تبلیغات X
سفارش بک لینک
آموزش ارز دیجیتال
ابزار تادیومی
خرید بک لینک قوی
صرافی ارز دیجیتال
خرید تتر
خدمات سئو سایت
چاپ ساک دستی پارچه ای
چاپخانه قزوین
چاپ ماهان
techtip
تراوین




هیئت جوانان عزادار حضرت ابوالفضل العباس (ع)

درباره وبلاگ


هیئت جوانان عزادار حضرت ابوالفضل العباس(ع) محله پسکلایه کوچک واقع در شهرستان شهسوار بوده و عمده فعالیتهای این هیئت برگزاری مراسم فرهنگی و مذهبی با حضور جوانان ولائی و متدین محل و حمایت پیران و پیشکسوتان می باشد. مکان هیئت: تنکابن - پسکلایه کوچک - خیابان شهید کوهستانی- خیابان شهید بیژن حسین پور - مسجد صاحب الزمان (عج)


ورود کاربران

موضوعات مطالب

- حج
- شعر
- صفر

نويسندگان

آمار بازديد


    آنلاين : 1 نفر
    بازديد امروز : 105998 نفر
    بازديد ديروز : 32758 نفر
    بازديد ماه : 138756 نفر
    بازديد سال : 105997 نفر
    کل بازديد : 377539 نفر
    تعداد اعضا : 10 نفر
    کل مطالب : 1983
    نظرات : 69




باز هم ماه محرم از راه رسيده بود و تمام محله هاي تهران همانند محله هاي همه شهرها و روستاهاي شيعه نشين جنب و جوشي خاص پيدا کرده بود . مرد و زن و کوچک و بزرگ و دارا و نادار علاوه بر اين اينکه خودشان لباسهاي مشکي بر تن کرده بودند در و ديوارهاي خانه ها و محله هايشان را نيز با پارچه هايي به رنگ لباسهايشان ، سياه پوش کرده بودند .


در آن سال در يکي از اين شبهاي دهه اول محرم مردي با ابهت و قوي هيکل به سوي يکي از هيئت هاي اطراف بازارتهران در حرکت بود . آن مرد نامش رسول بود و چون اهل تبريز بود تهرانيها به او رسول ترک مي گفتند . رسول ترک آن شب نيز به سوي هيئت و جلسه روضه اي ميرفت که مسئولين و بعضي از شرکت کننده هاي در آن هيئت و جلسه انها مي آمد بسيار ناراحت و نا خشنود بودند .


در اين چند شبي که از ماه محرم گذشته بود رسول ترک هر شب در آن هيئت حاضر شده بود . او در اين چند شب به همه نشان داده بود که نمي تواند مانند بسياري از شرکت کنندگان و عزاداران در گوشه اي از مجلس آرام و ساکت بنشيند. او خودش را متفاوت از ديگران حس نمي کرد و فکر مي کرد مي تواند در آن جلسات هر کاري که هر يک از اعضاي هيئت مي کند او نيز انجام دهد. او حتي بدش نمي آمدتا در نظم و ترتيب بخشيدن به مراسم عزاداري نيز دخالت کند. هر چند که همه حرکتها و کارهاي رسول با نوعي شلوغکاري همراه بود اما به هيچ وجه اساس و ريشه اين نارضايتيها ودلخوريهاي اهل هيئت بخاطر اين شلوغکاريها نبود.


آنها از مرام و شخصيت رسول ناراحت بودند. آنها فکر ميکردند که وجود و حضور چنين ادمي هيئت و جلسه عزاداري و توسل را از شور و اخلاص و صفا باز مي دارد و حق هم در ظاهر با آنها بود ، زيرا رسول آدمي قلدر و لات و لاابالي بود . او مردي بود که به فسق و زورگوئي شهرت داشت . او يکي از قلدرهاي شروري بود که مامورهاي کلانتريهاي تهران از اينکه بخواهند با او برخوردي جدي داشته باشند بيم و هراس داشتند .



رسول ترک در جمع هیئت آذری ها

اما رسول ترک با تمام اين گمراهي هايي که داشت يک صفت و خصلت نيکو و عجيبي نيز داشت. او دوست داشت در ماههاي محرم در هر شکل و حالتي که هست درجلسه هاي سوگواري و روضه سرور آزادگان عالم حضرت حسين بن علي عليه السلام شرکت کند. او نسبت امام حسين عليه السلام مودب بود. پدر و مادرش ارادت و محبت به امام حسين عليه السلام را از طفوليت و در سنين کودکي در جان و قلب رسول کاشته بودند.


