تبلیغات X
سفارش بک لینک
آموزش ارز دیجیتال
ابزار تادیومی
خرید بک لینک قوی
صرافی ارز دیجیتال
خرید تتر
خدمات سئو سایت
چاپ ساک دستی پارچه ای
چاپخانه قزوین
چاپ ماهان
کسب درآمد از فروش فایل




هیئت جوانان عزادار حضرت ابوالفضل العباس (ع)

درباره وبلاگ


هیئت جوانان عزادار حضرت ابوالفضل العباس(ع) محله پسکلایه کوچک واقع در شهرستان شهسوار بوده و عمده فعالیتهای این هیئت برگزاری مراسم فرهنگی و مذهبی با حضور جوانان ولائی و متدین محل و حمایت پیران و پیشکسوتان می باشد. مکان هیئت: تنکابن - پسکلایه کوچک - خیابان شهید کوهستانی- خیابان شهید بیژن حسین پور - مسجد صاحب الزمان (عج)


ورود کاربران

موضوعات مطالب

- حج
- شعر
- صفر

نويسندگان

آمار بازديد


    آنلاين : 1 نفر
    بازديد امروز : 109799 نفر
    بازديد ديروز : 32758 نفر
    بازديد ماه : 142557 نفر
    بازديد سال : 109798 نفر
    کل بازديد : 381340 نفر
    تعداد اعضا : 10 نفر
    کل مطالب : 1983
    نظرات : 69



هوا خیلی گرم بود چند بار استارت زدم که ماشین روشن بشه  ولی نشد و هر کاری کردم افاقه نکرد برف ماشین و بنزین کاربراتور  و ...هر چیزی رو چک می کردم مشکلی نداشت همسرم  و بچه جند ماهه ام که نوزاد بود تو ماشین بودند بیرون ماشین هم آفتاب سوزان مرداد ماه بقدری شدید بود که از شدن گرما و نور خیره کننده آفتاب  نمی شد یک متری  خودت رو هم ببینی...


همسرم که از  شدت گرما خودش داشت از حال می رفت با یک تیکه مقوا بچه ام رو باد  میزد تا حداقل  تا کمی از شدت گرما و حرارتش کم کنه بچه ام بی قراری می کرد و کم کم گریه هاش بیشتر و عاجزانه تر شده بود تمام صورتش سرخ و گلگون شده بود.

کنار خیابون ایستادم و شروع کردم به دست تکون دادن و با  ایما و اشاره کمک خواستن...انگار هیچ کس منو نمی دید...تمام سعی و تلاشم بیهوده بود کلافه شده بودم....زن و بچه ام از شدت گرما تاب و توانشون رو از دست داده بودند همسرم که دیگه نا امید شده بود گفت هیچ  کس نگه نمی داره اینقدر  خودت رو خسته نکن بیا حداقل تو ماشین....صداش دیگه صدای  سابق نبود...برای اینکه دل داری اش بدم گفتم خلاصه یه آشنایی وامیسه و نگه میداره...واقعا خودم ترسیده بودم...از شدت کلافه گی و اینکه چرا مردم اینقدر بی رحم هستند رفتم سمت ماشین خودم و بچه رو از همسرم گرفتم ...همسرم هم اونقدر  از شدت گرما بی حال شده بود که نپرسید بچه رو کجا می برم....

بچه ام و رو دست گرفتم و از روی  عجز و  ناتوانیرکنار با بچه در بغل و ایما و اشاره کمک خواستم ناگهان یک ماشین تریلی زذ کنار و راننده اومد پایین گفت چی شده...جریان رو گفتم و رفت خودش به موتور ماشین نگاه انداخت و مشغول شد...ماشین سواری دیگه ام  که متوچه شده بود زد کنار و  گفت آقا تا ماشینت درست بشه خانم و بچه ات رو بیار تو ماشین من کولر داره بذار گرما اذیتشون نکنه...کلی تشکر کردم و تو دلم خدا رو شکر کردم...

ماشینم درست شد ....همسرم و بچه ام حالشون بهتر شده بود و از راننده های هر دو خودرو  تشکر کردم دو تا  ماشین راه افتادند و منم کم کم داشتم آماده حرکت  می شدم که .....

همسرم در  حالی که بچه کوچک مون  رو نوازش می کرد و می خندید و از اینکه از این اتفاق به سلامتی نجات پیدا کرده بودیم، خوشحال بود ، به من گفت : " خدا به ما  رحم کرد  ، داشتیم از گرما تلف میشدیم  "

و بعد پرسید: از آشناهات بودن؟

یهو به فکر افتادم ...همه اتفاق مثل فیلم سریع از جلوی چشمم رد شد. سرم  رو گذاشتم رو فرمان ماشین زار زار گریه کردم....

همسرم پرسید چرا گریه می کنی شکر خدا  تموم شد....

گریه ام  شدید  تر  شد...

دوباره همسرم با تعجب پرسید من فقط از آشناهات بودند...

سرم رو از رو فرمان برداشتم گفتم : نه از آشناها و دوستان حضرت علی اصغر (ع) بودند.

همسرم تازه متوجه ماجرا شده بود...اونم شروع کرد به گریه کردن به بچه کوچک مان که حالا جون گرفته بود و با صدای خودش می خندید نگاه می کردیم و هر دو گریه می کردیم....




اعلانات خيريه



موسسه خيريه محک



بنياد خيريه مهر نور, بنر حمايتي,بنر خيريه,بنر مهر نور


جستجو




در اين وبلاگ
در كل اينترنت



پربازديدترين مطالب

زيارت اماکن مذهبي


پخش زنده حرم