تبلیغات X
للوکساید۵
سفارش بک لینک
خرید بک لینک قوی
بک لینک ارزان
کوچینگ
نرم افزار حسابداری
بلیط ارمنستان
تراورتن
تور مالزی
آموزش ارز دیجیتال
نالین
بهترین قالب شرکتی
ایده کسب و کار اینترنتی
بهترین قالب شخصی
ساخت ایمیل سازمانی


هیئت جوانان عزادار حضرت ابوالفضل العباس (ع)

درباره وبلاگ


هیئت جوانان عزادار حضرت ابوالفضل العباس(ع) محله پسکلایه کوچک واقع در شهرستان شهسوار بوده و عمده فعالیتهای این هیئت برگزاری مراسم فرهنگی و مذهبی با حضور جوانان ولائی و متدین محل و حمایت پیران و پیشکسوتان می باشد. مکان هیئت: تنکابن - پسکلایه کوچک - خیابان شهید کوهستانی- خیابان شهید بیژن حسین پور - مسجد صاحب الزمان (عج)


ورود کاربران

موضوعات مطالب

- حج
- شعر
- صفر

نويسندگان

آمار بازديد


    آنلاين : 1 نفر
    بازديد امروز : 41499 نفر
    بازديد ديروز : 32758 نفر
    بازديد ماه : 74257 نفر
    بازديد سال : 41498 نفر
    کل بازديد : 313040 نفر
    تعداد اعضا : 10 نفر
    کل مطالب : 1937
    نظرات : 68


Thumb

تا سن بیست سالگی نه نماز می خوندم و نه روزه می گرفتم مسلمان شناسنامه ای بودم و شیعه دوازده امامی که این رو هم از برکات وجود مادرم داشتم که اهل نماز و تقوی بود و همیشه توصیه می کرد که نمازتون رو بخونید ولی هیچ وقت متوسل به زور و اجبار نمی شد.

تو دوران دبیرستان یادمه مدیر خیلی مستبد و زورگویی داشتیم خدا رحمتش کنه زنگ نماز که میشد همه بچه ها رو  به اجبار و حتی بعضی وقت ها با چوب و تهدید کم کردن نمره انضباط می برد نمازخونه..دیگه بقیه داستان رو براتون نگم که چه شود یکی طهارت نکرده یکی بدون وضو یکی مس پا رو از رو کفش کشیده بود یکی دیگه !... سرتون رو درد نیارم اوضاع و احوالی که واقعا فکر کردن بهش هم تا مدتها آزار دهنده بود می خواستند با اجبار و زور بچه ها نماز خوان بشن یادم میاد بعضی از بچه ها موقع نیت به طنز می گفتند: "4 رکعت نماز از ترس مدیر دبیرستان به جا میارم قربتا الی الله"
بقدری این صحنه ها زننده بود که روی من و بقیه بچه ها تا مدتها تاثیر منفی گذاشته بود و نماز نمی خوندیم.

در شرکتی مشغول به کار شدم که اکثر کارکنانش با ایمان و اهل نماز و واقعا همکارایی دوست داشتنی و مهربان بودند نماز رو جماعت می خوندند و من هم بعضی وقتها از روی صدق و صفای دل باهاشون تو نماز جماعت شرکت می کردم و چون اجباری نبود لذت بیشتری می بردم.

مشکلات من از همین موقع شروع شد که مدیریت شرکت در انجام قول و قراری که با هم داشتیم کوتاهی کرد و من متضرر شدم و تا چند سال هم نتونستم ضرر و زیان پیش آمده را جبران کنم. و دوندگی ها و پی گیریها هم راه به جایی نبرد .

چندین بار با مدیریت این شرکت که خیلی آدم معتقدی بود و همه روش قسم می خوردند صحبت کردم که مشکل منو حل کنه زندگیم داره نابود میشه هر دفعه یه توجیهی می آورد و بقول معروف منو می فرستاد دنبال نخود سیاه باز بعد از 5 الی 6 ماه دوندگی جای اولم بودم بار آخر یادمه که دیگه وقتی از شرکت بیرون اومدم گریه ام گرفت و به زمین و زمان کفر می گفتم و به خدا شکایت می کردم که اگه این آدم مومن و مسلمونه به والله ما نماز نخون ها مرام و مسلکمون بالاتر از این آدم ها هست.

تو این برزخ بلاتکلیفی دیوونه شده بودم هیچ مدرکی هم که اثبات کنه این آقا زیر قولش زده نداشتم و دستم از همه جا کوتاه بود یهو به دلم افتاد که برم جمکران شکایت این آقای مومن رو به آقا امام زمان بکنم من که راه دیگه ای ندارم اگه جوابی نگیرم دیگه خدا و پیغمبر سرم نمیشه از همه چیز می گذرم.

