرا گوش دادند و جوابی ندادند.

به داخل اطاق بازگشتند و پس از چند لحظه با یک سجاده از اطاق خارج شدند. اندیشیدم که برای حمل اثاثه خود حمالی خواهند آورد. لیکن هر چه منتظر ماندم، بازنگشتند. ناچار به داخل اطاق رفتم، دیدم خالی است.

در شگفت ماندم که چگونه این شخص در این مدت بدون هیچ وسیله ای به سر برده است و از عمل خود سخت ناراحت و پشیمان شدم.

روز دیگر که ما وقع را برای حاجی ملا هاشم گفتم مرا از کاری که کرده بودم بسیار ملامت کرد و گفت: تو آن مرد را نشناختی و گرنه چنین جسارتی نمی نمودی، رنجش خاطر وی ممکن است برای تو گران تمام شود.

شعاع التولیه می گفت:
مدتی مترصد فرصت شدم تا آنکه وقتی توفیق جبران عمل ناپسند خود را یافتم، ولی هنوز هم پس از سالها از کار خود شرمسارم.
 

امام زمان(ع) ناظر است !

آقای سید محمد رضا کشفی، از پدرش نقل کرد: « در سنه 1358 هـ.ق پیش از وقایع شهریور 1320 هـ.ش. در قم ساکن بودم؛ پیش خود تصمیم گرفتم که برای بهبود اوضاع اجتماع، به ختم دعای سیفی بپردازم.

در این وقت، نامه ای از مرحوم حاج شیخ حسنعلی اصفهانی دریافت داشتم که مرقوم فرموده بودند: « لازم نیست شما ختم بگیرید؛ امام زمان علیه السلام ناظر و مراقب احوال است، هر وقت مصلحت ببینند، اوضاع را دگرگون خواهند فرمود. »



من مهمان شیخم !

مرحوم حاج سید ابوالفضل خاتون آبادی نقل کرد : « از اصفهان، به قصد زیارت به مشهد مشرف شدم. شبی در خانه حاج شیخ حسنعلی(ره) مهمان بودم.

پس از صرف غذا به محل سکونت خود، مدرسه « حاجی حسن»، مراجعت کردم. اما نیمه های شب، عطش شدیدی بر من عارض شد.

چون در حجره آبی نبود، اجباراً کوزه ای به آب انبار مقابل مدرسه بردم و بسختی از پلکان تاریک آن پائین رفته و کوزه را از آب پر کردم. اما چند پله ای بالا نیامده بودم که گویی یکی، کوزه را از دست من گرفت و آنرا خالی کرد.

دو مرتبه، پائین رفتم و کوزه را پر از آب کردم. بار دیگر همچنان آب آنرا خالی کردند. چند بار این کار تکرار شد.

بناچار بانگ زدم: من میهمان حاج شیخ حسنعلی اصفهانیم و اگر آزارم دهید، شکایتتان را به ایشان خواهم برد. پس از آن، دیگر مزاحم من نشدند.

فردا عصر که به خدمت شیخ رفتم، پیش از آنکه از ماجرا سخنی بگویم، فرمودند: « اگر دیشب نام مرا نبرده بودی، نمی گذاشتند آب برداری. »


سیر و سیاحت عجیب

فرزند ایشان نقل می کند: به خاطر دارم که شخصی بنام « صنیعی » از اهل اصفهان که ریاست اداره تلفن مشهد را نیز به عهده داشت، برای من حکایت کرد که: « وقتی به درد پا مبتلا شدم و به ارشاد و به اتفاق دو تن از دوستانم به نامهای حسن روستائی و شاهزاده دولتشاهی به خدمت مرحوم حاج شیخ حسنعلی اصفهانی رحمة الله علیه رفتم تا توجهی فرمایند و از آن درد خلاص گردم، چون به خانه او رفتم، دیدم که در اطاق گِلی و بر روی تخت پوست و زیلویی نشسته است.

در دلم گذشت که شاید این مرد نیز با این ظواهر، تدلیس می کند. پس از شنیدن حاجتم، فرمود تا دو روز دیگر به خدمتش برسم.

روز موعود رسید و بنا به وعده آنجا رفتم ولیکن در دل من همچنان خلجانی بود. چون به خدمتش نشستم، نظر عمیقی در من افکند که ناگهان خود را در شهر اراک که مدتی محل سکونتم بود، یافتم.

در آن وقت نیز پسرم در آن شهر ساکن بود. یکسره به خانه او رفتم، ولی به من گفتند: فرزند تو چندی است که از اینجا به جای دیگر منتقل شده است و نشانی محل جدید او را به من دادند. به سوی آن نشانی جدید راه افتادم و در راه با تنی چند از دوستان مصادف شدم که قرار گذاشتند همان شب به دیدن من بیایند.

چون به در منزل فرزندم رسیدم و در را به صدا درآوردم، خادمه یی در را بگشود، چون خواستم که به درون بروم، ناگهان صدای مرحوم شیخ مرا به خود آورد، دیدم غرق عرق شده و خسته و کوفته ام.

آنگاه دستوری از دعا و دوا به من مرحمت فرمود، ولی پیوسته در اندیشه بودم که این چگونه سیر و سیاحتی بود که کردم؟ پس از چند روز، نامه یی گله آمیز از پسرم رسید که چه شد به اراک و تا در خانه ما آمدی، ولی داخل نشده و بازگشتی و چرا با دوستانت که در راه، قرار ملاقات نهاده بودی، و شب به دیدار تو آمده بودند، تخلّف وعده کردی؟

و در پایان آدرس منزل خود را، در همان محل داده بود که من در آن مکاشفه و سیاحت به آنجا رفته بودم. »


نبات متبرک


مسئول چراغهاي آستانه مقدس حضرت رضا عليه السلام ( در آن دوران ) نقل کرده است :
آقاي دولتشاهي رئيس تشريفات آستانه، مدتي مرا از کار برکنار کرده بود، روزي در صحن مطّهر خدمت مرحوم حاج شيخ حسنعلي(ره) رسيدم و از حال خود به او شمّه اي عرض کردم. نباتي مرحمت فرمود که در چاي به دولتشاهي بخورانم. گفتم: اينکار براي من ميسر نيست .
فرمودند: تو برو خواهي توانست، بيدرنگ به دفتر تشريفات رفتم. پيشخدمت مخصوص دولتشاهي بدون مقدمه به من اظهار کرد: اگر مي خواهي چيزي به « آقا» بخوراني، هم اکنون وقت آن است .
من نبات را به وي دادم، در چاي ريخت و نزد «آقا» بردم. از دفتر به صحن آمدم. چند لحظه نگذشته بود که دولتشاهي مرا نزد خود احضار کرد و کار سابقم را مجدداً به من واگذاشت .



خلاصي از ناامني

مرحوم سيد ابوالقاسم هندي، نقل کرد که :
در خدمت حاج شيخ به کوه « معجوني» از کوهپايه هاي مشهد رفته بوديم. در آن هنگام مردي ياغي به نام « محمد قوش آبادي» که موجب ناامني آن نواحي گرديده بود از کناره کوه پديدار شد و اخطار کرد که: اگر حرکت کنيد، کشته خواهيد شد .
مرحوم حاج شيخ به من فرمودند: وضو داري؟ عرض کردم: آري. دست مرا گرفتند و گفتند: که چشم خود را ببند .
پس از چند ثانيه که بيش از دو سه قدم راه نرفته بوديم، فرمودند: باز کن، چون چشم گشودم، ديدم، که نزديک دروازه شهريم .
بعد از ظهر آن روز، به خدمتش رفتم، کاسه بزرگي پر از گياه، در کنار اطاق بود. از من پرسيدند: در اين کاسه چيست؟
عرض کردم: نميدانم و در جواب ديگر پرسشهايشان نيز اظهار بي اطلاعي کردم. آنگاه فرمودند: قضيه صبح را با کسي در ميان نگذاشتي؟ گفتم: خير، فرمودند: خوبست تو زبانت را در اختيار داري بدان که تا من زنده ام، از آن ماجرا سخني مگو و گرنه موجب مرگ خود خواهي شد .