او گاهي قبل از اينکه بخواهد به سوي جلسه روضه اي حرکت کند ابتدا دهانش را براي لحظاتي کوتاه در زير شير آب مي گرفت و به خيال خودش دهانش را به اين شکل آب مي کشيد تا ديگر نجس نباشد و آنگاه به سوي هيئت و جلسه روضه اي به راه مي افتاد .


ادامه ماجراي توبه رسول

رسول ترک آن شب نيز وارد هيئت شد . بسياري از نگاههايي که به او مي افتاد محترمانه و مهربانانه نبود. مسئول هيئت هم که آدمي خوش سيما و با صفا بود با ديدن و مشاهده رسول ناراحت به نظر مي رسيد. آنشب نيز رسول ترک به جمع عزاداران و اعضاي آن هيئت پيوست و مشغول عزاداري و همنوايي با انها شد. اما دقيقه هاي زيادي از آمدن و حضور رسول نگذشته بود که چند نفر از اعضاي هيئت به دور مسئول هيئت حلقه زدند.از طرز نگاهشان پيدا بود که درباره رسول صحبت مي کنند.بعد از دقايقي جواني از ميان آنها قد راست کرد و يک راست به سوي رسول رفت. رسول به لبخند از او استقبال کرد. آن جوان مشغول صحبت با رسول شده بود و نگاههاي بعضي از حاضرين به آن دو. خيره و معطوف گرديده بود. لحظاتي نگذشته بود که کم کم آثار ناراحتي و غضب در صورت و چهره رسول ظاهر گشت . رسول ساکت بود و فقط با ناراحتي به حرفها و صحبتهاي آن جوان گوش مي داد .

آن جوان که خود را فرستاده مسئول هيئت معرفي کرده بود با صراحت و بدون هيچ ملاحظه و ترس و واهمه اي به رسول حالي کرده بود که بايد از مجلس بيرون برود و ديگر حق ندارد در هيئت و جلسه آنها شرکت کند . معلوم بود که رسول ترک از اينکه او را از جلسه امام حسين عليه السلام بيرون مي کنند به خشم آمده است و او از ناراحتي نمي توانست حرفي و سخني يگويد . او در حالي که خودش را کنترل مي کرد به سختي از جايش بلند شد . براي لحظاتي سکوت و خاموشي بر مجلس سايه افکنده بود . در آن لحظات بعضيها گمان مي کردند که اول الان دعوا و جنجالي به راه خواهد انداخت ، اما رسول ترک بدون هيچ شکايت و اعتراضي آنجا را ترک کرد و يک راست به سوي خانه اش حرکت نمود . هر چند که رسول ترک آدمي بسيار قلدر و وشرو ر بود ولي ارادت و اعتقادش به امام حسين عليه السلام به انداره اي بود که به او اجازه نمي داد تا از خادمان و ارادتمندان به امام حسين عليه السلام کينه و عقده اي به دل بگيرد و دعوا و زد و خوردي به راه بياندازد . پس با توجه به اين خصوصيتي که رسول داشت شايد همه ناراحتي و غصه اين بي احترامي و برخورد تا قبل از رسيدن به خانه از ذلش بيرون رفته بود و شايد آن شب زماني که رسول بر روي رختخواب دراز مي کشيد و سرش را بر روي بالش مي گذاشت فقط در اين فکر بود که از فردا در کداميک از ديگر جلسه ها و هيئتهاي روضه امام حسين عليه السلام مي تواند حضور يابد .

