تبلیغات X
للوکساید۵
سفارش بک لینک
خرید بک لینک قوی
بک لینک ارزان
کوچینگ
نرم افزار حسابداری
بلیط ارمنستان
تراورتن
تور مالزی
آموزش ارز دیجیتال
نالین
بهترین قالب شرکتی
ایده کسب و کار اینترنتی
بهترین قالب شخصی
ساخت ایمیل سازمانی


هیئت جوانان عزادار حضرت ابوالفضل العباس (ع)

درباره وبلاگ


هیئت جوانان عزادار حضرت ابوالفضل العباس(ع) محله پسکلایه کوچک واقع در شهرستان شهسوار بوده و عمده فعالیتهای این هیئت برگزاری مراسم فرهنگی و مذهبی با حضور جوانان ولائی و متدین محل و حمایت پیران و پیشکسوتان می باشد. مکان هیئت: تنکابن - پسکلایه کوچک - خیابان شهید کوهستانی- خیابان شهید بیژن حسین پور - مسجد صاحب الزمان (عج)


ورود کاربران

موضوعات مطالب

- حج
- شعر
- صفر

نويسندگان

آمار بازديد


    آنلاين : 1 نفر
    بازديد امروز : 41493 نفر
    بازديد ديروز : 32758 نفر
    بازديد ماه : 74251 نفر
    بازديد سال : 41492 نفر
    کل بازديد : 313034 نفر
    تعداد اعضا : 10 نفر
    کل مطالب : 1937
    نظرات : 68


الان که دارم این ماجرا رو براتون می گم تمام بدنم از گلوله های چهارپاره شکارچی ها مجروح شده و درد تمام وجودم رو گرفته ، نمی تونم پاهام رو حرکت بدم ...ولی هیچ کس زبونم رو نمی فهمه به هر کسی نگاه می کنم تا حداقل از چشمای اشک آلودم بفهمه ماجرا چیه ولی فایده نداره ...


خطر بزرگی مردم شهر رو تهدید می کرد مردمی که در روزمرگی زندگی خودشون گم شدن و تمام کارشون از صبح تا غروب دویدن برای تامین زندگی شون شده . روزهای تعطیل بعضی هاشون  به کوه میامدند و من از ارتفاعات بلند البرز و دور از نگاه هر چشمی اونها رو می دیدم...و متاسفانه عده ای از اونها چقدر بی ملاحظه زباله هاشون رو تو طبیعت می ریختند، شاخه درخت ها رو می شکستند و معجرهای سنگی که برای آتش درست کرده بودند رو با آتیش بدون ملاحظه رها می کردند و می رفتند...

ولی این دفعه فرق میکنه ...حادثه بزرگی داره برای مردم شهر اتفاق میافته و باید به مردم این شهر کمک کرد هرچند که ممکنه این آفریده خدا که از طبیعت جدا شده و خودش رو درگیر زندگی ماشینی کرده با ما خیلی تفاوت داشته باشه ولی یک روزی با ما در طبیعت زندگی می کرده و همسایه هم بودیم و زیر سایه هم در طبیعت بکر خدا روز رو سپری می کردیم...
امروز باید به این موجود خداوند کمک کنیم...این بود که تمام حیوانات جنگل رو دور هم جمع کردم و به همه اونها گفتم که موضوع از چه قرار است .

در جمع تمام حیواناتی که آمده بودند گفتم: دوستان خبر دارید که چه خطر بزرگی داره شهر رو تهدید می کنه خطری که ممکنه جون خیلی از انسانها رو بگیره و زندگی شون رو نابود کنه . من امروز بنا به رسم و قانون دیرینه ای که از سالها در بین ما بوده و اجداد ما هم تا پای جان برای آن ایستادگی کردند اینجا هستم یکی از ما باید این خبر رو به شهر ببره و مردم بی گناه این شهر رو آگاه کنه ...
قرقاول ها گفتند : خوب ما خیلی سریع این خبر رو به شهر می بریم...

اما عدهای از کاکویی ها و پرنده های دریایی گفتند که شما ها قبل از اینکه به شهر برسید توسط شکارچی ها کشته می شید و نمی تونید این پیام رو به برسونید..

عده ای از گوزن ها و شوکاها رو به کاکویی ها گفتند: درسته ولی خوب شما ها خودتون که در رودخونه چشمه کیله زندگی می کنید و شنیدیم که با مردم شهر خیلی دوست و رفیق شدید تا جایی که روزها مردم از روی پل براتون نون و غذا می ریزن چرا شما این کار رو نمی کنید؟ شکارچی هام کاری به کار شما ندارند.