تأثير نام شيخ

و نيز همان سيد نقل مي کرد :
روزي مرحوم حاج شيخ به من دستور داد که به شهر تربت بروم و شب را در کوه « بيجک صلوة » بمانم و پيش از طلوع آفتاب، مقداري معين از علفي که نشاني آنرا داده بودند بچينم و با خود بياورم .
طبق دستور به تربت رفتم. اهالي مرا از ماندن شب در آن کوه منع کردند و گفتند: در اين کوه، ارواحي هستند و به اشخاصي که در آنجا بخوابند، آسيب خواهند رسانيد .
اما من به گفته آنها ترتيب اثر ندادم و به آن کوه رفتم . هنگام غروب که فرا رسيد، سر و صداي فراواني به گوشم خورد، مرکب خود را ديدم که آرام نمي گيرد و مانند آن است که از کسي فرار مي کند، ناگهان فرياد زدم: من فرستاده حاج شيخ حسنعلي اصفهاني هستم، اگر به من آسيبي برسانيد، شکايت شما را به او خواهم برد .
با اين جمله، سر و صداها تمام شد و به من هم صدمه اي نرسيد. خلاصه، شب را در کوه خوابيدم و پيش از آفتاب، علفها را بر طبق نشاني و بمقدار معين چيدم ولي در همين وقت به اين انديشه افتادم که خوب است مقداري هم براي خود بچينم، بي شک روزي مرا به کار خواهد آمد .
به محض آنکه خواستم فکر خود را عملي کنم، ناگاه ديدم که سنگهاي عظيمي از بالاي کوه سرازير شد، چهار پاي من افسار خود را پاره کرد که فرار کند، آنرا گرفتم و استوارتر بستم، باز فکر کردم که شايد حرکت سنگها امري طبيعي بوده است .
خواستم مجدداً به چيدن آن گياه بپردازم که ديدم باز سنگها شروع بغلطيدن کرد . اين بار فهميدم که اين ماجرا امري طبيعي نيست در نتيجه از آن کار صرف نظر کردم و به مشهد بازگشتم و خدمت حاج شيخ رسيدم. حاج شيخ چون مرا ديدند فرمودند :
تو را چه به اين فضوليها؟ چرا مي خواستي بيش از حديکه دستور داده بودم از آن گياه بچيني؟
آنوقت بود که متوجه شدم آن مرد بزرگ در طول انجام مأموريتم همواره مراقب حال و کار من بوده است .



حفاظت از راه دور !

چند تن از دوستان از قول مردي به نام ملا محمد که خادم و محافظ پشت بام حرم مطهر حضرت رضا عليه السلام بود، روايت کردند که :
حاج شيخ حسنعلي اصفهاني شبهاي جمعه را در بالاي بام حرم بيتوته و عبادت مي فرمود. يک شب از ايشان اجازه خواستم تا براي حفاظت باغ انگوري که در خارج شهر داشتم، بروم. حاج شيخ فرمودند :
شب جمعه دنبال چنين کارها مرو و در همين جا بمان و اگر نگران باغ خود هستي، دستور مي دهم که آنرا نگهداري کنند .
خلاصه شب را ماندم و بعد از نماز صبح و پيش از طلوع آفتاب، به قصد باغ بيرون آمدم. اما چون نزديک باغ رسيدم، ديدم مردي که جوالي همراه داشت بر روي ديوار باغ نشسته است، فرياد کردم کيستي؟
جوابي نداد. نزديک شدم، حرکتي نکرد، پايش را کشيدم از بالاي ديوار روي زمين افتاد، مدتي شانه هايش را ماليدم تا به هوش آمد . گفتم: تو کيستي؟

گفت حقيقت امر آنکه به دزدي آمده بودم، ولي چون بالاي ديوار رفتم، گربه اي نزديک من آمد و چنان بانگ مهيبي کرد که از هوش رفتم تا اکنون که به حال خود باز آمدم .



ياسين و طه بخوان !

کربلائي رضاي کرماني، مؤذن آستان قدس رضوي نقل کرده است :
پس از وفات حاج شيخ، هر روز بين الطلوعين، بر سر مزار او مي آمدم و فاتحه مي خواندم. يک روز در همانجا خواب بر من چيره شد، در عالم رؤيا حاج شيخ را ديدم که به من فرمودند :
فلاني چرا سوره ياسين و طه را براي ما نمي خواني؟
عرض کردم: آقا من سواد ندارم .
فرمودند :  بخوان .
و سه مرتبه اين جمله ها ميان ما ردّ و بدل شد. از خواب بيدار شدم، ديدم که به برکت آن مرد بزرگ، حافظ آن دو سوره هستم. از آن پس تا زنده بودم، هر روز آن دو سوره را بر سر قبر آن مرحوم، تلاوت مي کنم .




آگاهي از باطن

آقا شيخ مختار روحاني نقل کرد :
يک روز زني سيده و فقير از من تقاضاي چادر مقنعه اي کرد. گفتم: اکنون چيزي ندارم که با آن حاجت تو را روا کنم .
اتفاقاً همان روز خدمت شيخ حسنعلي رسيدم و عرض حاجت کردم. چون مي خواستم از محضرش بيرون آيم، وجهي به من مرحمت کردند و گفتند :
اين پول را براي آن بانوي سيده، چادر و مقنعه بخر .
به علاوه، يک تومان ديگر و يک قبض حواله يک من برنج هم دادند که به آن زن برسانم. در شگفت بودم که حاج شيخ از کجا مطلّع شدند که چنين بانوئي از من درخواست چادر و مقنعه کرده است؟
از خدمت او برخاستم، اما به فکرم گذشت که فعلاً يک تومان پول و آن قبض برنج را به آن زن نميدهم و پس از مدتي به او تحويل خواهم داد، اما ناگهان صداي حاج شيخ بلند شد که فرمود:  هر چه گفتم انجام بده و دخالتي در کار مکن .




مرحمتِ امام رضا عليه السلام !

آقاي سيد محمد رياضي يزدي، شاعر معروف، حکايت کرد که :
دوستي داشتم از صلحا و خوبان، وي مي گفت روزي با سيدي بزرگوار در جائي نشسته بوديم .
شيخي ابراهيم نامي که با دوستم سابقه مودّت داشت بر ما وارد شد، پس از تعارفات معمول، سيد به او گفت: آقا شيخ ابراهيم، ماجراي خود را با مرحوم حاج شيخ حسنعلي اصفهاني براي رفيق ما بازگو .
شيخ گفت: از گيلان به زيارت مشهد مقدس آمدم و در آن شهر هر چه پول داشتم مصرف شد .
بدون خرجي ماندم. حساب کردم تا مراجعت به وطن، به پانصد تومان احتياج دارم. به حرم مشرف شدم و به امام عرض کردم: به پانصد تومان نيازمندم تا به گيلان باز گردم، انتظار مرحمت دارم .
اما تا روز ديگر خبري نشد. مجدداً در حرم عرض حاجت کردم و گفتم: سيدي، من گداي متکبري هستم اين بار هم احتياج خود را به حضورت عرض مي کنم، اما اگر عنايتي نفرمائي، ديگر بار نخواهم آمد و چيزي نخواهم گفت ولي يادداشت مي کنم که امام رضا عليه السلام مهمان نواز نيست .

چون از حرم خارج گرديدم، شنيدم که از پشت سر، کسي مرا صدا مي زند، بازگشتم ديدم شيخي است که بعداً فهميدم او را « حاج شيخ حسنعلي اصفهاني » مي خوانند. حاج شيخ مرا مخاطب ساخته و فرمودند :
آقا شيخ ابراهيم گيلاني چرا اينقدر جسورانه در محضر امام سخن گفتي؟ شايسته نيست که چنين بي ادبي و گستاخ باشي .

