X
x جهت سفارش تبليغ در سایت ثامن بلاگ کليک کنيد
یورو و دلار paypal

هیئت جوانان عزادار حضرت ابوالفضل العباس (ع)

درباره وبلاگ


هیئت جوانان عزادار حضرت ابوالفضل العباس(ع) محله پسکلایه کوچک واقع در شهرستان شهسوار بوده و عمده فعالیتهای این هیئت برگزاری مراسم فرهنگی و مذهبی با حضور جوانان ولائی و متدین محل و حمایت پیران و پیشکسوتان می باشد. مکان هیئت: تنکابن - پسکلایه کوچک - خیابان شهید کوهستانی- خیابان شهید بیژن حسین پور - مسجد صاحب الزمان (عج)

ورود کاربران

موضوعات مطالب

نويسندگان

آمار بازديد


    آنلاين : 1 نفر
    بازديد امروز : 2379 نفر
    بازديد ديروز : 12 نفر
    بازديد ماه : 2501 نفر
    بازديد سال : 2501 نفر
    کل بازديد : 209577 نفر
    تعداد اعضا : 10 نفر
    کل مطالب : 1762
    نظرات : 61


Thumb

" اینا دارن چیکار می کنن ... این چه مسخره بازی شده ...مگه دوران جاهلیت و بت پرستی اعرابی که هر سال به سال یه کجاوه می خواین بسازید...نکنه به فکر این هستید نذورات کجاوه رو هر سال بیشتر کنید و  براتون نون خونه شده...."


این صحبت ها مثل پتک تو سرم می خورد و هر موقع که بیاد این حرفا می افتادم تمام وجودم می لرزید. صحبت هایی بود که غیر مستقیم به گوش ما می رسید و حاکی از این بود که بعضی از اهالی از کار ما ناراضی بودند و بد جوری عصبانی بودند.


یکی دو سالی بعد از ساخت اولین کجاوه که بنام باب الحوائج حضرت علی اصغر (ع) بود تصمیم داشتیم برای دومین باب الحوائج کربلا یعنی آقا قمر بنی هاشم هم یک کجاوه بسازیم. در سالی که اولین کجاوه هیئت ساخته شد به یاد دارم که اهالی یکی یکی میومدند مسجد تا کجاوه رو زیارت کنند و با دیدن شمایل حضرت علی اصغر(ع) و تیری که به گلو داره خیلی متاثر می شدند و التماس دعا داشتند و در این بین یکی از پیر خادمهای هیئت با دیدن کجاوه در حالی که اشک هاش رو از گوشه چشمش پاک می کرد به ما پیشنهاد داد که کنار کجاوه یک صندوق کوچک نذورات بذارید.

ما با شنیدن این حرف تا حدودی شوکه شدیم و با شوخی و خنده گفتیم که ما که این رو برای نذورات نساختیم. و این عزیز به ما گفت که کاری که شما انجام دادید تو این منطقه سابقه چندین ساله داره و این چند دهه آخر تا حدودی به فراموشی سپرده شده و ... شروع کرد به تعریف داستان قدیم و اینکه شمایل سازی ها اون موقع به چه شکل بوده...و به ما گفت که مردم با دیدن این کجاوه ها نذر می کنند باید شما این نذورات رو جمع کنید و مسئولید. ما هم بنا به احترام حرف این بزرگوار اون سال از یک کارتون مقوایی که با پارچه روکش شده بود به عنوان صندوق استفاده کردیم و با نخ و سوزن کنار کجاوه دوختیمش!

موقعی که این کجاوه در بین جمعیت عزادار وارد شد متوجه شدیم  که واقعا حق با این بزرگوار بود و صندوق کوچک نذورات جوابگو نیست...ولی حالا همه فکر می کردند که ما به خاطر مسائل مالی هیئت که اون روزها خیلی ضعیف بود دست به این کار زدیم...

یادم میاد که در شروع کار هیئت واقعا از نظر مالی ضعیف بود و همه اقلام مورد نیاز هیئت بصورت خود جوش از طریق مردم تامین میشد..یکی موتور برق میاورد یکی گاری چرخدستی اش رو میاورد یکی جارو برقی خونش رو میداد و....این صحنه ها خیلی زیبا و عالی بود همه در کنار هم بودیم...


اما حالا فکر می کردم که نکنه یه اشتباه بزرگی رو مرتکب شدیم که مردم اینجوری فکر می کنند. از سالی که قرار بود ساخت کجاوه دوم شروع بشه این فکر مثل خوره به جونم افتاده بود و همش می گفتم خدایا اگه این حرکت ها مشکل داره و مقبول نیست چشمامون رو باز کن تا همش رو جمع کنیم ...از طرفی هم وقتی می دیدم که چقدر این تصویر سازی رو مردم تاثیر گذاشته باز مردد می شدم...سرتونو درد نیارم تو بد برزخی گیر کرده بودم...

شکل کار رو طراحی کردیم و چون اون سال تو منطقه نبودم مراحل ساخت رو برای یکی از خادمین هیئت توضیح دادم تا اسکلت کار رو دربیاره ... باورتون نمیشه ولی تو ساخت این کجاوه من جرات نمی کردم نزدیک بشم و به دوستمون کمک برسونم و این تردید داشت منو میکشت این مطلب رو اینجا اقرار می کنم و از این دوست عزیز و گرامی معذرت می خوام که در ساخت این کجاوه در شروع کار تنهاش گذاشتم و امیدوارم منو حلال کنه و بدونه که علت تردید و دودلی من بود...
کسانی که حرف و حدیث زیاد کرده بودند موقع ساخت این کجاوه برای دیدن کار به منزل ایشون میرن و شروع میکنن به صحبت و کار به شوخی و خندیدن کشیده میشه... و حرمت مجلس رو می شکنند و این دوستمون که مشغول کار بود برای اینکه حرمت مهمان وارد شده به خونه رو حفظ کنه بهشون چیزی نمی گه و سکوت می کنه ...