آن شب نيز مثل همه شبهاي خدا به پايان رسيد و خورشيد کم کم در حال بيرون آمدن بود . در همان ابتداي صبح که هنوز اغلب مردم از خانه هايشان در حال بيرون نيامده بودند و شهر همچنان در سکوت و خلوت به سر مي برد دري باز شد و مردي از خانه اش بيرون آمد . از حالتش پيدا بود که به سوي انجام امري عادي و روز مره نمي رود . آن مرد به سويي مي رفت که خانه رسول ترک نيز در آنجا قرار داشت . او به جلوي خانه رسول رسيد و شروع به در زدن نمود . رسول با شنيدن صداي در به فکر فرو رفته بود . در اين اولين دقيقه هاي روز چه کسي مي توانست با او کاري داشته باشد ؟

موقعي که رسول در را باز کرد کسي را در پشت در ديد که به طور ناخودآگاه نمي توانست از او راضي و خشنود باشد . مردي که در پشت در ايستاده بود همان مسئول هيئت بود همان کسي که ديشب به رسول پيغام داده بود که ديگر نبايد در هيئت و جلسه آنها شرکت کند . همان کسي که ديشب رسول را از جلسه امام حسين عليه السلام بيرون کرده بود .

اما هم اکنون همه چيز وارونه و بر عکس شده بود . رسول به محض باز کردن در با يک احوالپرسي و مصافحه بسيار گرمي روبه رو شد . مسئول هيئت در حالي که بروي پنجه هاي پايش ايستاده بود و هيکل و جثه قوي و بزرگ رسول را در آغوش گرفته بود رسول را تند تند مي بوسيد و از او معذرت خواهي و طلب بخشش مي کرد و رسول فقط مات و مبهوت ، مسئول هيئت را تماشا مي کرد . او از اين برخوردهاي دوگانه ديشب و امروز به حيرت و تعجب آمده بود . مسئول هيئت بعد از معذرت خواهيها و دلجويي هاي فراوان از رسول خواست تا او حتما در شبهاي آينده در جلسه هاي آنها شرکت کند و تمام اتفاقات و حرفهاي شب گذشته را فراموش کند .

مسئول هيئت نمي خواست بيش از اين توضيحي بدها و دليل و علت اين تغيير نظر و رفتارش را بيان بنمايد . زماني که مسئول هيئت مي خواست خداحافظي کند و برود رسول مانع از رفتنش شد . رسول مي دانست که مسئول هيئت بدون علت و بيخودي عقيده اش تغيير پيدا نکرده است . او پافشاري و اصرار داشت تا علت اين تغيير را بداند . مشاهده يک خواب و رويايي عجيب باعث شده بود تا مسئول هيئت از اينکه در شب گذشته رسول را از جلسه امام حسين عليه السلام بيرون کرده است به شدت پشيمان و نادم بشود . اما او گمان مي کرد نبايد همه خوابش را براي رسول تعريف کند . مسئول هيئت در شب گذشته در بخشي از خوابش يک چيزي ديده بود که بنابر نظر و عقيده او بسيار خوب و نيکو بود ولي فکر مي کرد که اگر آن را براي آدمي همچون رسول تعريف کند رسول آنرا درک نخواهد کرد و برعکس به شدت ناراحت و عصباني هم خواهد شد . ولي تقدير و اراده خداوند بر اين تعلق گرفته بود تا مسئول هيئت در آن اولين دقيقه هاي صبح و در همان جلوي خانه رسول همه رويا و خوابش را براي رسول بازگو کند در آن لحظات واسطه و رساننده يک پيام و دعوتي رمز دار از جانب امام حسين عليه السلام براي رسول ترک است .

 او عاقبت شروع به تعريف کردن روياي ديشبش کرد و رسول ترک نيز با دقت و کنجکاوي به صحبتهاي او گوش مي داد . مسئول هيئت در شب گذشته در عالم خواب ديده بود در شبي تاريک در صحراي کربلا قرار دارد . او در خواب ديده بود که خيمه ها و ياران و اصحاب امام حسين عليه السلام در يک طرف مي باشند و ياران و خيمه هاي لشکريان يزيد (لعنه الله عليهم اجمعين ) در سويي ديگر . مسئول هيئت تصميم مي گيرد براي مشاهده اوضاع و احوال خيمه هاي امام حسين عليه السلام به سوي خيمه هاي آ« حضرت حرکت کند . هنوز بيشتر از چند قدم برنداشته بود که ناگاه متوجه شد سگي در پارسها و حمله هاي جسورانه اش به هيچ غريبه اي اجازه نمي داد به خيمه هاي امام حسين عليه السلام نزديک شود .