سپس پاکتي به من دادند. از اطلاع شيخ بر مکنونات باطني خود و سخني که سراً با امام خود در ميان نهاده بودم، غرق تعجب شدم. به خانه آمدم و پاکت را گشودم، با کمال شگفتي ديدم که پانصد تومان است .
تصميم گرفتم که صبح روز ديگر به خانه حاج شيخ بروم و از او بپرسم که چگونه از راز دل من آگاه شده و اين پول از کجا است؟ اما شب در خواب ديدم که شيخ به در خانه آمدند و فرمودند :
آقا شيخ ابراهيم تو به پانصد تومان پول حاجت داشتي به تو داده شد، ديگر از کجا دانستم و از کجا آوردم، بتو مربوط نيست. بدان که اگر براي اين پرسش به خانه من بيائي، ترا نخواهم پذيرفت .

از خواب بيدار شدم و ديگر براي اين کار به خانه ايشان نرفتم و به گيلان باز گشتم .




صِله ي امام رضا عليه السلام !

حاج ذبيح الله عراقي که يکي از نيکان است مي گفت که :
اين حکايت به تواتر رسيده است که حاج شيخ محمدعلي قاضي بازنه اي عراقي، وقتي قصيده اي براي توليت آستان قدس رضوي سروده بود که به اميد صله اي در حضورش قرائت کند .
کسي به او تذکر مي دهد که به جاي اين کار، براي حضرت رضا سلام الله عليه قصيده اي انشاء کن. براساس اين توصيه، از قرائت شعر براي توليت صرفنظر مي کند و قصيده اي در جلالت قدر امام هشتم(ع) مي سرايد و در حرم مطهر قرائت مي کند .
شاعر گويد: پس از قرائت، کسي مبلغ ده تومان به من داد. به امام عرضه داشتم: اين وجه کم است و دوباره اشعار را خواندم، باز شخصي پيدا شد و ده تومان ديگر به من داد و خلاصه در آن شب، شش بار قصيده را در محضر امام تکرار کردم و در هر بار کسي مي آمد و ده تومان ميداد .

بامداد روز بعد به خدمت حاج شيخ حسنعلي شرفياب شدم. ايشان فرمودند :
آقا شيخ محمد علي، ديشب با امام عليه السلام راز و نيازي داشتي، شعر خواندي و شصت تومان به تو دادند. اکنون آن پول را به من بده .

من شصت تومان را به خدمتشان تقديم کردم و ايشان مبلغ يکصد و بيست تومان به من مرحمت کردند و فرمودند :
فردا صبح به بازار مي روي و ماديان ترکمني سرخ رنگي که عرضه مي شود، به مبلغ بيست تومان خريداري و با بيست تومان ديگر از آن پول، خرج سفر و سوغات خود را تأمين مي کني. چون به عراق رسيدي، ماديان را به مبلغ چهل تومان بفروش و به ضميمه هشتاد تومان باقيمانده، گاو و گوسفندي بخر و به دامداري و زراعت بپرداز که معيشت تو از اين راه حاصل خواهد شد و توفيق زيارت بيت الله الحرام، نصيب تو خواهد گرديد و از آن پس ديگر از وجوهات مذهبي ارتزاق مکن، ولي در عين حال ترويج دين و احکام الهي را از ياد مبر .



تو بخور، او مداوا ميشود !

پاسباني مي گفت :
همسر من مدتها کسالت داشت و سرانجام قريب شش ماه بود که به طور کلي بستري شده بود و قادر به حرکت نبود. بنا به توصيه دوستان خدمت مرحوم حاج شيخ حسنعلي اصفهاني رفتم و از کسالت همسرم به ايشان شکوه کردم .

خرمايي مرحمت کردند و فرمودند: بخور. عرض کردم: عيالم مريض است. فرمودند: تو خرما را بخور او بهبود مي يابد. در دلم گذشت که شايد از بهبود همسرم مأيوس هستند ولي نخواسته اند که مرا نااميد بازگردانند .

باري به منزل مراجعت و دقّ الباب کردم، با کمال تعجب، همسر بيمارم در حاليکه جارويي در دست داشت، در خانه را بر روي من گشود. پرسيدم: چه شد که از جاي خود برخاستي؟
گفت: ساعتي پيش در بستر افتاده بودم، ناگهان ديدم مثل آنکه چيز سنگيني از روي من برداشته شد. احساس کردم شفا يافته ام، برخاستم و به نظافت منزل مشغول شدم .
پاسبان مي گفت: درست در همان ساعت که من خرماي مرحمتي حاج شيخ را خوردم، همسرم شفا يافته بود .



آگاهي از افکار

مرحوم ابوالقاسم اوليائي، دبير شيمي دبيرستانهاي مشهد مي گفت :
هر روز جمعه به خدمت حاج شيخ که در خارج شهر سکونت داشتند، مي رفتم، يکروز در ميان راه، به عبارتي از ابوعلي سينا مي انديشيدم و آن عبارت را خطا و اشتباه مي ديدم .
چون به حضور حضرت شيخ رسيدم: بدون آنکه مطلبي را طرح کنم، ايشان عبارت ابن سينا را قرائت فرمودند و مشکل آنرا براي من حل کردند. سپس فرمودند :
شايسته نيست که آدمي بدون تأمل به مردان بزرگ دانش، همچون ابوعلي سينا، نسبت غلط و اشتباه دهد .



مداوا با فراموشي !

حاج آقا کوچصفهاني که يکي از اعيان و ملاکين کوچصفهان بوده است نقل مي کند :
مدتها به بيماري قند شديدي مبتلا بودم و گاهگاه ضعف بر من مستولي مي شد. تا آنکه سفري به آستان امام هشتم عليه السلام کردم و در صحن مطهر به همان ضعف و رخوت شديد دچار شدم .
يکي از خدام آستانه، مرا به جناب شيخ هدايت کرد. چون خدمت آن بزرگمرد رسيدم و حال خود را شرح دادم، حبّه قندي مرحمت کردند و فرمودند :
بخور، بسياري از امراض است که با فراموشي از ميان مي رود .

قند را خوردم. تا سه روز از خاطرم رفت که مبتلا به چنان کسالتي هستم و در آنروز متوجه شدم که ديگر اثري از آن بيماري در من نيست. بهبودي حال خود را به خدمت شيخ عرض کردم. فرمودند :
از اين واقعه با کسي سخن مگو .
اما من پس از ده سال يکروز در محفلي، ماجراي بهبودي خود را در اثر نفس آن مرد بزرگ بازگو کردم و با کمال تأسف بيماريم عود کرد .



حج اولياء خدا !

فرزند ايشان نقل مي کنند :
در شب چهلم وفات مرحوم پدرم، مجلس تذکري ترتيب دادم و از مردي به نام « حاج علي بربري» دعوت کردم که امر آشپزي آنشب را به عهده گيرد. هنگاميکه مشغول کشيدن خورشها شد، ديدم که سخت گريه مي کند و بي پروا دستهاي خود را در ديگهاي جوشان و غذاهاي داغ فرو مي برد و خلاصه حال طبيعي خويش را از دست داده است .
پرسيدم : حاجي چه شده که چنين بيقراري مي کني؟ از سؤال من بر گريه خود افزود و پس از آن گفت : هرچه بادا باد، ماجرا را نقل خواهم کرد .
گفت: من هر سال که براي حج به مکه مشرف مي شدم، در مواقف عرفه و عيد و روزهاي ديگر حاج شيخ را مي ديدم که سرگرم عبادت يا طواف هستند. ابتدا انديشيديم که شايد شباهت ظاهري اين مرد با حاج شيخ سبب اشتباه من گرديده است لذا براي تحقيق از حال؛ پيش رفتم و پس از سلام، پرسيدم شما حاج شيخ هستيد؟
فرمودند: آري. گفتم پس چرا پيش از اين ايام و پس از آن ديگر شما را نمي بينم؟ و ديگران هم شما را تاکنون در اينجا نديده اند؟
فرمودند :
چنين است که مي گويي ليکن از تو مي خواهم که اين سرّ را با کسي نگويي وگرنه در همان سال عمرت به پايان خواهد رسيد .
آري اين کرامتي بود که به چشم خود ديده ام، و اکنون آن مرد بزرگ از ميان ما رفته است؛ تصور نمي کنم باز گفتن آن ماجرا اشکالي داشته باشد .
اين جريان، در ماه رمضان بود و پس از آن حاج علي به قصد زيارت حج، از مشهد بار سفر بست، ولي در کربلا مرحوم گرديد .



