درباره وبلاگ


هیئت جوانان عزادار حضرت ابوالفضل العباس(ع) محله پسکلایه کوچک واقع در شهرستان شهسوار بوده و عمده فعالیتهای این هیئت برگزاری مراسم فرهنگی و مذهبی با حضور جوانان ولائی و متدین محل و حمایت پیران و پیشکسوتان می باشد. مکان هیئت: تنکابن - پسکلایه کوچک - خیابان شهید کوهستانی- خیابان شهید بیژن حسین پور - مسجد صاحب الزمان (عج)

ورود کاربران

موضوعات مطالب

نويسندگان

آمار بازديد


    آنلاين : 2 نفر
    بازديد امروز : 56 نفر
    بازديد ديروز : 12 نفر
    بازديد ماه : 1037 نفر
    بازديد سال : 14582 نفر
    کل بازديد : 96983 نفر
    تعداد اعضا : 10 نفر
    کل مطالب : 1674
    نظرات : 59


خادمه حرم بی‌بی رقیه می‌گوید: دیدم یه زن مسیحی فرانسوی وارد شد تو حرم، دیدم دو تا قالیچه خیلی گرانبها آورده می‌گه اینا تقدیم بی‌بی رقیه. بهش گفتم: خانم! من شما را می‌شناسم، شما همسایه حرمی اما مسیحی، دلیل اهدای این قالیچه‌ها چیه؟ من خادمم، دلم می‌خواد بدونم کجا دارم خدمت می‌کنم.

گفت: به اقتضای کار شوهرم از فرانسه اومدیم دمشق، اومدیم این‌جا تو همسایگی بی‌بی یه خانه گرفتیم، شبای اولی که اومدیم تو خونه مستقل دیدیم صدای ناله میاد. به این زنی که مستخدم ما بود، گفتم: این صدای ناله چیه؟ گفتن اینا دارن برا یه دختر سه ساله گریه می‌کنن.
گفتم کی از دنیا رفته؟ تازه از دنیا رفته؟ گفت بیش از هزار ساله این دختر از دنیا رفته، اما این شیعیان براش گریه میکنن. گفتم: می‌شه بگی این دختر کیه؟
گفت: این دختر یکی از اولاد پیغمبر آخر زمانه، باباش حسین پسر دختر پیامبر آخر زمانه. گفتم: چی شده این دختر و این‌جا آوردن؟ گفت: باباشو کربلا با لب تشنه کشتن، این دختر و اسیری آوردن. یه شب این دختر دلش تنگ بابا می‌شه، به جای این‌که برن دلداریش بدن، یزید امیر وقت خلیفه وقت گفت سر بریده را ببرید براش. سر بریده را که میارن، این دختر جون می‌ده.



این جریان را که برام تعریف می‌کرد، مهر این دختر تو دلم جا گرفت. گفتم عجب بی‌رحم بودن.

گفت: بعضی روزا که خسته می‌شدم، می‌رفتم می‌دیدم مردم چطوری نذری می‌دن می‌رفتم نگاه به قبر این دختر می‌کردم، یه آهی براش می‌کشیدم ومی‌گفتم عجب بی‌رحم بودن.


این ماجرا گذشت تا من باردار شدم. دیگه روزای آخری بود که باید بچه به دنیا میومد. یه روز دیدم همسرم غمگینه، گفتم: چیه ناراحتی. گفت: دکتر گفته اگه این بچه دنیا بیاد، شاید مادرش زنده نمونه! گفت: دیدم شوهرم غمگینه منم غمگین شدم تا روزی که باید می‌رفتم بیمارستان. رفتم بیمارستان دیدم شوهرم گریه می‌کنه اما آرام آرام. رو تخت بیمارستان گفتم: خدایا! من غریبم، این‌جا نه خواهر کنارمه نه مادر، گریه‌ام گرفت. گفتم:‌ای رقیه! من مسیحی‌ام، تو مسلمانی. تو دختر امامی، بابات پسر پیامبر آخر زمانه، یعنی اگه یه مسیحی بهت رو بزنه، روشو نمی‌گیری؟ اینو گفتم، گریه‌ام گرفت. گفتم: غریبم، دارم از درد می‌میرم، کمکم کن. گریه‌ها جوری شد که از هوش رفتم و چیزی نفهمیدم.

یه مرتبه با صدای گریه‌های شوهرم بیدار شدم، صدا زد: ببین این بچمونه، به سلامت به دنیا اومده، تو چه کار کردی؟ دکترا که گفتن این بچه، مادرش می‌میره. گفتم: من به سه ساله حسین فاطمه پناه بردم.





کانال هاي ما

اعلانات خيريه



موسسه خيريه محک



بنياد خيريه مهر نور, بنر حمايتي,بنر خيريه,بنر مهر نور


نظر سنجي

شما کدام یک از بخش ها این وب را می پسندید؟




جستجو




در اين وبلاگ
در كل اينترنت



پربازديدترين مطالب

زيارت اماکن مذهبي


پخش زنده حرم