

خاك سردي با خودش مي آورد اما چرا
خاك تو آتش به جان شيعيان انداخته...!
خیمه ها می سوزد و شمع شب تارم شده در شــب بیمـــاری ام آتــش پرستــارم شده
امشبی را شه دین در حرمش مهمان است مکن ای صبح طلوع ...مکن ای صبح طلوع عصر فردا بدنش زیر سم اسبان است مکن ای صبح طلوع ...مکن ای صبح طلوع
تا صدایش میکنم یک دشت پاسخ میرسد زینب م! بنگر علیهای فراوان مرا ....
پا برهنه پسرم خیمه به خیمه گشتم
قطره اى آب نبود ، اى گل ریحان رباب

هر کس که حسینی است حقیرش مشمـار
در رتبه کبیـــر است، صغیرش مشمـــــــــــار عنــــوان گدایــــــی درش آقایی اســــــــــت
آقاست گــــــــدای او ، فقیرش مشمــــــــــار

فطرس! برسان مژده به طوفان زدگان کشتی نجات را به آب افکندند...

غیـرِ نوکـرهــایت آقـــــا ، « کُلُّهُم لا یَعقِلون »

جامه ی نوکری شود کفنم
یـا کــریمِ کــریم می باشم
من حسینی ز دولت حسنم
اینان که حرف بیعت با یار می زنند
آخر میان کوچه مرا دار می زنند شاعر: مهدی نظری
اینجا میا که مردم مهمان نوازشان
طفل تو را به لحظه دیدار می زنند
آنکس که تو و اسم تو را باده نوشته چشمــان مـرا کاسه آمـاده نوشتـه تقدیر من این است که گرفتار تو باشم زهرا خودش این را سر سجاده نوشته

در دستهء عاشقان علم بر دوشیم
ما، بعد هـزار و چارصــد سـال هنوز
بــا یــاد لب تو آب را می نــوشیم ...

از کودکی به گردن ما شال ماتم است
نابرده رنج، گنج به ما داده ای حسین(ع)
به حسین بن علی (ع) پشت و پناهم گرم است ای خـــدا شکــــر عجب پشت و پنــــاهی دارم