مسئول هيئت قدم بر مي دارد و با احتياط به سوي خيمه هاي سيد الشهداء حرکت مي کند ولي آن سگ به سوي او نيز حمله ور مي شود و با سماجت مانع از نزديک شدن وي به خيمه هاي حسيني مي گردد . مسئول هيئت در آن تاريکي و ظلمت شب با آن سگ درگير مي شود و مي خواهد خودش را به خيمه ها برساند . او به سختي و با کوشش و تلاشي زياد در حال رها شدن از آن سگ بود که ناگهان با نگاه به سر و کله آن سگ متوجه يک منظره بسيار عجيب و غريبي مي گردد . مسئول هيئت با گريه و اشک به رسول ترک مي گويد : رسول : من در حاليکه با آن سگ رو در رو شده بودم يکدفعه متوجه مسئله عجيبي شدم ، من ناگهان متوجه شدم که سر و صورت بدن آن سگ سر و صورت توست ، اين سرو کله تو بود که بر روي هيکل و بدن آن سگ قرار داشت ؛ رسول .در واقع اين تو بودي که در حال پاسداري از خيمه هاي امام حسين عليه السلام بودي . عجب صبح زيبايي بود . عجب لحظه نابي بود ، عجب شب قدري بود ...

هر چند زماني که رسول ترک را از هيئت بيرون مي کردند و او در مقابل آن جور و جفا صبر پيشه کرد شب بود. هرچند که مسئول هيئت خوابش را در شب و شايد هم در وقت سحر مشاهده کرده بود و هر چند که مسئول هيئت در خوابش ديده بود که در ظلمت شب به سوي خيمه هاي امام حسين عليه السلام مي رود و در ظلمت شب سر و کله رسول را بر روي پيکر سگ نگهبان خيمه ها ديده بود اما زماني که مسئول هيئت اين خواب را در جلوي خانه رسول تعريف مي کرد ماه رمضان نبود بلکه ماه محرم بود ؛ شب نبود و يکي از روزهاي دهه اول محرم بود . اما در حقيقت از زاويه نگاه عارفان و سالکان آن روز صبح ، شب قدري براي رسول ترک بود . در آن صبح زيبا و در آ ن شب شب قدر همه مقدرات رسول به يکباره زير و رو شد و انقلابي شکفت و باور نکردني در رسول به غليان آمد و يک شيدايي و سوختگي به جان رسول افتاد . او به يکباره اسير سرزلف امام حسين عليه السلام شد و ديگر هر چند بر زبان مي آورد شهد و شکري سوزان بود .

دوش وقت سحر از غصه نجاتم دادند و اندر آن ظلمت شب آب حياتم دادند
بيخود از شعشه پرتو ذاتم کردند باده از جام تجلي صفاتم دادند
چه مبارک سحري بود و چه فرخنده شبي آن شب قدر که اين تازه براتم دادند
چون من از عشق رخش بيخود و حيران گشتم خبر از واقعه لات و مناتم دادند
منن اگر کامروا گشتن و خوش دل چه عجب مستحق بودم و اينها به زکاتم دادند
بعد از اين روز من و آينه حسن نگار که در آنجا خبر از جلوه ذاتم دادند
هاتف آن روز به من مژده اين دولت داد که بر جور و جفا صبر و ثباتم دادند
. اين همه شهد و شکر کز سخنم مي ريزد اجر صبريست کز آن شاخ نباتم دادند
کيميايي است عجب بندگي پير مغان خاک او گشتم و چندين درجاتم دادند
به حيات ابد آن روز رساندند مرا خط آزادگي از حس مماتم دادند
عاشق آندم که به دام سر زلف تو فتاد گفت کز بند غم و غصه نجاتم دادند
شکر شکر بشکرانه بيفشان اي دل که نگار خوش شيرين حرکاتم دادند
همت حافظ و انفاس سحر خيزان بود که زبند غم ايام نجاتم دادند
رسول ترک بعد از شنيدن رؤباي مسئول هيئت شروع به گريه و زاري مي کند ، او ناله کنان ، تند تند از مسئول هيئت مي پرسيده است : راست مي گويي يعني واقعا من سگ نگهبان خيمه هاي امام حسين عليه السلام بودم ؟ و سپس بعد از در آ وردن صداي سگها با شور و جدي آميخته به گريه و اشک فرياد مي کشيده است : از اين لحظه به بعد من سگ حسينم .... خودشان مرا به سگي قبول کرده اند .