من گفتم : درسته که کاکویی ها با مردم شهر زندگی خوبی دارند ولی مردم شهر زبان کاکوئی ها رو نمی فهمند و حضور کاکوئی ها در شهر عادی جلوه می کنه بهتره حیواناتی این پیام رو به شهر ببرن که حضورشون غیر منتظره باشه...

گرازها گفتند : ببینید ما که اونقدر در مسیر راه کشاورزای منطقه بودیم که اگه بخوایم این پیام رو ببریم مردم فکر می کنند برای خوردن و تاراج کردن محصولات کشاورزی شون اومدیم و سالهاست که به همین بهانه دست به کشتار ما زدند و حتی گوشت ما ها رو می خورند...

همه حیوانات با تعجب گفتند:..گوشت شماها رو می خورند؟...
گرازها گفتند: بله حتی از خوردن گوشت جوجه تیغی هم کوتاه نمیان...و رو به جوجه تیغی ها کردند و پرسیدند: درسته؟
جوجه تیغی هام به نشانه تایید سرشون رو تکون دادند.

روباه ها گفتند: گراز ها درست می گن این مردم خودشون به هم رحم نمی کنند و از هم می دزدند و به هم دروغ می گن و برای یه لقمه نون متوسل به حقه و فریب میشن ولی ما روباه ها و گراز ها رو محکوم می کنند..
همهمه ای در بین حیوانات بر پا شد...
گرگ ها که تا این لحظه سکوت کرده بودند و هیچ اظهار نظری نمی کردند سری به زیر انداختند و گفتند درسته که ما گرگ و درنده هستیم ولی این قسمتی از طبیعت ماست که برای تامین غذا و روزی مان خداوند در ما آفریده ولی باور کنید که دیدن انسان هایی که تفنگ به دست گرفته و از کشتار هیچ حیوانی دریغ نمی کنند مو به تن ما سیخ می کنه و این انسان از ما گرگ ها هم درنده تر شده حتی عده ای از ما رو به صورت سگ های خانگی به خدمت خودش درآوردند...

من گفتم: دوستان همه صحبتهای شما درسته ولی همه انسان ها که اینجوری نیستند ما هم اینجا هستیم تا قانون طبیعت رو که سالهاست از پدران ما رسیده رو اجرا کنیم یعنی کمک به یک موجود آفریده خدا کمک به بچه ها و سالخورده ها اگه قرار باشه به خاطر یک سری مردم زشت و زبون و خودخواه ما از وظیفه خودمون کوتاهی کنیم که نمیشه!

همهمه ای دوباره شروع شد...
گرگ ها گفتند : درسته ما موافقیم و تمام سعی مون رو می کنیم....
روباه ها و پرنده ها گراز ها گوزن ها شوکا ها جوجه تیغی ها و تمام حیوانات یکی یکی تایید کردند

هدهد که باهوش ترین ما در جمع بود و تا این زمان خوب به صحبت ها گوش می کرد گفت : منم موافقم ولی باید بگم که حیواناتی باید به سمت شهر برن که دیدنشون برای مردم تازگی داشته باشه و نشان دهنده پیام باشه...فکر می کنم پلنگ ها و گرگ ها مناسب این کار باشند...
چون براحتی از خط شکارچی ها می تونند رد شن و اگه شکارچی ها به اونها شلیک کنند هم می تونند خودشون رو تا حوالی شهر برسونند...
باز همهمه ای در بین حیوانات راه افتاد ...من به نمایندگی از طرف تمام پلنگ ها گفتم : ما حاضریم این پیام رو به مردم شهر برسونیم...گرگ هام گفتند که ما هم هستیم...

 بعد از این تصمیم گیری از جمع پلنگ ها و گرگ ها تعدادی رو انتخاب کردیم و قرار شد از ارتفاعات البرز در نقاط مختلف به سمت تنکابن و رامسر و شهرهای دیگر حرکت کنیم ...

من در مسیر جاده دو هزار به سمت تنکابن حرکت کردم که در جنگل ها دوبار با شکارچی ها برخورد کرده و فرار کردم ولی متاسفانه مجروح شدم و گلوله آخر که به مهره ستون فقراتم خورده بود توان حرکت را از من گرفت ... در کنار رودخانه دوهزار در حالی که درد تمام وجودم رو گرفته بود به فکر صحبتهای دوستام افتادم ...شاید حق با اونا بود ...این انسان او انسانی نیست که پدران ما قبلا می شناختند و به ما معرفی کرده بودند...راهی بود که خودم انتخاب کرده بودم پشیمان نبودم ولی حسرت می خوردم که چرا پیام مهم رو نتونستم به مردم برسونم...احتمالا شکارچی ها دنبالم بودم تا منو بکشند و پوستم رو از بدنم جدا کنند...در این افکار غوطه ور بودم که ناگهان شکارچی ها رسیدند... با دیدنشون تمام سعی و تلاشم رو کردم که فرار کنم ولی فایده ای نداشت...دیگه لحظه های آخر زندگی ام بود ... فقط داغی گلولهایی که به کمرم خورده بود رو احساس می کردم و داغی اشکهایی که از شدت درد و حسرت از چشمانم جاری می شد...

