تبلیغات X
سفارش بک لینک
آموزش ارز دیجیتال
ابزار تادیومی
خرید بک لینک قوی
صرافی ارز دیجیتال
خرید تتر
خدمات سئو سایت
چاپ ساک دستی پارچه ای
چاپخانه قزوین
چاپ ماهان
techtip
تراوین




هیئت جوانان عزادار حضرت ابوالفضل العباس (ع)

درباره وبلاگ


هیئت جوانان عزادار حضرت ابوالفضل العباس(ع) محله پسکلایه کوچک واقع در شهرستان شهسوار بوده و عمده فعالیتهای این هیئت برگزاری مراسم فرهنگی و مذهبی با حضور جوانان ولائی و متدین محل و حمایت پیران و پیشکسوتان می باشد. مکان هیئت: تنکابن - پسکلایه کوچک - خیابان شهید کوهستانی- خیابان شهید بیژن حسین پور - مسجد صاحب الزمان (عج)


ورود کاربران

موضوعات مطالب

- حج
- شعر
- صفر

نويسندگان

آمار بازديد


    آنلاين : 1 نفر
    بازديد امروز : 106012 نفر
    بازديد ديروز : 32758 نفر
    بازديد ماه : 138770 نفر
    بازديد سال : 106011 نفر
    کل بازديد : 377553 نفر
    تعداد اعضا : 10 نفر
    کل مطالب : 1983
    نظرات : 69



چند روزی از عید غدیر خم می گذشت و هنوز مردم در شادی عید بودند و مسلما تا اول محرم خیلی مونده بود تو مسیر یکی از مراکز خرید شهر وارد پاساژی شدم که چند تا از آشنایان در آن مکان مغازه داشتند دقیقا یادم نمی یاد چکار داشتم تو یکی از راهروهای پاساژ دیدم مردم جمع هستند و پیرمرد دوره گردی هم اون وسط نشسته و زار زار گریه می کنه...نزدیک شدم دیدم یه دایره زنگی هم کنارش افتاده...


پیرمرد بقدری مظلومانه گریه می کرد که هر بیننده ای واقعا دلش می شکست...چند تا آشنا رو دیدم پرسیدم چی شده....بعد از سلام و احوال پرسی با عصبانیت گفتنداین پیرمرد بنده خدا دایره زنگی دستش هست و به مناسبت ایام که ایام عید غدیره تو خیابون می زنه و مردم و شاد می کنه و مردم هم بهش پول می دهند...تمام زندگی اش همینه...و از این راه برای بخور و نمیر خودش و زندگی اش پول درمیاره...پسر فلانی (که یه نو طلبه خیلی تند رو بود) اومده زده تو گوش این پیرمرد...بهش گفته مگه نمی دونی چند روز دیگه اول محرم هست..و تهدید کرده که جمع کن این بساط مطربی ات رو شما هما عوامل وهابیت هستید و ....از این حرف ها...و بیچاره نشسته اینجا گریه می کنه...
پیرمرد که همین جور زار می زد و گریه می کرد....زیر لب می گفت ...منو که خدا زده...دیگه زدن دارم که تو هم منو میزنی....
راستش منم مثل این دوستمون با شنیدن داستان خیلی عصبانی شدم...گفتم کجاست این آقای تندرو که زورش به این بدبخت رسیده...راستش آماده بودم که وقتی دیدمش یه سیلی آبدار مهمونش کنم...مثل همون سیلی که به پیرمرد بدبخت زده...خودم رو خیلی کنترل کردم...خونم به جوش اومده بود....با دوستمون رفتیم دیدنش....همین دیدمش بدون سلام گفتم آخه مرد مومن این پیرمرد زدن داره که زدیش...حالا نشسته گریه می کنه؟...
برای اینکه عمل خودش رو توجیه کنه گفت آقای....از شما بعیده که خودت خادم هیئت هستی و از این حرکت ها حمایت می کنی...
حرفش رو قطع کردم گفتم کدوم حرکت ؟ کدوم حمایت ؟   تو به یه آدم بدبخت و بی نوا ظلم کردی تهمت زدی؟ وهابیت چیه؟ این آدم بدبخت چه ربطی داره به وهابیت...
تازه ما هنوز وارد ماه محرم نشدیم...یه هفته از عید گذشته و این بدبخت هم هنوز تو این حال و هواست که برای زندگی اش یه لقمه نون دربیاره....
تو اگه واقعا هم نگران سیاست های وهابیت و محرم بودی یه 1000 تومانی می گذاشتی تو کاسه این بدبخت و بهش یادآوری می کردی که هواست باشه ها چند مدت دیگه ماه محرم شروع میشه...اگه تو ماه محرم دوباره می دیدیش حق با تو بود...
دوستمون هم کلی باهاش صحبت کرد و خودش هم فهمید چقدر اشتباه کرده...گفت آقا من بیام ازش معذرت خواهی کنم درست میشه؟
گفتم والله اینو من نمی دونم حلالت می کنه یا نه ..اون بدبخت می دونه و تو و اون خدا...ولی حتما برو ازش معذرت خواهی کن...
با عصبانیت از مغازه اش اومد بیرون و رفت سراغ پیرمرد و ازش معذرت خواهی کرد و باهاش دست داد و سریع رفت...پیرمرده رو از زمین بلند کردیم همه یه کمکی بهش کردند در حالی که دایره زنگی اش رو زیر بغلش زده بود و با دستای خاکی اش اشکاش رو پاک می کرد رفت.

و ادامه داستان برای من یه درس دیگه ای داشت...
شنیدم این آقا برای زیارت آقا امام حسین (ع) روانه کربلا شد و قرار بود برگرده که نیومد...همه خانواده اش نگران بودند...و پیگیری کردند....فهمیدند که تو گشت ورودی یکی از شهرها سربازهای آمریکایی بهش گیر دادند و بردنش تو اردوگاه...و این نقل قولی بود که از برادرش ما شنیدیم. چند سال گرفتار شد و نتونست برگرده و اسیر آمریکایی ها بود خلاصه شکر خدا بعد از مدتها تونست به ایران برگرده.
هر موقع این اتفاق ها رو کنار هم قرار می دم نمی دونم درسته به هم ارتباطش بدیم یا نه ولی همیشه این حدیث از امام حسین (ع) به ذهنم تداعی میشه که به امام سجاد (ع) سفارش فرموده و امام سجاد (ع) در آخرین روزهای عمر خود به امام باقر(ع) می فرمایند:

هنگامي كه پدرم امام حسين(ع) وفات كرد، ساعتي قبل مرا به سينه اش چسبانيد و فرمود:
پسرم!بپرهيز از ستم كردن بر كسي كه ياوري براي انتقام تو، جز خدا ندارد. و نيز به پسرش امام باقر(ع) فرمود: پسرم!تو را به همان سخن وصيت مي كنم كه پدرم هنگام شهادت مرابه آن وصيت كرد

 




اعلانات خيريه



موسسه خيريه محک



بنياد خيريه مهر نور, بنر حمايتي,بنر خيريه,بنر مهر نور


جستجو




در اين وبلاگ
در كل اينترنت



پربازديدترين مطالب

زيارت اماکن مذهبي


پخش زنده حرم