در آن لحظه همه وجود رسول ترک مملو از عشق حسيني شده بود؛ عشقي عميق و واقعي و او به سبب اين عشق به يک توبه واقعي دست يافته بود ، توبه اي نصوح و هميشگي .او از آن روز و از آن لحظه به بعد يکي از شيداترين و دلسوخته ترين دلداده ها و اردتمند ترين به امام حسين عليه السلام محسوب مي شد و به گونه اي که از آن روز به بعد هر سخني که از زبان و لبهاي او درباره امام حسين عليه السلام بيرون مي آمد هر شنونده اي را گريان و منقلب مي کرد .
من که ره بردم به سوي گنج بي پايان دوست
صد گداي همچو خود را بعد از اين قارون کنم

و اين چنين شد که رسول ترک به يکباره توبه کرد و زندگي جديدي را با صدو هشتاد درجه تغيير و تحول براي بقيه عمرش در پيش گرفت . او سالهاي سال با عشق و محبت به اهل بيت عصمت و طهارت عليه السلام نفس کشيد و با ايماني محکم و راسخ در کمال پاکي و پرهيزکاري زندگي کرد . او در اين سالهاي پاکي علاوه بر اينکه اهتمام و تقيد به ترک محرمات و انجام واجبات داشت تا آنجايي هم که مي توانست به فکر جبران سالهاي قبل از هدايت و توبه اش نيز بود و اما همه اين حرفها در يک طرف و عشقي که در جان و قلب رسول ترک افتاده بود و در طرفي ديگر .
از عشق من به هر سو در شهر گفتگوهاست
من عاشق حسينم اين گفتگو ندارد
رسول ترک بعد از توبه و بازگشت به صراط مستقيم يکي از گريه کنندگان و دلسوخته هاي مي شود که بسياري از پيرمردهاي هيئتهاي قديمي تهران چه از فارسها و چه از ترکها با قاطعيت مي گويند که (بعد از او هنوز نظيرش نيامده بود )

يکي از شديدترين و چشمگير ترين جلوه هاي گريه هاي رسول ترک در روزهاي دهه محرم به خصوص در روزهاي تاسوعا و عاشورا بوده است . در روزهاي تاسوعا و عاشورا در ميان دسته هاي هيئتهاي آذربايجانيهاي که گاه به طول دو سه کيلومتر مي رسيد ، رسول ترک با ناله ها و ضجه هاي جانسوزش در انتهاي آن دسته ها حرکت مي کرد و غواغايي برپا مي کرد .

مي گويند : بسياري از مردم گاه فقط به انتظار مي ايستادند تا گريه ها و ناله هاي رسول را تماشا کنند . همه آنهاييکه رسول را در آن روزهاي تاسوعا و عاشورا ديده اند مي گويند : زماني که رسول ترک ، گريان و نالان از جلوي جمعيت عبور مي کرد صداي ناله و گريه مرد و زن و پير و جوان نيز به هوا برمي خاست . مي گويند يکبار زماني که رسول ترک در حال خواندن نوحه اي ترکي بوده است عده اي از زنها و مردهاي فارسي زبان که در گوشه اي از بازار به تماشاي او ايستاده بوده اند به قدري منقلب و محزون مي شوند که صداي گريه و ناله هاي آنها نيز در فضاي بازار مي پيچد . در اين هنگام رسول ترک روي به آنها مي کند و از آنها مي پرسد : مگر شماها متوجه معناي حرفهاي من مي شويد ؟

بعضي از آنها جواب داده بوده اند : ما ترکي نمي فهميم ولي از حالتهاي تو به خوبي متوجه مي شويم که الان از چه داري مي خواني و ما از حالتهاي تو عمق مصيبت را احساس مي کنيم .

آقاي حاج ناصر کدخدايي يکي از فرش فروشهاي قديمي بازار تهران مي گفت ( من ترک هستم و نه با حاج رسول رفاقتي داشته ام بنابراين نمي توانم نسبت به او تعصبي داشته باشم . اما واقعا مي گويم که در آن زمان در روزهاي تاسوعا و عاشورا بسياري از افراد فقط براي تماشاي دسته رسول ترک به بازار مي آمدند . او هر زمزمه و حرفي را که مي زد چون از درون دلش بود همه را به گريه مي انداخت . او يک حالتهايي داشت که به خوبي معلوم بود اگر صداي ياري امام حسين عليه السلام را مي شنويد فوري براي ياري به پا مي خاست )