خانواده ام و چند تا از دوستان که اون روز با من برخورد داشتند فهمیدن که خیلی قاطی کردم و باز توصیه می کردند که آروم باش توکل کن انشاالله درست میشه.


اول رفتم قم حرم حضرت معصومه(س) زیارت کردم و کلی اونجا شکوه و گلایه کردم و خواستم که مشکلم حل شه و بعد رفتم مسجد جمکران. معمولا چون به زیارتگاهها می رفتم وارد صحن می شدم و ضریح رو می دیدم که دعایی بخونم ولی اینجا از ضریح خبری نبود و یادم میاد که انگار تلنگری به ذهنم خورد که هنوز یکی از معصومین در روی زمین هست و یاد احادیث مربوط به امام زمان(عج) و ولی امر افتادم که در کتاب های بینش دوره دبیرستان خونده بودیم دلم روشن شد که دست خالی بیرون نمی رم رو تابلو مسجد دیدم نماز آقا امام زمان و تهیت مسجد نوشته شده نماز ها رو خوندم و بعد از نماز حاجتمو خواستم احساس می کردم آروم تر شدم و موقعی که بیرون مسجد اومدم یادمه تابستون بود و صحن و حیاط بزرگ مسجد داشت کم کم شلوغ میشد و مردم برای دعای توسل روز سه شنبه می آمدند من هم قاطی آدمها شدم و بدون هدف به هر جایی می رفتم .

در شلوغی مردم صحنه هایی رو می دیدم که واقعا دلخراش بود پسر جوانی که مریض بود با بستر و لهاف و تشکش آورده بودند تا سلامتی اش رو از آقا بخوان تصویر چهره رنگ پریده زردش و پوست و استخونی که به تنش مونده بود هنوز از ذهنم نمیره.

خیلی خجالت کشیدم و از آقا معذرت خواهی کردم که فقط به فکر خودم بودم و از خودخواهی خودم بدم اومد. توسلم فقط آقا امام زمان بود که مشکلم رو حل کنه و بعد از زیارت برگشتم.

مدتی بعد از این ماجرا حدود یکی دو هفته که گذشت از طریق چند تا از بستگان متوجه شدم که دختر رئیس شرکت خوابی دیده که دهان به دهان در بین فامیل میچرخه...
شرح خواب این بود:
دختر بزرگ این آقا که حدود 4 الی  5 ساله بوده در خواب می بینه تو خونشون صدای گریه میاد می گرده دنبال صدا می بینه صدا از بیرون در هست درب رو باز می کنه میبینه یه آقایی سبز پوش تو راه پله نشسته و گریه می کنه دختر مبپرسه: شما کی هستید؟
اون آقا خودش رو معرفی میکنه
دختر میگه: چرا اینجا نشستید بفرمایید داخل منزل
ایشون میگه : نه دخترم همین جا خوبه
دختر میپرسه: چرا گریه می کنید؟
آقا میگه: از دست امت ام گریه می کنم.

و از خواب بیدار میشه و این خواب رو برای مادرش تعریف می کنه و این خبر بین همه پخش میشه.
با شنیدن این خبر گوشی دستم اومد آقا به من رو سیاه لطف کرده و تا جلوی درب خونه این آدم هم رفته تا شکایت منو بهش برسونه
خیلی شرمنده آقا شدم و از همون موقع ایمان و اعتقادم قوی تر شد و نماز خوندن رو دیگه کنار نگذاشتم و خصوصا وقتی این حدیث رو از پیامبر (ص) شنیدم که شفاعت ما در روز قیامت به کسانی که نماز را سبک بشمارند نمی رسد. تصمیم قطعی تر شد.

مشکل من هم به لطف خدا و شفاعت آقا امام زمان(ع) بعد از چند مدتی که از این ماجرا گذشت کاملا حل شد و خدا را بابت این لطف بزرگش صدها هزار مرتبه شاکرم .
در ضمن شعری رو تو همون ایام گرفتاری برای آقا امام زمان (عج) گفتم که دو بیت آخرش رو تقدیم همه عاشقان آن حضرت می کنم

درهای محبت همه شد بسته برویم            قفل است کلیدش تویی و من چه بگویم
امید من این است در این هجر و جدایی       بینم رخ چون ماه تو را مهدی کجایی

بر اساس خاطرات یکی از خادمین هیئت




اعلانات خيريه



موسسه خيريه محک



بنياد خيريه مهر نور, بنر حمايتي,بنر خيريه,بنر مهر نور


جستجو




در اين وبلاگ
در كل اينترنت



پربازديدترين مطالب

زيارت اماکن مذهبي


پخش زنده حرم