تأثير نفس شيخ

شيخ عبدالرزاق کتابفروش نقل مي کند :
عصر يکروز، جناب شيخ در حجره فوقاني يکي از مدارس مشهد مشغول تدريس بودند که ناگهان عقربي يکي از طلاب را نيش زد و فرياد وي از درد برخاست .
حاج شيخ به او فرمودند: چه شده؟ گفت: مي سوزم، مي سوزم. حاج شيخ فرمودند: خوب نسوز، و بلافاصله درد و سوزش وي ساکت شد .
پس از نيمساعت، او را ديدم که مشغول کشيدن قليان بود، گفتم: دردت تمام شد؟ گفت: به مجرد آنکه حاج شيخ فرمودند: نسوز؛ دردم بکلي مرتفع گرديد .


تلگراف نجاتبخش !

حاجي ذبيح الله عراقي نقل مي کند :
در شهرستان اراک؛ ميان من و چند تن از دوستان، سخن از بزرگي و بزرگواري و جلالت قدر مرحوم نخودکي شد؛ و مقرر گرديد :
يکي از حاضران بنام « سيد حسين » به مشهد مشرف شود و تحقيق کند. از گاراژ « مارس » بليط مسافرت به مشهد براي او گرفتيم .

چون هنگام حرکت وي؛ براي بدرقه به گاراژ مارس رفتيم؛ تلگرافي از طرف جناب شيخ براي سيد حسين رسيد که در آن، وي را از مسافرت با اتومبيل شماره فلان يعني همان وسيله اي که قصد مسافرت با آنرا داشت، منع کرده بودند. وصول اين تلگراف، با توجه به اينکه مرحوم شيخ از ماجراي گفتگوي ما خبري نداشتند، موجب شگفتي گرديد و به همين سبب سيد حسين از مسافرت با آن اتومبيل منصرف شد .

اما بعد از سه روز خبر رسيد که آن اتومبيل در جاده مشهد و در محل فيروزکوه؛ دچار حادثه گرديده و در اثر واژگوني، جمعي از سرنشينان آن زخمي و مجروح شده اند .



فرمان به ابرها !

فرزند ايشان نقل مي کنند :
شب اول ماه شوال بود و ما در مزرعه نخودک در خارج از شهر مشهد ساکن بوديم .
پدرم فرمودند : تا به بالاي بام بروم و استهلال کنم. چون ابر، دامن افق مغرب را پوشانده بود، چيزي نديدم و فرود آمدم و گفتم: رؤيت هلال با اين ابرها هرگز ممکن نيست .
با عتاب فرمودند :
بي عرضه چرا فرمان ندادي که ابرها کنار روند؟
گفتم: پدرجان من کي ام که به ابر دستور دهم؟
فرمودند :
بازگرد و با انگشت سبابه اشاره کن که ابرها از افق کنار روند .
ناچار به بام شدم، با انگشت اشاره نموده و چنانکه دستور داده بودند گفتم :
ابرها متفرق شويد 
لحظه هايي نگذشته بود که افق را بدون ابر يافتم و هلال ماه شوال را آشکارا ديدم و پدرم را از رؤيت ماه آگاه ساختم رحمة الله عليه .



طيّ الارض براي دفع خطر

فرزند ايشان نقل مي کنند :
هنگامي که ارتش روسيه خراسان را در اشغال خود داشت، ما در خارج شهر مشهد « نخودک» خانه داشتيم و مرحوم پدرم هفته اي دو روز براي انجام حوائج مردم و امور ديگر به شهر مي آمدند .
يکروز عصر که از شهر خارج مي شديم، احساس ناامني کردم و به پدرم عرض کردم: چرا با وجود اين هرج و مرج، تا نزديک غروب در شهر مانده ايد؟ فرمودند :
براي اصلاح کار علويه اي اجباراً توقف کردم .
گفتم: راه خطرناک است و سه کيلومتر راه ما در ميان کوچه باغهاي خلوت، امنيتي ندارد و اراذل و اوباش شبها در اينگونه طرق، مزاحم مردم مي شوند. پدرم در آن اواخر، بر اثر کهولت بر الاغي سوار مي شدند و رفت و آمد مي کردند .
آنروز هم بر مرکب خود سوار بودند، در جواب من فرمودند :
تو هم رديف من بر الاغ سوار شو .

عرض کردم: پدر جان اين الاغ ضعيف است و شما را هم به زحمت حمل مي کند وانگهي شخصي نيز لازم است که دائماً آن را از دنبال براند .
فرمودند:  تو سوار شو من دستور مي دهم تند برود .
اطاعت کردم. وارد کوچه باغها شديم که مؤذن تکبير مي گفت .
در اين وقت از من پرسيدند :
فلان کس را ملاقات کردي؟ 
گفتم: آري .
ناگهان و با حيرت ديدم که سر الاغ به در منزل مسکوني ما رسيده و مؤذن مشغول گفتن تکبير است .
در صورتي که براي رسيدن به خانه، لازم بود از پيچ چند کوچه باغ مي گذشتيم و پس از عبور از دهي که سر راهمان قرار داشت، به قلعه نخـودک که در آنجا خانه داشتيم، مي رسيديم، با شگفتي پرسيدم: پدرجان چگونه شد که ما ظرف چند لحظه به اينجا رسيديم؟
فرمودند: کاري نداشته باش، تو دوست داشتي زودتر به خانه مراجعت کنيم و مقصودت حاصل شد .
باز متعجبم که پس از ورود به خانه چه شد که حادثه را بکلي فراموش کردم تا آنکه پس از فوت آن مرحوم، به خاطرم آمد .



خبر از جسد مغروق !

فرزند ايشان نقل مي کنند :
در ايام نوروز سال 1317 هــ.ش. مردي به نام کربلائي محمد سبزي فروش به خانه ما مراجعه کرد و گفت پسر چهارده ساله ام ديروز صبح سوار بر روي باري از سبزي که بر يابوئي حمل مي شد، از محل سبزي کاريهاي خارج شهر مي آمده است .
هنگام عصر يابو و بار سبزي آن به مقصد مي رسند ليکن از بچه خبري نيست و هر چه جستجو کرده ايم، از او اثري و خبري نيافتيم. به تقاضاي وي، ماجرا را به عرض پدرم رساندم، پس از لحظه اي تأمل فرمودند: « پيش از ظهر ديروز در آن وقت که يابو از خندق کنار شهر، از گودال آبي مي گذشته چون خواسته است که از آن آب بنوشد، پايش لغزيده و با بار و بچه به داخل آب سقوط کرده است .
حيوان با تلاش خود را از آب بيرون مي کشد، ولي بچه در آب غرق گرديده است. امروز، دو ساعت به غروب مانده به فلان محل برويد و جسد مغروق را از آب بگيريد .
کربلائي محمد، برحسب دستور، به آن محل رفت و جنازه بچه را در همان جا که فرموده بودند از آب بيرون کشيد .



