ابـو هـريـره خـرمـائى چـنـد بـه خـدمـت حـضـرت
رسـول صلى اللّه عليه و آله و سلّم آورد و خواستار دعاى بركت شد
نابغه جَعْدى كه از شُعراى
حـضـرت رسـول صـلى اللّه عليه و آله و سلّم تعداد شده قصيده اى در خدمت آن حضرت مى
خواند تا رسيد به اين شعر...
كـودكـى را بـه خـدمـت حضرت
رسـول صـلى اللّه عـليـه و آله و سـلّم آوردنـد كـه بـراى او دعـا كـنـد چـون سـرش را
كـچـل ديد...
من دست از جان شستم و دست به آسمان برداشتم و گفتم : من
بنده تو و آزاد كرده پيغمبر توام و مرا از غرق شدن نجات دادى آيا شير را بر من مسلّط مى
گـردانـى ؟! پـس در دلم افـتـاد كـه گـفـتـم : اى سـَبـُع ! مـن سـفـيـنـه ام مـولاى
رسـول خدا صلى اللّه عليه و آله و سلّم حرمت آن حضرت را در حقّ مولاى او نگاه دار....
آهو گفت : اين اعرابى مرا شـكـار كـرده اسـت و مـن دو طـفـل در ايـن كـوه دارم مرا رها كن كه بروم و آنها را شير بدهم و برگردم ...
قـريـش طـُفـَيـْل بـن عـَمـْرو را گـفـتـنـد كـه چـون در مـسـجـدالحـرام
داخـل شـوى پـنبه در گوشهاى خود پر كن كه قرآن خواندن محمّد صلى اللّه عليه
و آله و سـلّم را نـشـنوى مبادا ترا فريب دهد...
واللّه كه اگر به عدد درختهاى مكّه و يـمـن گـوسـفـنـد داشـتـه بـاشـم هـمـه را در مـيـان شـما قسمت خواهم كرد...
چـون حـضـرت رسـول صـلى اللّه عـليـه و آله و سـلّم بـه مـدينه هجرت نمود و
مسجد را بنا كرد در جانب مـسجد درخت خرمائى خشك كهنه بود و هرگاه كه حضرت
خطبه مى خواند بر آن درخت تكيه مى فرمود...




