درباره وبلاگ
هیئت جوانان عزادار حضرت ابوالفضل العباس(ع) محله پسکلایه کوچک واقع در شهرستان شهسوار بوده و عمده فعالیتهای این هیئت برگزاری مراسم فرهنگی و مذهبی با حضور جوانان ولائی و متدین محل و حمایت پیران و پیشکسوتان می باشد. مکان هیئت: تنکابن - پسکلایه کوچک - خیابان شهید کوهستانی- خیابان شهید بیژن حسین پور - مسجد صاحب الزمان (عج)
ورود کاربران
آخرين مطالب ارسالي
- حلول ماه مبارک رمضان 1447 هجری قمری سال 1404 شمسی
- ولادت حضرت علی اکبر
- میلاد حضرت سید الشهدا(ع)، حضرت ابوالفضل العباس(ع)،امام سجاد(ع)
- وفات حضرت زینب (س)
- شهادت امام علی النقی الهادی علیه السلام
- مبعث پیامبر اسلام (ص)
- شهادت امام رضا(ع) تسلیت باد
- شهادت ختم رسل ، محمد رسول الله (ص) تسلیت باد
- شهادت امام حسن مجتبی(ع) بر تمامی شیعیان تسلیت باد
- اربعین حسینی بر تمامی شیعیان تسلیت و تعزیت باد
- زیارت اربعین امام حسین علیه السلام
- شهادت حضرت رقیه سلام الله علیها
- اول صفر ورود اهل بیت (ع) به شام
- وقایع روز نوزدهم محرم حركت كاروان اسرا به شام و وقایع عجیب این سفر
- وقایع روز سیزدهم محرم مجلس ابن زیاد لعنه الله علیه
- روز سیزدهم محرم - تدفین پیکر شهدای کربلا
- وقایع روز دوازدهم محرم سخنان حضرت زینب (س) در ورود به کوفه
- شهادت امام سجاد علیه السلام
- وقایع روز یازدهم محرم حرکت کاروان اسرا به کوفه
- ۱۱ معجزه بعد از عاشورا
نويسندگان
آمار بازديد
آنلاين : 1 نفر
بازديد امروز : 105996 نفر
بازديد ديروز : 32758 نفر
بازديد ماه : 138754 نفر
بازديد سال : 105995 نفر
کل بازديد : 377537 نفر
تعداد اعضا : 10 نفر
کل مطالب : 1983
نظرات : 69
وقتی سیدالکریم(ع) حق همسایگی را ادا میکند
باور حرفهایش برایم عجیب بود به حدی که هرچه ماجرا را از بقیه میشنیدم
قبول نمیکردم تا اینکه خودش را دیدم. وقتی داستان را از زبان خودش شنیدم،
کم کم باور کردم. از ۳ سال پیش تاکنون را با جزئیات برایم تعریف کرد و در
پایان تمام حرفهایش تنها با بغضی شکسته پاسخش را دادم. میگفت مریضی تمام بدنش را گرفته بوده و
غدههای سرطانی به جان بند بند وجودش افتاده بودند. از ناامیدی تمام پزشکان
و آماده شدن خانوادهاش برای آخرین روزها و ماههای بودن او در خانه
میگفت و در آخر از اتفاق عجیبی که همه معادلات را بهم ریخت. اتفاق عجیبی که زندگی اکرم لطیفی بانوی ۴۸ ساله را زیر و رو کرد و مرا به شهرری کشاند تا پای حرفهایش بنشینم. قرارمان در گوشهای از حرم حضرت عبدالعظیم
بود، از روی عکسی که از او دیده بودم شناختمش و پای همه حرفهایش نشستم.