توجه کامل به توصيه هاي استاد

آقاي انتظام کاشمري - واعظ - نقل مي کرد که :
به خدمت حاج شيخ حسنعلي اصفهاني عرض کردم: دستوري مرحمت فرما که توفيق تهجد يابم و گشايشي در کارم حاصل شود. فرمودند :
هر صبح، از تلاوت قرآن مجيد مخصوصاً (سوره يس) غفلت منما، انشاء الله توفيق رفيق خواهد گشت .
به کاشمر بازگشتم و هر بامداد، در حين راه رفتن، به قرائت سوره ياسين مداومت مي کردم، اما نتيجه اي به دست نمي آمد .
سال ديگر در ايام عيد به مشهد مشرف شدم و در يک شب باراني براي اصلاح کاري به خانه يکي از علماء شهر رفتم چون در آن شب آقا به بيروني نيامده بود، دست خالي بيرون آمدم و انديشيدم: خوب است به خدمت حاج شيخ حسنعلي شرفياب شوم و ازعدم حصول نتيجه او را آگاهي دهم. با اين فکر به منزل حاج شيخ آمدم، ديدم که جماعتي در اطاقند و در بسته است و ايشان، مشغول گفتار و موعظه هستند .
با خود گفتم: اگر در اينحال به اطاق روم، ممکن است که جائي براي نشستن من نباشد و ديگر آنکه شايد سخن شيخ به سبب ورود من به اطاق، قطع شود. از اين رو بود که پشت در نشستم و به سخنان ايشان گوش دادم تا مجلس تمام شد و به حضورش شرفياب شوم .
در همين زمان، ناگاه شنيدم که مرحوم حاج شيخ موضوع فرمايشات خود را تغيير دادند و فرمودند :
برخي از من دعاي توفيق سحري و گشايش امور مي خواهند، دستور مي دهم که قرآن تلاوت کنند، ليکن به جاي آنکه رو به قبله و در حال توجه به قرائت پردازند، در حال راه رفتن، سوره ياسين مي خوانند و بعد به قصد گله مي آيند که از دستور من حاصلي نگرفته اند .

تازه در شب باراني ابتدا، به منظور انجام کار دنيايي خود، به در خانه ديگران مي روند و چون به مقصد نمي رسند، به فکر آخرت افتاده، سري هم به منزل من مي زنند؛ اين که شرط انصاف نيست، خوب است بروند و هر بامداد رو به قبله با توجه و تدبر و نه بالقلقه لسان، به تلاوت کلام الله پردازند آنگاه اگر مقصود شان حاصل نشد گله مند گردند .

پس از اين سخنان، باز به موضوع اصلي سخن خود پرداختند. و پس از پايان گفتار، در باز شد و من داخل شدم. جناب شيخ محبت فرمودند و پرسيدند حاجتي داري؟
عرضه داشتم: جواب خود را شنيدم
فرمودند: پس معطل چه هستي؟
برخاستم و خداحافظي کردم و مجدداً پس از چند روز به خدمتش رسيدم. از من خواستند که ظهر در آنجا بمانم، عرض کردم: امروز مهمانم و قرار شده است که براي من آش ترشي فراهم سازند، زيرا که مزاجم احتياج به مسهلي داشته است .
گفتند: امروز در آنجا خبري نيست .
گفتم: وعده کرده ام، چگونه ممکن است خبري نباشد؟
فرمودند: همان است که گفتم: در آنجا خبري نيست. به اطاعت فرمان ايشان ظهر ماندم، ولي همه فکرم متوجه محل وعده بود که تخلف کرده بودم. باري، جناب شيخ از اندرون براي ناهار من قدري گردوي کوبيده و پنير و نان آوردند. چون از خوردن غذا فارغ شدم فرمودند :
زودتر برخيز و برو که مقصودت حاصل شده است .

من ناراحت از اينکه با صراحت، عذر مرا مي خواستند، از آنجا بيرون آمدم، ولي به مجرد آنکه به منزل رسيدم، مانند کسي که مسهلي خورده باشد، مزاجم اجابت کرد و راحت شدم و آنگاه معلومم گرديد به چه سبب به من فرمودند: زود برخيز و برو .
بعد از آن مطلع شدم، ميزبان آن روز، پيش از ظهر به محل سکناي من مراجعه کرده و به علت پيدايش مانعي از پذيرائي عذر خواسته بود .



دم عيسوي !
يکي از دوستان موثق مي گفت :
روز فوت مرحوم نخودکي ، زني مسيحي در مسير جنازه به سر و سينه خود مي زد و شيون مي کرد. گفتم: مگر تو مسيحي نيستي؟ آخر اين مرد، روحاني مسلمانان است .
گفت: اين دو دخترم که با من هستند، چندي قبل، به مرضي دچار شدند که هر چه مداوا کرديم سود نداد .
حتي پزشکان بيمارستان آمريکائي نيز اين دو را جواب کردند. باري رفته رفته، بيماريشان سخت تر شد و به حال نزع افتادند. همسايه ما زني مسلمان بود، چون حال پريشان مرا ديد، گفت: براي شفاي بيماران خود، به قريه   نخودک  برو و از حاج شيخ حسنعلي اصفهاني که دم عيسوي دارد کمک بخواه .
بيا چادر مرا بر سر کن و به آنجا برو از روي استيصال چادر او را بر سر کردم و پرسان پرسان به آن ده که محل سکونت حاج شيخ بود رسيدم، ديدم که جلو در خانه نشسته و گروهي از حاجتمندان، اطرافش را گرفته اند .

من هم بدون آنکه مذهب خود را اظهار کنم، پريشاني خود را عرضه نمودم. فرمودند :
اين دو انجير را بگير و به آن زن همسايه که مسلمان است بده تا با وضو آنها را به دختران تو بخوراند .
گفتم: قادر به خوردن چيزي نيستند. فرمودند :
در آب حل کنند و به ايشان بدهند
به شهر بازگشتم و انجيرها را به آن زن مسلمان دادم و او نيز وضو بساخت و آنها را در آب حل کرد و در دهان دختران بيمار من ريخت .
ناگهان پس از چند دقيقه چشم گشودند و شفا يافتند. آري چنين مردي از ميان ما رفته است .



اين چه توبه اي است؟
سيدي از خانواده محترمين مشهد نقل مي کرد :
نزديک چهارده سال بود که از مشهد به تهران رفته بودم. در سنه 1317 براي زيارت به مشهد مراجعت کردم و همشيره ام، امانتي به من سپرد که در مشهد به مرحوم حاج شيخ حسنعلي برسانم .

در همان نخستين روز ورود به مشهد به قريه « نخودک» رفتم و امانت را در خانه مرحوم شيخ دادم و گفتم که اگر فرمايشي نيست، به شهر بازگردم. حاج شيخ پيغام دادند که داخل خانه بروم .

پيش خود انديشيدم که من مردي آلوده به گناهم و قابليت محضر آن مرد بزرگ را ندارم و از ملاقات با ايشان خجل بودم و به همين سبب گفتم: من کاري ندارم اگر ايشان را فرمايشي نيست، بازگردم .
اين بار هم قاصدي از طرف ايشان بيرون آمد و گفت: شيخ مي فرمايد: ما را با تو کاري هست، داخل شو .
من پنداشتم که جناب شيخ مرا با برادرم که در خدمت ايشان رفت و آمدي داشت، اشتباه کرده اند، اما چون به خدمت رفتم مرا نام بردند و از من و برادرم احوالپرسي کردند و آنوقت دريافتم که ايشان اشتباه نکرده اند. سپس به من فرمودند :
فلاني، اگر بي عاري هاي جهان را تقسيم مي کردند، بيش از اين سهم تو نميشد، ديگر بايد که از معصيت و گناه توبه کني، چرا در نماز خود کاهلي کرده اي؟ بايد که از اين پس در اين کار اهتمام کني .

بي درنگ پذيرفتم و پس از آن فرمودند :
بايد که از شرب خمر احتراز جوئي .
اين را نيز در باطن خود قبول کردم که ديگر گرد اين کار نگردم. آنگاه فرمودند :
بايد که از زنهاي بدکاره چشم بپوشي .
اما از فرط آلودگي و علاقه اي که به اين عمل زشت داشتم نتوانستم بپذيرم که از آن عمل نيز اجتناب خواهم کرد و پيش خود انديشيدم که با متعه کردن آنان، مشکل اين معصيت را حل خواهم کرد .
ا
ما ناگهان جناب شيخ فرمودند :
زنهاي بد کاره رعايت عِدّه نمي کنند و به اين سبب متعه کردن آنان هم رفع اشکال نمي کند. بايد صرفنظر کني و به شهر باز گرد و غسل توبه کن و به زيارت حضرت امام رضا عليه السلام مشرف شو بليط مراجعت به تهران را همين امروز تهيه کن که فردا عصر بازگردي و در گاراژ دو اتوبوس آماده رفتن به تهران است، با نخستين اتوبوس که نو و تازه است مرو و با اتوبوس ديگر که اندکي کهنه تر است حرکت کن .