آقاي حاج سيد اسماعيل زري باف او که نيز فارسي زبان و يکي از سرشناسهاي بازار تهران مي باشد مي گفت : ( حاج رسول يک آدمي بود که گاهي با يک حرفهاي عادي مردم را به شدت به گريه مي انداخت و بسياري از مردم در روزهاي محرم گاهي تا ساعت سه ، چهار بعداز ظهر در بازار به انتظار مي ايستادند و صبر مي کردند تا دسته رسول ترک از راه برسد و عزاداريهاي او را تماشا کنند ) . رسول ترک آنچنان در عشق و محبت و ارادت به مولايش آقا عبدالله الحسين عليه السلام ذوب شده بود که گاهي در جلسه هاي روضه به خصوص در روزهاي تاسوعا و عاشورا به اندازه اي منقلب و بي تاب مي شده که هچون مادرهاي جوان مرده همانند ديوانه هاي مي شده است . همين دليل او در ميان بسياري از دوستان و ارادتمندانش به خصوص در بين بسياري از آذربايجانيها به (حاج رسول ديوانه) نيز معروف مي باشد . مي گويند حاج رسول دادخواه خياباني تبريزي معروف به رسول ترک در بسياري از مواقعي که از خود بيخود مي شده و گاهي نيز قبل از اينکه شروع به خواندن نوحه يا روضه اي بنمايد با صدايي بسيار حزين و جانسوز و با همان لهجه زيباي ترکي اش اين يک بيت را مي خوانده است .

گويند خلايق که ديوانه قلم نيست من گشتم و ديوانه توکلت علي الله
آقاي سيد علي زعفرانچي مي گفت : ( من در رابطه با حاج رسول يک صحنه اي را هيچوقت فراموش نمي کنم . خوب يادم هست در يکي از روزهاي عاشورا که هنوز من بچه بودم مرحوم پدرم ، آقاي حاج سيد محمد زعفرانچي ، که از دوستان و رفقاي حاج رسول بود مرا با خودش به بازار و به ميان دسته هيئتهاي آذربايجاني برد . بعد از مدتي حاج رسول نيز از راه رسيد . او آن روز در يک حالت پريشان و اندوهگيني بود که براي من بسيار عجيب و وحشتناک بود . آن روز حاج رسول تا پدرم را ديد به سوي او آمد در اين هنگام من به قدري ترسيدم که فوري به سوي پدرم پناه بردم و محکم او را چسبيدم . مرحوم پدرم که از علت ترس و اضطراب من آگاه شده بود مرا نوازش کرد و گفت : نترس آقا سيد علي نترس اين آقا با تو کاري ندارد او ديوانه حسين است .
هر که از عشق تو ديوانه نشد عاقل نيست عاقل آن است که از عشق تو ديوانه شود

يعني اگر گاهي که او به طور مثال در روزهاي تاسوعا و عاشورا با مشت بر سرش مي زد هرکسي که اين حالت را مي ديد برايش جلف و زننده نبود . همه او را عاشق و ديوانه حسين عليه السلام مي ديدند . هر کس او را مي ديد منقلب مي شد . او عزاداريها هر کاري که مي کرد براي کوچک و بزرگ و زن و مرد و پير و جوان گريه آور بود حتي اگر کسي تا آنموقع براي امام حسين عليه السلام اشکي نريخته بود ، زماني که حاج رسول را در گريه و ناله مي ديد او هم به گريه مي افتاد . خدا رحمتش کند موقعي که با مشت بر سرش مي زد و اين شعر را مي خواند :
گويند خلايق که به ديوانه قلم نيست من گشتم و ديوانه توکلت علي الله