نگاهش کردم و گفتم: ماجرای شفا گرفتن شما که خادمان حرم میگویند، حقیقت
دارد؟ با سر پاسخم را داد و گفت: «بشین تا کامل حقیقت رو بگم.» روی سنگهای مرمر حرم نشستم و منتظر شنیدن
داستان زندگیاش شدم. نگاهی به ضریح انداخت و پس از کشیدن نفسی عمیق گفت: ۴
سال بود که سرطان داشتم و وضعیتم بسیار بد بود حتی تمامی پزشکان از بهبودم
قطع امید کرده بودند. هنگامی که به مطب پزشک جراح رفتم، دکتر در چشمانم
نگاه کرد و گفت: به جای ۲۰ میلیون تومان هزینه برای عمل جراحی این پول را
برای کفن و دفنت هزینه کن. صدایش محکمتر شد و ادامه داد: «وقتی این
حرفها را از پزشک شنیدم به او گفتم: عمر دست خداست شما کارت رو انجام بده
باقی ماجرا به دست آقای بزرگواری که سالها است همسایهاش هستم. پزشکم تعجب
کرد و پرسید: کدام آقا؟ گفتم: حضرت سید الکریم (ع).» نام سید الکریم را که آورد باز هم نگاهی
به ضریح غرق نور انداخت و به حرفهایش ادامه داد: عمل جراحی ام انجام شد،
پس از عمل به حرم آمدم و خطاب به حضرت گفتم: من سال هاست همسایهات هستم و
نمازهایم را در حرمت میخوانم، نمیدانم به چه شکلی اما باید مرا شفا دهی. در ادامه گفت: پس از هشتمین شیمی درمانی
وضعیتم بسیار بد بود و با ویلچر حرکت میکردم حتی تمامی پزشکان و خانواده
ام آماده مرگم بودند. همان شب به همراه دامادم به حرم آمدم و روبروی ضریح
ایستادم، تنها یک جمله گفتم و به خانه بازگشتم. در میان اشکهایم گفتم: «اگر مرا شفا ندی روز قیامت جلویت را میگیرم.» به زحمت اشکهایش را پاک کرد و ادامه داد:
به خانه بازگشتم و خوابم برد. خواب دیدم یک آقای بلند بالا برای عیادت به
خانهام آمد، در خواب به او گفتم، شما از خادمان حرم هستید؟ گفت: «من
عبدالعظیم حسنی هستم.» یک ظرف قرمز به من داد و گفت: چرا در حرم ما گفتی
روز قیامت جلویت را میگیرم! من آمدهام تا بگویم جلویم را نگیر و بلند شو. نه چشمانش امان حرف زدن میداد و نه لرزش
دستانش، نفس عمیقی کشید و آرام باقی ماجرا را تعریف کرد و گفت: وقتی حضرت
در خواب گفتند بلند شو، ناگهان از خواب پریدم و دامادم را در اتاق دیدم. به
او گفتم: من شفا گرفتم اما باور نکرد، از روی تخت بلند شدم و وقتی دید
میتوانم راه بروم حرفهایم را باور کرد. لبخند آرامی زد و ادامه داد: الان به لطف
خدا و به واسطه شفاعتحضرت عبدالعظیم شفای کامل گرفتم. حتی چشم راستم بینایی
خود را کامل از دست داده بود، اما حالم کاملاً خوب شده است. در دوران
بیماری، سرطان تمام بدنم را گرفته بود. اوایل سرطان سینه داشتم، اما سپس
سرطان لنف، لگن، تخمدان و رحم گرفتم و تمام اندامهایم با سرطان درگیر شده
بود. با صدای آرامش گفت: الان ۴ سال است که
کاملاً سالم هستم و هیچ بیماری ندارم، تمامی پزشکان از شفای من تعجب کردند و
بعد از دیدن آزمایشات و نتیجه اسکنها از ناپدید شدن تمامی غدههای سرطانی
شگفت زده شدند. تمام مدارک پزشکی ام نیز نشان میدهد که دیگر هیچ
بیماریای ندارم. صورتش را برگرداند و با نفس عمیقی گفت: من
هرچه دارم از کرم آقا سید الکریم است و زندگی امروزم را مدیون او هستم.
حضرت حق سالها همسایگی و ۲۷ سال نماز خواندن در حرمش را ادا و مرا شرمنده
خود کرد. رواق منظر چشم من آشیانه توست کرم نما و فرود آ که خانه خانه توست
تعداد بازديد : 36 | ارسال نظر(0) | نسخه قابل چاپ | موضوع: علمای دین و عارفان,
برچسب ها: کرامات,سیدالکریم ع,حضرت عبدالعظیم علیه السلام
جستجو
پربازديدترين مطالب
پيوندها
- پرچم سرخ یا حسین
- مختارنامه ای ها
- پایگاه جامع عاشورا
- ایران و جهان چند قطبی
- ایران ارتوپد
- دریای خزر
- داستان برای کودکان و نوجوانان
- تغذیه سالم و درست
- هیئت انصارالحسین (ع) شهدای آذریهای تنکابن
- هیئت انصار الحسین
- بزرگترین وبلاگ اشعار مذهبی
- بچه های شیعه
- سایت مسجد جمکران
- پایگاه اطلاع رسانی تعزیه ایران
- تجربه های آموزشی قرآنی
- دار الایتام امام هادی (ع)
- آموزش زبان انگلیسی برای کودکان
- کوچکترین مرد کربلا
- پایگاه مقاومت شهدای پسکلایه کوچک
- شجره طیبه صالحین
- فروشگاه اسلام مارکت
- آموزش مداحی امیرپور خادم العباس
- شیعه نیوز
- شیعه لیدرس
- هاست رایگان
- پوسترهای مذهبی
- مجمع جهانی حضرت علی اصغر(ع)
- دختران آفتاب
- سایت آیت الله سیستانی
- مرکز تعلیمات اسلامی واشنگتن
- تو فقط لیلی باش
- طرح عفاف و ترویج حجاب
- حسینیه نوحه
- طراحی سایت
- ریاحین
- سبک زندگی اسلامی
- کتابخانه احادیث شیعه
- اسلام کوئست
- مسجد الزهرا
- عقیق