عرض کردم: من چهارده سال است که از مشهد دورم. اينک يک روز بيش نيست که آمده ام و هنوز موفق به ديدار خويشان و آشنايان هم نگرديده ام. فرمودند :
صلاح تو در اينست که بازگردي و فردا عصر در شهر نزد من بيا تا به تو دستوري دهم و پس از آن به تهران باز گرد .

خواهي نخواهي طبق دستور شيخ عمل کردم و فرداي آنروز به خدمتش رفتم و دستوري فرمودند و غروب همانروز با اتوبوس دوم به جانب تهران حرکت کردم. اما چهار فرسنگ از سبزوار نگذشته بوديم که ناگهان ديدم اتوبوس اول چپ شده و مسافرين و سرنشينان آن خون آلوده و مجروح شده اند .

چند تن از آنان را با اتوبوس ما به بيمارستان سبزوار رسانيدند. آنوقت دانستم که سّر دستور جناب شيخ در حرکت با اتوبوس دوم اين بوده است. اما چون به تهران رسيدم، ملاقات دوستان پيشين دست داد .

مرا با خود به کافه اي در ميدان توپخانه بردند و نيمه شب مست و لايعقل از آنجا بيرون آمدم. چون به زني دسترسي نبود، ناچار پسر هرزه اي را با خود به خانه بردم، ليکن از فرط مستي بي آنکه عمل خلافي از من سر بزند، لباس پوشيده روي تخت دراز کشيدم، اما هنوز خوابم نبرده بود که ناگهان مرحوم حاج شيخ را ديدم که بر بالين من ايستاده اند و مي فرمايند :
ابوالقاسم، خجالت نمي کشي؟ حيا نمي کني، مگر تو توبه نکرده بودي، به همين زودي توبه شکستي؟ و مي خواهي گناهي بدتر از زنا مرتکب شوي؟

از اين گفته ها به خود آمدم و چشمهاي خود را ماليدم که شايد خواب آلوده و مستم و اين منظره در جلوي چشمم تجلي کرده است، ليکن ديدم خواب آلودگي نيست و به حقيقت حاج شيخ بر بالينم ايستاده اند و سخت بر من مي تازند .

من از شدت ترس، سراپا لرزان بودم، اما پس از چند لحظه حاج شيخ در را محکم به هم کوفتند و خارج شدند، به طوري که آن پسرک از صداي درب که در ساختمان پيچيده بود از خواب پريد و پرسيد چه خبر شده؟

گفتم: دزد آمده است، برخيز و زود از اين خانه برو که ممکن است خطري براي تو پيش آيد. خلاصه دو ساعت پس از نيمه شب بود که پسر را به درب خانه آوردم و درشکه اي را که مي گذشت صدا کردم و اجرتي دادم تا او را به ميدان توپخانه برساند و وجهي هم به آن پسر بخشيدم ولي تا بامداد خواب به چشمم راه نيافت .

سالي از اين ماجرا گذشت و من ديگر در اين مدت بدنبال عملي نرفتم تا آنکه در يکي از شبهاي زمستان، بانوي بيوه اي که با من ارتباط داشت، به اصرار از من دعوت کرد تا به خانه اش بروم، ولي چون آخر شب لباسهاي خود را بيرون کردم تا براي خواب آماده شوم، باز ناگهان حاج شيخ را ديدم کنار تخت ايستاده اند و مي فرمايند سيد حيا نمي کني، اين چه توبه اي بود که تو کردي؟

با ديدن اين منظره از جاي خود برخاستم و با لباس زيرين از خانه خارج شدم و چنان پريشانحال بودم که آن زن پنداشته بود که مرا جنوني عارض گرديده است .
باري، به همان حال به خانه بازگشتم و از ديوار به داخل منزل رفتم و پس از چند روز لباسهايم را برايم آوردند. و باز پس از مدتي چند تن از دوستان مرا با اتومبيل به کرج بردند .

در ميان ايشان زني هم ديده مي شد . قبل از رفتن به آنها گفتم مرا با خود نبريد که موجب مشکلاتي خواهد گرديد. در نيمه راه اتومبيل چپ شد و آسيب ديد. من از آنان جدا شدم .
پس از چند سال يک شب در خيابان با زني مواجه شدم و او را به خانه بردم، اما چون زن به خانه من آمد تبي شديد او را فرا گرفت و حالش چنان وخيم شد که دست به دعا برداشتم که خداوندا اين زن در اينجا تلف نشود .

من ديگر گرد چنين کارها نخواهم گشت و چون صبح شد، حال آن زن بهبود يافت. وجهي به او دادم و جوابش کردم و به همين ترتيب ديگر گرد اينگونه هرزگي ها نگرديدم، ولي گاهگاه دمي به خمره مي زدم. تا بامداد يکروز تابستان، زنگ در صدا کرد، من با ناراحتي از بستر استراحت برخاستم و به پندار اينکه رفتگر محله است خواستم به او اعتراض کنم .

اما چون در را گشودم کسي را در لباس رفتگران ديدم که پيش از آنکه مجال سخن گفتن به من بدهد گفت: آقا سيد تو که دعوي داري به حاج شيخ حسنعلي اصفهاني ارادت مي ورزي، چرا گرد اين چنين اعمال خلاف مي گردي و خطاها و گناهان مرا يک يک برمي شمرد .

من در اين حيرت بودم که چگونه و از چه طريق اين مرد ناشناس از اعمال پنهاني من آگاهي دارد. چون سخنانش پايان يافت، گفت: پس ديگر منتظر گوشمال باش تا آدم شوي و چند قدمي دور شد و ناگهان از چشمم ناپديد گرديد

غرق در عبادت

یکی از خدام حرم مطهر علی بن موسی الرضا ( علیه السلام )، می‏گوید: یک شب برای بستن درب پشت بام حرم از پله‏ها بالا رفتم. مرحوم حاج شیخ حسنعلی را بالای بام و در کنار گنبد مشغول نماز و در حال رکوع دیدم. رکوعش طولانی شد. چند بار رفتم و برگشتم؛ ولی او همچنان در حال رکوع بود. طبق دستور سپس درب پشت بام را بستم و پایین آمدم و به خانه رفتم. آن شب برف سنگینی بارید. هنگام سحر به حرم برگشتم. نگران جناب شیخ بودم و با عجله از پله‏های بام بالا رفتم ، دیدم شیخ حسنعلی در همان رکوع آغاز شب است و پشت ایشان با سطح برف برابر است.


مستجاب الدعوه

آیت‌الله العظمی مرعشی‌نجفی در کتاب «المسلسلات فی الاجازات» می‌نویسد: “او در بین مردم به مستجاب‌الدعوه‌بودن شناخته شده بود و بسیاری از حاجت‌مندان و بیماران به او پناه‌ می‌بردند؛ پس او برای آنها دعا می‌کرد یا برای آنها دعاها و حرزهایی می‌نوشت و به این وسیله، گرفتاری آنها برطرف می‌شد و بیماران آنها شفا می‌یافتند و با این وجود، در کمال تواضع و فروتنی بود و هیچ ادعایی نداشت و نمونه بارز زاهدانی بود که تنها به خدا توجه دارند و از امور دنیوی دور هستند.