شکارچی ها به من نزدیک شدند...اما با شکارچی هایی که من دیدم خیلی فرق داشتند... صدای شلیک تفنگ رو شنیدم گلوله ای به من خورد ولی گلوله نبود سوزنی بود که در بدنم فرو رفته بود بعد از مدتی احساس درد از بدنم محو شد و خواب آلودگی چشمانم رو فراگرفت...
با چشمان نیمه بازم دیدم که افرادی که من فکر می کردم شکارچی هستند آمدند و مرا در پتویی پیچیدند و با خود به آنطرف رودخانه برند و در ماشینی قرار دادند....از طرز رفتارشون متوجه شدم که قصد کشتن مرا ندارند این رو از رفتارشون میشد فهمید. من رو به شهر بردن...وقتی شهر رو و آدم های مختلف رو دیدم خوشحال شدم از اینکه ماموریتم درست انجام شده منو به ساختمونی بردند که خیلی ها اونجا بودند و سعی می کردند به من کمک کنند اینو تو صورت هاشون که نگاه می کردم می فهمیدم وقتی منو تو اون وضعیت می دیدند و چشماشون مثل من اشکبار میشد می فهمیدم که چه انسان های خوب دیگه ای هم اینطرف خط شکارچی ها هستند..و اشک هام دیگه اشک خوشحالی بود...من اشتباه نکردم هنوز انسان ها طبیعت و ما حیوونا رو فراموش نکردند و ما رو دوست دارند...درد دوباره به سراغم اومده بود و دیگه تحمل نداشتم .. دوست داشتم هر چی زودتر این وضعیت تموم بشه ،دیدن اشکای آدمای خوبی که تمام سعی و تلاششون رو برای نجات من می کردند دردم رو بیشتر می کرد...سوزن دیگه ای به من زدند و من کم کم داشت خوابم می گرفت ...همین جور که خوابم سنگین تر و سنگین تر میشد می دیدم که آدمای خوب دور و برم گریه هاشون شدید تر میشه...متوجه شدم که این خواب آخرمه..دیگه درد نداشتم آخرین تصویر ذهنم چشمای اشک آلود آدمای خوب و دوست داشتنی بود که به من خیره شده بودند و شاید داشتند این پیام مهم رو از چشم های در خواب سنگین فرو رفته من می خوندند. 
سرما و برف شدیدی در حال ریزش و حرکت به سمت شهرهای تنکابن و رامسر است و مردم منطقه باید هر چه زودتر خودشون رو برای این وضعیت آماده کنند.

نویسنده: مدیر وبلاگ

توضیح: در قدیم الایام مردم منطقه از روی آشیانه ساختن پرندگان در بهار پی به سردی و گرمی آن سال می بردند . پیدا شدن حیوانات جنگل در مراتع و باغ ها را نشانه هجوم سرما و یا یک پدیده غیر طبیعی می دانستند از آواز شغال ها در شب متوجه می شدند که بزودی هوا صاف خواهد شد از نزدیک شدن گنجشک ها به مردم برای گرفتن دانه متوجه ریزش قریب الوقوع برف می شدند اگر برف در ساعات عصر که این زمان را به زبان محلی گاودوشان می گویند ، متوقف نمی شد را نشانه ادامه دار بودن بارش برف می دانستند. مردم سواحل خزر صدای خروش موج های دریا را در دل شب نشانه صاف شدن آسمان از ابرها در روز بعد می دانستند مه بهاری در نزدیک صبح نشانه ای بود برای نزدیکی ماهی ها به کناره و روز پر برکتی برای ماهیگیری. و حضور جانوران نایاب در فصل سرما چون پلنگ ،خرس و گرگ نشانه سرمای شدید زمستانی.
به نظر شما آیا حضور پلنگ در جاده دوهزار را نباید جدی و پیام آور سرمای شدید به حساب می آوردیم ؟
 
 




اعلانات خيريه



موسسه خيريه محک



بنياد خيريه مهر نور, بنر حمايتي,بنر خيريه,بنر مهر نور


جستجو




در اين وبلاگ
در كل اينترنت



پربازديدترين مطالب

زيارت اماکن مذهبي


پخش زنده حرم