مهمان ها که رفتند این دوست خادممون تعریف میکنه که دست من موقع کار به قطعه فلزی برنده یی تو کار خورد ضربه اونقدر شدید نبود و با وجودی که اون قطعه فلزی خیلی تیز بود و براحتی می تونست دستم رو ببره ولی دستم هم بریده نشد و من خیلی سریع افتادم و غش کردم و از حال رفتم ...میگفت یعنی یادمه که به همین سادگی یک ضربه و غش کردن همانا...
ایشون می گفت بهوش که اومدم مادرم رو با آب و قند بالا سرم دیدم و وقتی چشمام رو باز کردم مادرم شروع کرد به موعظه و نصیحت من که این اسم حرمت داره چرا تو اجازه میدی هر کسی بیاد اینجا و هر شوخی خواست بکنه و حرمت این اسم رو نگه نمی داری...

این خادم عزیز با من تماس گرفت که اگه ممکنه من شمایل آقا رو که درست کردم بیارم خونه شما بذاریم تا اگه کسی هم سراغ خونه ما اومد اینجا نباشه . شبانه رفتیم و شمایل رو تو تاریکی شب خونه خودمون آوردیم و گذاشتیم تو سالن خونه که استفاده نمی شد.
دیدن شمایل آقا در حالی که نشسته و دو تا دستش از بدن قطع شده مو به تن آدم سیخ می کرد و هیبت نام آقا ابوالفضل (ع) به بیننده اجازه نمی داد که بدون خضوع و تفکر به این شمایل نگاه کنه و قلب آدمو تا دل واقعه میبرد.

این شمایل تا محرم اون سال تو سالن خونه ما موند و مادرم می گفت هر موقع میخوام وسیله ای از این سالن بردارم سنگینی وجود کسی رو احساس می کنم و من که میگفتم به خاطر شمایل هست می گفت شمایل که پارچه و چوب هست این سنگینی نام آقا ابوالفضل هست ما احساس می کنیم. این شمایل رو ببرین مسجد بزارین. منم گفتم که مسئولین مسجد با این کار ما زیاد موافق نیستند و با این حرف و حدیث هایی که مردم زدند شرایط زیاد جالب نیست.
مادرم گفت من فقط از این بابت می گم که احترام این نام حفظ بشه به خاطر جا و مکان نمی گم ما همه زندگیمون مال آقا و اولیا خداست.

حرف های مادرم بهم آرامش می داد ولی خوب تو این برزخ تردید نمی دونستم چکار کنم...
نزدیک محرم بود و من و این دوست خادم اهل بیت در شرف انجام کارا بودیم. من توی کار دست و دلم به کار نمی رفت ولی تا محرم چیزی نمانده بود و باید کارای هیئت رو پیش می بردیم.

تو این برزخ شک و دودلی شب خواب دیدم که منو این دوستمون داریم رو ایوان خونه مون کجاوه ها رو درست می کنیم و ظاهرا کارامون یه مقدار عقب افتاده و دو نفری به قول معروف خودمون رو به آب و آتیش می زنیم...

دیدم رو ایوان خانه قدیمی مون تو همون حیاط آقا امیر المومنین(ع) نشسته و چند نفر کنار ایشون هستند تو خواب شناختم که ایشون هستند سریع اومدم کفش هام رو بپوشم برم خونه پایینی برای پا بوسی ایشون که دیدم دوستم میگه کجا میری بیا کارا عقبه امسال نمی رسیم همه کارا رو انجام بدیم من گفتم آقا اومده اینجاست بیا بریم پایین...
سر پله خونه مردد مونده بودم که دیدم آقا امیرالمومنین(ع) از بقیه که در کنارشون بودند و من هیچ کدوم رو نمی شناختم پرسیدند: اینها دارند چکار می کنند؟
جمع به ایشان عرض کردند: اینها برای مراسم عزاداری حضرت سید الشهدا(ع) فرزندتان دارند کجاوه می سازند.


آقا امیر المومنین (ع) با شنیدن این توضیحات به جمع فرمودند برای سلامتی شون صلوات بفرستید...
از خواب بیدار شدم... چه حسرتی آقا تا در خونه اومد و من نتونستم برای پابوسی ایشون برم ...
از طرفی خوشحال بودم که تایید کارمون صادر شده و اجازه این کار رو گرفتیم...
با توکل به خداوند و یاری آقا امیرالمومنین(ع) کارا رو پیش بردیم و همون یک صلوات فتح البابی کرد که ما مصمم تر از سال های قبل خدمت به اهل بیت رو ادامه بدیم و از این کار خسته نشیم...

برای سلامتی همه خادمین به اسلام و مسلمین و اولیا و انبیا صلوات

بر اساس خاطرات جمعی از خادمین هیئت




کانال هاي ما

اعلانات خيريه



موسسه خيريه محک



بنياد خيريه مهر نور, بنر حمايتي,بنر خيريه,بنر مهر نور


نظر سنجي

شما کدام یک از بخش ها این وب را می پسندید؟




جستجو




در اين وبلاگ
در كل اينترنت



پربازديدترين مطالب

زيارت اماکن مذهبي


پخش زنده حرم