برنامه‌ می‌دهم اما به فکر رهگذران هم باشید

یکی از تجار تهران گفت: در شمیران باغی خریدیم و از نظر آب در مضیقه بودیم. ناچار شدیم چاهی بکنیم ولی هر نقطه‌ای از باغ را کندیم به آب نرسیدیم. روزی قصد زیارت حضرت امام رضا (علیه السلام) کردیم، در آنجا به زیارت آیة الله حاج شیخ حسنعلی نخودکی رفتیم، در ضمن زیارت ایشان، جریان کندن چاه آب را گفتیم و از ایشان کمک خواستیم. آیة الله نخودکی فرمود: من برنامه‌ای می دهم که اگر مطابق آن عمل بکنید، هر نقطه باغ را بکنید، آب بیرون می‌آید و خشک هم نمی‌شود. شما باید یک شیر هم بیرون بگذارید تا رهگذرها و همسایه‌ها هم از آن استفاده کنند. ما شرط را قبول کردیم. او هم برنامه را به ما داد. برنامه این بود که ایشان چند جمله در کاغذی نوشته و به ما فرمودند: هر نقطه را خواستید بکنید، اول این کاغذ را در آنجا قرار بدهید و پس از آن، آن نقطه را بکنید و هنگامی که به آب رسیدید، این کاغذ را به چاه بیندازید. ما هم مطابق دستور ایشان عمل کردیم و به آب رسیدیم. تاکنون هر چه از آن چاه آب برداشته‌ایم کم نشده است و یک شیر هم به بیرون باغ گذاشته‌ایم تا عموم استفاده کنند.

چند دانه خرما و فرزنددار شدن

آقای ظفرالسلطان نهاوندی نقل کرد که خدمت آیة الله نخودکی مشرف شدم و عرض کردم که عروسم بچه ندارد و دیگر بچه‌دار نمی‌شود. آیة الله نخودکی گفت: تو برای پسرت اولاد می‌خواهی. بعد دعایی به من دادند و چند دانه خرما و خداوند به آنها چندین اولاد داد.


کارمند بیکاری که بازهم کارمند شد

یکی از کارمندان شهرداری نقل کرد: به عللی مرا از کار بر کنار کردند. رفتم خدمت آیة الله نخودکی. به من فرمود: نمازهایت را اول وقت بخوان، چهل روز دیگر کارت درست می‌شود. روز چهلم در خیابان نزدیک یک قهوه‌خانه نشسته بودم، شهردار سابق مشهد آقای محمدعلی روشن با درشکه از آن محل عبور می‌کرد. بلند شدم، سلام کردم. او درشکه را نگه داشت و گفت: چرا اینجا نشسته‌ای؟! مگر کار نداری؟! شرح حال خود را گفتم. گفت: با من بیا. با او سوار درشکه شدم و رفتیم به شهرداری. او دستور داد از من رفع اتهام شد، مرا به خدمت بازگرداند و مشغول کار شدم. درست پس از چهل روز چنین شد.



و در آخر ذکر سودمندی از این عالم بزرگوار با شش سند آن:

روایت اول:

(به نقل از فرزندآیت الله موسی شبیری زنجانی)

شرح ماجرا به نقل از فرزند آیت الله شبیری زنجانی از زبان پدر بزرگوارشان این‌گونه نقل می‌شود که :


آیت الله شبیری زنجانی- آخرین اخبار ایران و خوزستان در خوزنیوز-khouznews.ir در سفری که امام خمینی(ره) و پدرم برای زیارت به مشهد مقدس رفته بودند امام در صحن حرم امام رضا (ع) با سالک الی الله حاج حسنعلی نخودکی مواجه می‌شوند. امام امت (ره) که در آن زمان شاید در حدود سی الی چهل سال بیشتر نداشت وقت را غنیمت می شمارد و به ایشان می‌گوید با شما سخنی دارم.حاج حسنعلی نخودکی می‌گوید: من در حال انجام اعمال هستم، شما در بقعه حر عاملی (ره) بمانید من خودم پیش شما می‌آیم. بعد از مدتی حاج حسنعلی می‌آید و می‌گوید چه کار دارید؟

امام (ره) خطاب به ایشان رو به گنبد و بارگاه امام رضا (علیه‌السلام) کرد و گفت: تو را به این امام رضا، اگر (علم) کیمیاداری به ما هم بده؟


حاج حسنعلی نخودکی انکار به داشتن علم (کیمیا) نکرد بلکه به امام (ره) فرمودند:اگر ما «کیمیا» به شما بدهیم و شما تمام کوه و در و دشت را طلا کردید آیا قول می‌دهید که به جا استفاده کنید و آن را حفظ کنید و در هر جایی به کار نبرید؟


امام خمینی (ره) که از همان ایام جوانی صداقت از وجودشان می‌بارید، سر به زیر انداختند و با تفکری به ایشان گفتند: نه نمی‌توانم چنین قولی به شما بدهم.


حاج حسنعلی نخودکی که این را از امام (ره) شنید روبه ایشان کرد و فرمود: حالا که نمی‌توانید «کیمیا» را حفظ کنید من بهتر از کیمیا را به شما یاد می‌دهم و آن این که:


بعد از نمازهای واجب یک بار آیه الکرسی را تا «هو العلی العظیم» می‌خوانی.


و بعد تسبیحات فاطمه زهرا سلام الله علیها را می‌گویی.


و بعد سه بار سوره توحید «قل هو الله احد» را می‌خوانی.


و بعد سه بار صلوات می‌گویی: اللهم صل علی محمد و آل محمد


و بعد سه بار آیه مبارکه:


وَمَنْ يَتَّقِ اللَّهَ يَجْعَلْ لَهُ مَخْرَجًا وَيَرْزُقْهُ مِنْ حَيْثُ لا يَحْتَسِبُ وَمَنْ يَتَوَكَّلْ عَلَى اللَّهِ فَهُوَ حَسْبُهُ إِنَّ اللَّهَ بَالِغُ أَمْرِهِ قَدْ جَعَلَ اللَّهُ لِكُلِّ شَيْءٍ قَدْرًا ؛


(سوره طلاق آیه 2 و 3) (هرکس تقوای الهی پیشه کند، خداوند راه نجاتی برای او فراهم می‌کند و او را از جایی که گمان ندارد روزی می‌دهد، و هرکس بر خداوند توکل کند کفایت امرش را می‌کند، خداوند فرمان خود را به انجام می‌رساند، و خدا برای هر چیزی اندازه‌ای قرار داده است.)

را می‌خوانی که این از کیمیا برایت بهتر است.

 

آیت الله سید جعفرشبیری زنجانی- آخرین اخبار ایران و خوزستان در خوزنیوز-khouznews.ir روایت دوم:

آیت‌الله سید جعفر شبیری زنجانی:

امام و مرحوم ابوی بالا سر حضرت امام رضا علیه‌السلام، آشیخ حسنعلی را می‌بینند. می‌آیند که با ایشان صحبت کنند، ایشان زیارت می‌خواندند و اشاره می‌کنند بروید جلوی مدرسه حاج ملا جعفر، زیارت را که خواندم، به آنجا می‌آیم.


به آنجا می‌آیند و ظاهراً امام به ایشان می‌گویند: «شما را به این حضرت رضا علیه‌السلام قسم می‌دهیم که علم کیمیا را به ما یاد بدهید».


ایشان می‌گویند: «اگر همه کوه‌های عالم را طلا کنید، آیا اطمینان دارید که از آنها سوء استفاده‌ای نشود؟»


امام می‌گویند: «نه، اطمینان نداریم.»


می‌گویند: «پس چه اصراری دارید چیزی را که ممکن است موجب خسران شود، یاد بگیرید؟ اما من چیزی را به شما یاد می‌دهم که برایتان خسارتی ندارد و محتاج دیگران هم نمی‌شوید».

این را نشنیده بودم، بعداً از اخوی بزرگ حاج آقا موسی شنیدم و کاملش را برایم بیان کردند.

ایشان می‌گویند آشیخ می‌گفتند اول آیة‌الکرسی می‌خوانید، بعد تسبیحات حضرت زهرا«سلام الله علیها»، بعد سه تا قل هو الله و سه صلوات و سه مرتبه « وَمَنْ يَتَّقِ اللَّهَ يَجْعَلْ لَهُ مَخْرَجًا وَيَرْزُقْهُ مِنْ حَيْثُ لا يَحْتَسِبُ وَمَنْ يَتَوَكَّلْ عَلَى اللَّهِ فَهُوَ حَسْبُهُ إِنَّ اللَّهَ بَالِغُ أَمْرِهِ قَدْ جَعَلَ اللَّهُ لِكُلِّ شَيْءٍ قَدْرًا » ( سوره طلاق، آیات 2 و 3).