در اين لحظات مرد و زن جيغ مي کشيدند و گريه مي کردند . حاج حميد واحدي همانند بسياري از دوستان و رفقاي رسول ترک اشاره مي کرد و مي گفت : وقتي آدم در يک جلسه روضه اي شرکت مي کرد و مي گفت : وقتي آدم در يک جلسه روضه اي شرکت مي کند گاهي شايد ده دقيقه طول بکشد تا حالي براي گريه کردن پيدا بشود اما وقتي در مقابل ما اسم و نام حاج رسول ديوانه برده مي شود فوري ما را به ياد مظلوميت و عشق امام حسين عليه السلام مي اندازد و براي ما يک حالت حزن و سوگواري حاصل مي شود .
و به راستي که معلوم نيست رسول ترک چگونه مي ناليده است و چگونه با ضجه هاي جانسوزش مي سوخته است که همه آنهاييکه ضجه ها و حالتهاي عاشقانه او را ديده اند به محض ذکر نام و ياد رسول ترک بلافاصله به ياد آقا و مولاي رسول ترک حضرت ابا عبدالله الحسين عليه السلام مي افتند .
عشق آمد و شد چو خونم اندر رگ و پوست تا کرد مرا تهي و پر کرد ز دوست
اجزاي وجودم همگي دوست گرفته نامي است زمن بر من باقي همه اوست

آقاي حاج سيد احمد حسيني تقويان يکي از بانيهاي اصلي و از اعضاي هيئت امناي مسجد حضرت امير عليه السلام واقع در خيابان کارگر شمالي . آقاي تقويان سالهاي زيادي با رسول ترک رفاقت ودوستي داشته است . ايشان مي گفت : حاج رسول يک حسيني واقعي بود ، خدا رحمتش کند . ا. به اندازه اي پاک و با تقوا شده بود که نمي توانستيم باور کنيم که او در جواني و سالهايي از عمرش آدمي غافل و جاهل بوده باشد . او در عين اينکه مردي خشن به نظر مي رسيده ولي آدمي بسيار پاک و وارسته بود . زماني که ماه مبارک رمضان از راه مي رسيد او به کلي مشغول عبادت مي شد عبادت مي شد و خيلي از کارهايش را تعطيل مي کرد و کمتر به بازار و به حجره و مغازه اش مي رفت .
آخرين نکته اي که در اين قسمت بايد به آن اشاره شود مربوط به روضه خوانيهاي رسول مي باشد . رسول ترک به هيچوجه به طور رسمي نوحه خوان و يا مداح نبوده است ، بلکه او گاهي در وسط جلسه هاي روضه ها زماني از اشعار و نوحه هاي خوب و پر محتوايي خوانده مي شده و يک لطايف و نکته هاي تکان دهنده و آتش افکني بر قلبش جاري مي شده برمي خاسته و آن نکات را با زبان و بياني بسيار موثر و منقلب کننده بيان مي کرده است که البته گاهي اين شح و تفسيرهاي رسول تا ساعتها به درازا مي کشيده است و همه نوحه خوانيها و مرثيه سراييهاي ديگر را تحت الشعاع قرار مي داده است .


خواب مرحوم خطایی


حاج حسین نوتاش تعریف میکرد:
بعد از تشییع جنازه حاج رسول در تهران که بسیار پرجمعیت و با عزت برگزار شد ما با عده زیادی از دوستان و آشنایان به شهر قم رفتیم و جنازه حاج رسول را در یکی از قبرستانهای نزدیک حرم حضرت معصومه (ع) دفن کردیم و بعد از مراسم تدفین با چند نفر از دوستان با عجله و با شتاب سوار بر ماشین مرحوم آقا اسلام خطایی شدیم تا هر چه زودتر به تهران برسیم و در مراسمی که برای حاج رسول در تهران گرفته میشد حاضر شویم.

آن روز که ما در مسیر راه قم به تهران در حرکت بودیم از حالات و کارهای راننده ماشین آقای خطایی پیدا بود که بسیار منقلب و محزون است .
عاقبت او خودش لب به سخن گشود و در حالی که قطرههای اشک از چشمانش سرازیر شده بود رازی را که در دل داشت برای ما بازگو کرد و گفت:
راستش یک مدتی میشد که من با حاج رسول یک اختلاف و کدورتی پیدا کرده بودم و به دیدنش نمیرفتم.
تا اینکه حاج رسول به بستر بیماری افتاد و من شنیدم که حال حاج رسول بسیار وخیم و بد شده است. به همین خاطر من تصمیم گرفته بودم در اولین فرصت به عیادتش بروم و او را از خودم راضی و خشنود کنم.
اما متأسفانه مشکلات و گرفتاریهای روزمره زندگی این فرصت را به من نمیداد. تا اینکه دیشب زمانی که باماشینم به خارج از تهران رفته بودم و در حال بازگشتن به تهران بودم با خودم اندیشیدم که چرا من به این اندازه امروز و فردا میکنم و به عیادت و ملاقات حاج رسول نمیروم؟
پس همان موقع تصمیم گرفتم تا هر طوری که شده است یکسره به سوی خانه حاج رسول حرکت کنم اما باز متأسفانه زمانی که من به تهران و به نزدیکیهای خانه حاج حاج رسول رسیدم ساعت از دوازده شب گذشته بود.
با این حال خودم را به جلوی خانه حاج رسول رساندم و با خودم گفتم اگر از داخل خانه سر و صدایی بیاید در میزنم و به داخل میروم اما وقتی گوشهایم را در جلوی خانه حاج رسول خوب تیز کردم احساس نمودم که خانه حاج رسول بسیار ساکت و خاموش است و بهتر است تا در این موقع از شب مزاحم نشوم.
من دیشب خسته و ناامید به خانه ام رفتم و خوابیدم ولی در دنیای خواب شاهد یک رؤیای بسیار شگفت و منقلب کننده ای شدم.


