X
هیئت جوانان عزادار حضرت ابوالفضل العباس (ع)

درباره وبلاگ


هیئت جوانان عزادار حضرت ابوالفضل العباس(ع) محله پسکلایه کوچک واقع در شهرستان شهسوار بوده و عمده فعالیتهای این هیئت برگزاری مراسم فرهنگی و مذهبی با حضور جوانان ولائی و متدین محل و حمایت پیران و پیشکسوتان می باشد. مکان هیئت: تنکابن - پسکلایه کوچک - خیابان شهید کوهستانی- خیابان شهید بیژن حسین پور - مسجد صاحب الزمان (عج)


ورود کاربران

موضوعات مطالب

- حج
- شعر
- صفر

نويسندگان

آمار بازديد


    آنلاين : 1 نفر
    بازديد امروز : 26273 نفر
    بازديد ديروز : 1 نفر
    بازديد ماه : 26273 نفر
    بازديد سال : 49382 نفر
    کل بازديد : 265056 نفر
    تعداد اعضا : 10 نفر
    کل مطالب : 1905
    نظرات : 68


Thumb

حدود چهار الی پنج سالی می شد که گره بزرگی به کارم افتاده بود. به هر دری می زدم مشکل حل نمی شد خیلی از دوستان طی این چند سال محبت می کردند تا از طریق آشناهایی که دارند به نوعی بتونن مشکل منو حل کنند ولی افاقه نمی کرد...  

 

به همه زمین و زمان متوسل شده بودم و تا حدودی نا امید بودم . سالی که هیئت عزاداری محله مون کجاوه حضرت علی اصغر (ع) رو ساختند رو من خیلی تاثیر گذاشت و یادمه که اون سال ها خیلی سعی می کردم به هیئت کمک برسونم و تمام وقت در خدمت هیئت باشم دیدن شمایل حضرت علی اصغر (ع) و تیری که به گلوی مبارکش خورده واقعا هر انسانی رو منقلب و بی اختیار اشک از چشمان جاری می کنه. تو این حال و هوای معنوی که پیدا می شد هیچ موقع نمی تونستم مشکل خودم رو بگم و طلب حاجت کنم احساس شرم و حیایی مانع این می شد. همش خودم رو گناهکار تر از این می دیدم که بخوام چیزی مطالبه کنم.  

  

 

 

 

تو این مشکل واقعا مستاصل شده بودم . یه روز یکی از دوستان نزدیکم به دیدنم اومد و گفت که چند روز دیگه عازم مشهد و زیارت آقا امام رضا(ع) است . من هم التماس دعا گفتم و در همون لحظه به فکرم رسید که مشکلم رو به آقا امام رضا(ع) بگم شاید فرجی شد..به دوستم گفتم که من یه نامه دارم برای آقا امام رضا(ع)  می خوام زحمتش رو تو برام بکشی و بندازیش تو ضریح. دوستم قبول کرد و گفت که فردا میاد تا اون نامه رو از من بگیره. و خداحافظی کرد و رفت. 

منم رفتم خونه و شروع کردم به نوشتن و سفره دلم رو پیش آقا امام رضا(ع) وا کردم. بعد از اینکه نامه تموم شد بسته بندی اش کردم و فردای همون روز به دوستم رسوندمش. و اون بنده خدا هم لطف کرد و نامه رو به ضریح ،آقا امام رضا(ع) رسوند. 

 

یک هفته ای از سفر دوستم به مشهد نگذشته بود که شبی خواب دیدم تو  حرم آقا امام رضا(ع) در حال زیارت هستم  ناگهان یه نفر  از پشت سر صدام کرد برگشتم دیدم توی کنج حرم یه جایگاهی هست که حضرت علی اصغر (ع)  نورانی و سبز توی یک گهواره است و منو صدا می کنه به محض دیدن ایشون زانو زدم و چهار دست و پا با گریه سمت ایشون رفتم سرم رو زیر پای ایشون به زمین گذاشتم و شروع کردم به گریه کردن ازم پرسید چی می خوای؟ 

من هم مشکلم رو با گریه گفتم  

بهم گفت : فقط همین رو می خوای؟... 

ناگهان از خواب بیدار شدم خیلی حسرت خوردم که چرا نتونستم حاجات دیگه خودم و بقیه دوستان و حاجت مندا رو بگم. 

می دونستم که دیگه به یاری خداوند مشکلم حل میشه و اینطور هم شد در عرض مدت کوتاهی تمام مشکل من در کمال ناباوری خودم و خانوادم برطرف شد. 

درس بزرگی ام که گرفتم این بود که ظاهرا آقا امام رضا (ع) لطف کرده و نامه ام رو به دست ایشون داده تا من بدونم حضرت علی اصغر (ع) مقام بزرگی داره و به همین دلیل که ایشون باب الحوائج هستند. 

از آن روز دیگه من خواسته هام رو خیلی راحت تر از قبل از باب الحوائج حضرت علی اصغر (ع) تقاضا می کنم و تو عزای حسینی سعی می کنم تا پای جانم به عزاداران آقا سید الشهدا خدمت کنم. و تو دنیا هیچ کاری برام لذت بخش تر از این نیست. 

 

برگرفته از خاطرات یکی از خادمین هیئت عزاداری

 

 




اعلانات خيريه



موسسه خيريه محک



بنياد خيريه مهر نور, بنر حمايتي,بنر خيريه,بنر مهر نور


جستجو




در اين وبلاگ
در كل اينترنت



پربازديدترين مطالب

زيارت اماکن مذهبي


پخش زنده حرم