شام غم من گویا به سر رسیده
شادم که بابایم از سفر رسیده
چرا چنین بی بدنی بابا بابا
من الذی ایتمنی بابا بابا
غم به سر شد، شبم سحر شد، خدا
مــاه خرابـه، روی پــدر شد، خدا
خبر به عالم دهید مـاه منیـرم دمید
دوای دردم رسید پدر! سلامٌ علیک
امشب بخوان مرغ سحر در گوش شب آهستهتر
طفلی بود چشمش به در
سـه سالــه دارد حسین یک لاله دارد حسین
حسین حسین یا حسین
افتاد تب هلاک توی سرتان
یک آتش سهمناک توی سرتان
لب های رقیه از عطش خشک شده
ای این همه آب!خاک توی سرتان
جلیل صفر بیگی
شستم در حدود باغ لیلی
شکستم بعد از این باداغ لیلی
رقیه خیمه ی خاکستری را
تکانده در تب آفاق لیلی
سودابه امینی
خمیده قد دلجویی سه ساله
پریشان است گیسویی سه ساله
پدر را دید و جان تسلیم او کرد
شهید عشق، بانویی سه ساله
مریم حقیقت
در اوج غم دمادم گریه کردند
کنار مشک نم نم گریه کردند
برای بی کسی های رقیه
دوبیتی های من هم گریه کردند
پروانه عزیزی فرد
زبان آتش و گل های دامن به خاک افتاده این جا یک عروسک
عمود خیمه و رنج خمیدن
رقیه در تب بالا پریدن
سودابه امینی
تنش لبریز زخم تازیانه
شب و ماه خرابه آشیانه
گل پر پر پدر را خواب می دید
ستاره نم نم از چشمش روانه
محمد حسین انصاری نژاد
رقیه دختر زیبای بابا
رفیق و همدم دنیای بابا
سفر رفتم نبینم غصه داری؟
بشه اشکت غم فردای بابا
علیرضا حاتمی
می آیم با شمیم زخم لاله چهل بار از کتابی سرخ خواندم
به دستم خون اوراق سه ساله
مصیبت نامه یاس سه ساله
محمد حسین انصاری نژاد
می آیی تو غمین و خسته از چه ؟
در چشم تو اشکها نشسته از چه ؟
آیا به غم کدام یاری - بابا !
برمی گردی بگو شکسته از چه ؟
سید حبیب حبیب پور
ای داغ غمت لاله به باغ دل ما
نام تو رقیّه جان، چراغ دل ما
دلسوختگان غم خود را دریاب
بگذار تو مرهمی به داغ دل ما
سید رضا مؤید
فلک، چند نالم زدردِ فراق
دلم خون شد از دوری اشتیاق
الهی نباشد به دار فنا
به درد یتیمی کسی مبتلا
فرصت نکردهای که تنت را بیاوری
یا تکههایی از بدنت را بیاوری
بیتن رسیدهای که برای دلم خبر
از تلخی نیامدنت را بیاوری
دختر شاه مدینه کنج ویرونه نشسته صورتش خونیوخاکی تنش ازجفا سیاهه
رمقی به تن نداره شده از زندگی خسته
سر گذاشته روی دیوار گمونم که چشم براهه
این صحنه ها را پیش از این یکبار دیدم
من هر چه می بینم به خواب انگار دیدم
شکر خدا اکنون درون تشت هستی
بر روی نی بودی تو را هر بار دیدم
سرت به دامن این شاهزاده افتاده
به دست طفل خرابات باده افتاده
کنون که نوبت من شد دو دست کوچک من
کنار رأس تو بی استفاده افتاده
ستاره بود و به دیدار ماه عادت داشت
سه ساله بود و به اغوش شاه عادت داشت
ز صحن خشک لبش خنده رد نشد بی اشک
شکسته بود و همیشه به اه عادت داشت
خبر آمد که ز معشوق خبر می آید
ره گشایید که یارم ز سفر می آید
کاش می شد که ببافند کمی مویم را
اب و آیینه بیاریید پدر می آید




