تبلیغات X
سفارش بک لینک
آموزش ارز دیجیتال
ابزار تادیومی
خرید بک لینک قوی
صرافی ارز دیجیتال
خرید تتر
خدمات سئو سایت
چاپ ساک دستی پارچه ای
چاپخانه قزوین
چاپ ماهان
کسب درآمد از فروش فایل




هیئت جوانان عزادار حضرت ابوالفضل العباس (ع)

درباره وبلاگ


هیئت جوانان عزادار حضرت ابوالفضل العباس(ع) محله پسکلایه کوچک واقع در شهرستان شهسوار بوده و عمده فعالیتهای این هیئت برگزاری مراسم فرهنگی و مذهبی با حضور جوانان ولائی و متدین محل و حمایت پیران و پیشکسوتان می باشد. مکان هیئت: تنکابن - پسکلایه کوچک - خیابان شهید کوهستانی- خیابان شهید بیژن حسین پور - مسجد صاحب الزمان (عج)


ورود کاربران

موضوعات مطالب

- حج
- شعر
- صفر

نويسندگان

آمار بازديد


    آنلاين : 1 نفر
    بازديد امروز : 109799 نفر
    بازديد ديروز : 32758 نفر
    بازديد ماه : 142557 نفر
    بازديد سال : 109798 نفر
    کل بازديد : 381340 نفر
    تعداد اعضا : 10 نفر
    کل مطالب : 1983
    نظرات : 69


Thumb



حبیب بن مظاهر

امام حسین(ع) نامة می‌نویسد به کوفه: «بِسمِ اللَهِ الرَحمنِ الرَحِیمِ مِنَ الحُسَینِ بنِ عَلِیٍ إِلَى الرَجُلِ الفَقِیه حَبیبِ بِنِ مَظَاهِرِ الأسَدی»؛ نامه‌ای است از حسین به حبیب. چقدر هم از او تجلیل می‌کند! «أما بَعد، فَإنَا قَد نَزَلنا کَربَلا»؛ ما وارد کربلا شدیم. «وَ أنتَ تَعلَمُ قِرابَتَنَا مِن رَسُولِ الله»؛ تو پیوند من با پیغمبر را می‌دانی. «فَإن اَرَدتَ نُصرَتَنَا فَأقدِم إلَینا عَاجِلاً»؛ اگر می‌خواهی مرا یاری کنی، زود بیا. همان‏گونه که من هجرت کردم، تو هم باید هجرت کنی. تو هم باید از کوفه به کربلا بیایی.


حبیب نشسته بود و با همسرش داشتند صبحانه می‌خوردند که قاصد آمد و نامه را داد و رفت. حبیب نامه را گرفت و خواند. همسرش سؤال کرد نامه از کیست؟ گفت این نامه از حسین پسر پیغمبر است. همسرش گفت چه نوشته است؟ حبیب گفت هیچی! آمده کربلا، من را هم دعوت کرده که بروم و به او کمک کنم. همسرش پرسید می‌روی یا نه؟ حبیب گفت نه، من نمی‌توانم بروم!


حبیب به قول معروف تقیه می‌کرد، برای اینکه مبادا یک‏وقت قبیله‌اش بفهمند و نگذارند که او برود. همسرش سؤال کرد نمی‌روی؟ حبیب گفت نه، من پیر شده‌ام و کر و فری ندارم؛ چه‏ طور با او راه بیفتم؟ همسرش گفت حسین پسر پیغمبر تو را دعوت کرده، آن‏وقت تو نمی‌خواهی دعوت او را اجابت کنی؟! جواب خدا را چگونه می‌توانی بدهی؟! حبیب گفت می‌دانی اگر من بروم آن‏وقت عبیدالله چه کار می‌کند؟ خانة مرا خراب می‌کند و تو را به اسارت می‌گیرد و می‌برد. شروع کرد همة این عواقب و ضربه‌های دنیایی را برای او بیان کرد.


همسرش گفت تو برو، بگذار خانه را خراب کند، بگذار مرا به اسارت بگیرد. حبیب باز هم گفت نه، من نمی‏روم. اینجا بود که همسرش بلند شد، روسری خودش را انداخت روی سر حبیب و به حبیب گفت نمی‌روی؟! پس مثل خانم‌ها در خانه بنشین! بعد گفت خدایا، کاش من مَرد بودم و می‌توانستم بروم کربلا تا حسین را یاری کنم! ای کاش من این هجرت را می‌کردم! حبیب گفت نه، این حرف‌هایی که زدم، برای این بود که می‏خواستم ببینم تو چه می‌گویی. من آن‏چنان هجرتی کنم که تا قیامِ قیامت نامم در تاریخ ثبت شود.


حبیب از خانه بیرون آمد؛ در بازار «مسلم بن‏ عوسجه» را دید. با یکدیگر قرار گذاشتند و با هم به سمت کربلا حرکت کردند. اصحاب حسین(علیه السلام) دیدند دو نفر دارند به سمت خیمه‌های حسین(علیه السلام) می‌آیند. همه تعجب کردند! چون هر روز، هزارهزار نفر به لشکر عمرسعد می‌پیوستند، و این عجیب بود این دو نفر به سمت خیام حسین(علیه السلام) می‌آمدند. این دو پیرمرد که آمدند، اصحاب به استقبال آنها رفتند؛ دیدند حبیب است و مسلم بن‏ عوسجه. وقتی خبر به خیام حسین(علیه السلام) رسید که این دو نفر آمده‌اند حسین(علیه السلام) را یاری کنند، زینب(سلام الله علیها) کسی را فرستاد و گفت برو سلام مرا به حبیب برسان. نوشته‌اند که وقتی سلامِ زینب(سلام الله علیها) را به حبیب رساندند، حبیب خاک‌های کربلا را بلند می‌کرد و روی سر خود می‌ریخت و می‌گفت من که باشم که دخترِ امیرِ عرب به من سلام برساند! یعنی این خانم‌ها این‏قدر احساس غربت می‌کردند


منبع: روضه نیوز




اعلانات خيريه



موسسه خيريه محک



بنياد خيريه مهر نور, بنر حمايتي,بنر خيريه,بنر مهر نور


جستجو




در اين وبلاگ
در كل اينترنت



پربازديدترين مطالب

زيارت اماکن مذهبي


پخش زنده حرم