پدرم می‌فرمودند بعد از آن دیگر هیچ وقت محتاج نشدم.

 

روایت سوم:

(به نقل از آیت الله بهجت ره)

آیت الله بهحت- آخرین اخبار ایران و خوزستان در خوزنیوز-khouznews.ir آیت الله محمدی ری شهری: در تاریخ 19/3/1383 (۲۵ شوال ۱۴۲۵ ) خدمت مرحوم آیت الله بهجت رسیدم. حال ایشان بهتر از ملاقات قبلی بود. فرزند ایشان گفت که ماه رمضان را روزه گرفته‌اند.


در مورد دیدار امام خمینی با شیخ حسنعلی نخودکی در جوانی و دستور العمل ایشان به امام – که بعد از هر نماز، سه بار سوره توحید و سه بار صلوات و سه بار آیه «و من یتق الله ...» را قرائت کند – پرسیدم.


پاسخ دادند : «ایشان با سید احمد زنجانی، پیش آقای شیخ حسنعلی نخودکی می‌روند و از او علم کیمیا می‌خواهند. ایشان جواب می‌دهد که : آیا متعهد می‌شوید که آن را در غیر آنچه مرضی خداوند متعال است، مصرف نکنید؟


هیچ یک، متعهد نمی‌شوند. بعد می‌گوید : چیزی می‌دهم که بهتر از کیمیا باشد. و آن دستور العمل را می‌دهد».


آیت الله بهجت، ترتیب اذکار را دقیق به یاد نداشتند؛ ولی فرمودند : «در بحار هست؛ اما مرحوم نخودکی، بخشی از آن را اخذ کرده است».


آیت الله بهجت اضافه کردند :

«شاید اگر آقای خمینی به آقای نخودکی می‌گفتند که کیمیا را با استخاره مصرف کنیم، به آنان می‌داد».

شیخ حسنعلی به امام فرموده بود که این دستورالعمل برای انجام شدن هر خواسته‌ای، مناسب است.

 

روایت چهارم:

(به نقل از آیت الله شهید حاج آقا مصطفی خمینی ره)

امام خمینی (ره) و شهید آیت الله سید مصطفی خمینی- آخرین اخبار ایران و خوزستان در خوزنیوز-khouznews.ir این جانب (آیت الله محمدی ری شهری) قبلاً از برادر بزرگوارم حجت الاسلام و المسلمین آقای علی اکبر الهی خراسانی شنیده بودم که با یک واسطه از آیة الله حاج آقا مصطفی خمینی نقل کردند که :


امام خمینی در جوانی همراه با یکی از رفقایش در مشهد با شیخ حسنعلی نخودکی، ملاقاتی داشته و از ایشان تقاضایی نموده است. آقای نخودکی هم به ایشان گفته : پس از هر نماز واجب، سه مرتبه سوره توحید را بخوان و سه بار صلوات بفرست و سه بار آیه «و من یتق الله یجعل له مخرجا» و یرزقه من حیث لا یحتسب و من یتوکل علی الله فهو حسبه ان الله بلغ امره قد جعل الله لکل شیء قدرا «را قرائت کن.».


امام فرموده بوده که : رفیق ما به صورت منقطع به این توصیه عمل کرد؛ ولی من از آن موقع تاکنون، آن‌را ادامه داده‌ام و هر چه دارم، از آن دارم.


البته در نقل از حاج آقا مصطفی، رفیق همراه امام، سید محمد صادق لواسانی گزارش شده؛ اما نقل صحیح، همان است که آیت الله بهجت فرموده‌اند.

 

روایت پنجم:

(به نقل از آیت الله حاج آقا موسی شبیری زنجانی)

آیت الله شبیری زنجانی- آخرین اخبار ایران و خوزستان در خوزنیوز-khouznews.ir آیت الله محمدی ری شهری: همچنین در تاریخ ۱۳۸۳/۱۲/۸، تلفنی از حضرت آیت الله حاج آقا موسی شبیری زنجانی جریان درخواست امام و مرحوم شیخ حسنعلی در حرم حضرت رضا «علیه‌السلام» را پرسیدم. ایشان فرمود :

«خودم این جریان را از پدرم (آیت الله سید احمد زنجانی) نشنیده‌ام؛ ولی طلبه‌ای به نام سید صادق ... نقل کرد که : خوابی دیدم و به نماز پدرتان رفتم. دیدم که بر سر قبر قطب راوندی، برای ایشان فاتحه می‌خواند. به ایشان گفتم : شنیده‌ام کیمیا دارید؟ فرمود : بیا برویم صبحانه منزل! با هم رفتیم. بعد برایم تعریف کردند که یک سال با آقای خمینی، در مشهد بودیم. حرم، مشرف شدیم. شیخ حسنعلی هم مشغول بود و از روی مفاتیح _ که گویا تازه چاپ شده بود _ زیارت می خوند. ایشان (آیت الله خمینی) به او گفت : تو را به این حضرت، حاجتی دارم. شیخ گفت : سید بگذار زیارت کنم. بعد... قرار شد سر قبر شیخ حر عاملی با هم صحبت کنیم. شیخ وقتی زیارتش تمام شد، آمد.».


خواسته آیت الله خمینی گویا کیمیا بوده است. شیخ پرسید : اگر علم کیمیا داشتید و قدرت این را داشتید که کوه‌های دنیا را طلا کنید، مطمئن هستید که از این علم، سوء استفاده نمی‌شود؟ ایشان جواب دادند : نه.


ایشان فرمود:

اگر مطمئن نیستید، من چیزی را می‌گویم که {دیگر } مشکل مالی نداشته باشید و خطر هم نداشته باشد:

بعد از هر نماز، سه بار «قل هو الله احد» را بخوانید. بعد، سه بار صلوات و سه بار آیه «و من یتق الله» تا «قد جعل الله لکل شیء قدرا» را تلاوت کنید.


حاج آقا موسی اضافه کردند که :

پس از این جریان، یک وقت پدرم این جریان را برای کسی نقل می‌کرد که من، آخرهای آن را از ایشان شنیدم.

 

روایت ششم:

(به نقل از آقای مقدادی (ره) فرزند مرحوم نخودکی)

آقای مقدادی فرزند مرحوم نخودکی - آخرین اخبار ایران و خوزستان در خوزنیوز-khouznews.ir آیت الله محمدی ری شهری: یک نکته هم اضافه می‌کنم که از پسر شیخ نخودکی، آقای مقدادی (حاج شیخ علی مقدادی اصفهانی- متوفای ۱۳۸۸/۱۲/۲۷) با واسطه شنیدم که قبل از سوره توحید، آیة الکرسی را اضافه کنند و گفتند که این مطالب در روایتی آمده است.


اگر چه برخی، این اضافه را از فرزند مرحوم نخودکی نقل کرده‌اند، ولی آقا (آیت الله بهجت)، فرمود : «به گمانم او در شرحی که برای پدرش نوشته، این اضافات را نیاورده است» و مقصودشان کتاب نشان از بی نشان‌ها بود.


تایپ مطالب نقل شده از کتاب زمزم عرفان توسط عباس- پایگاه صالحات


منابع :

روایت اول: سایت خبری تحلیلی البرز

روایت دوم: سایت رجانیوز به نقل از مجله پاسدار اسلام - مصاحبه حجت الاسلام و المسلمین محمد حسن رحیمیان با آیت‌الله سید جعفر شبیری زنجانی

روایت سوم، چهارم، پنجم و ششم: کتاب زمزم عرفان، نوشته آیت الله محمدی ری شهری




اعلانات خيريه



موسسه خيريه محک



بنياد خيريه مهر نور, بنر حمايتي,بنر خيريه,بنر مهر نور


جستجو




در اين وبلاگ
در كل اينترنت



پربازديدترين مطالب

زيارت اماکن مذهبي


پخش زنده حرم