من در خواب دیدم که حاج رسول از دنیا رفته است و جمعیت بسیار زیادی در حال تشییع جنازه حاج رسول هستند. در همین هنگام من نگاهم به وسط جمعیت افتاد و دیدم که در جلوی جمعیت یک خانمی نیز در حال حرکت است. وقتی آن زن را در میان جمعیت و مردها دیدم بسیار ناراحت و عصبانی شدم و با خودم گفتم چرا این زن به وسط جمعیت و به میان مردها آمده است؟! حتی با خودم فکر میکردم شاید این خانم یکی از خواهرهای حاج رسول باشد.


خلاصه اینکه خودم را به نزدیکیهای آن خانم رساندم و به بعضی از پیردها اشاره کردم تا به این زن بگویند که از بین مردها بیرون برود، اما هیچکس توجهی به حرفهای من نمیکرد. به هیمن خاطر خوم به کنار آن خانم رفتم و گفتم: ببخشید خانم، اگر شما از خواهرهای حاج رسول هم که باشید بهتر است که هر چه زودتر از وسط جمعیت بیرون بروید، درست نیست شما در اینجا باشید.

زمانی که من داشتم این حرفها را به آن خانم میگفتم یکدفعه او روی به من کرد و گفت: آیا شما میدانی من که هستم؟
من هنوز جوابی نداده بودم که آن خانم خودش با یک حزن و اندوهی خاص ادامه داد وگفت: من زینب هستم، این جنازه هم متعلق به ماست. ما خودمان باید او را تشییع کنیم!

مرحوم آقای خطایی در حالیکه به شدت گریه میکرد میگفت: در همان لحظهای که خانم حضرت زینب (ع) خودش را به من معرفی کرد من به اندازهای منقلب شدم که ناخودآگاه فریاد بسیار بلندی کشیدم و از خواب بیدار شدم و دیدم اعضای خانواده نیز با صدای فریاد و ناله من از خواب پریده اند و در بالای سرم جمع شده اند.

من در همان اولین دقیقه های صبح خودم را با عجله و شتاب به جلوی خانه حاج رسول رساندم اما متأسفانه مشاهده کردم صدای گریه و ناله بلند است و حاج رسول از دنیا رفته است.
اما یک نکته و مسئله بسیار شگفت و جالبی که فکرم را به خود مشغول کرده است این است که من امروز در تشییع جنازه حاج رسول درست همان صحنه هایی را دیدم که دیشب در خواب دیده بودم. به همین دلیل من مطمئن هستم اگر من چشمهای بینا و با بصیرتی داشتم خانم حضرت زینب (ع) را در تشییع جنازه حاج رسول در بیداری نیز میدیدم.





اولین شخصیکه خاطره تعریف می کند اقای حاج محمد احمدی شاعر و پیر غلام آستان سیدالشهدا می باشد . مداحی بعدی از حاج اصغر خاقانی و خاطره بعدی از حاج محمد سنقری از دوستان حاج رسول ترک می باشد . حاج محمد سنقری بتازگی مرحوم شدند . روحشان شاد



اعلانات خيريه



موسسه خيريه محک



بنياد خيريه مهر نور, بنر حمايتي,بنر خيريه,بنر مهر نور


جستجو




در اين وبلاگ
در كل اينترنت



پربازديدترين مطالب

زيارت اماکن مذهبي


پخش زنده حرم