تبلیغات X
للوکساید۵
سفارش بک لینک
خرید بک لینک قوی
بک لینک ارزان
کوچینگ
نرم افزار حسابداری
بلیط ارمنستان
تراورتن
تور مالزی
آموزش ارز دیجیتال
نالین
بهترین قالب شرکتی
ایده کسب و کار اینترنتی
بهترین قالب شخصی
ساخت ایمیل سازمانی


هیئت جوانان عزادار حضرت ابوالفضل العباس (ع)

درباره وبلاگ


هیئت جوانان عزادار حضرت ابوالفضل العباس(ع) محله پسکلایه کوچک واقع در شهرستان شهسوار بوده و عمده فعالیتهای این هیئت برگزاری مراسم فرهنگی و مذهبی با حضور جوانان ولائی و متدین محل و حمایت پیران و پیشکسوتان می باشد. مکان هیئت: تنکابن - پسکلایه کوچک - خیابان شهید کوهستانی- خیابان شهید بیژن حسین پور - مسجد صاحب الزمان (عج)


ورود کاربران

موضوعات مطالب

- حج
- شعر
- صفر

نويسندگان

آمار بازديد


    آنلاين : 1 نفر
    بازديد امروز : 41522 نفر
    بازديد ديروز : 32758 نفر
    بازديد ماه : 74280 نفر
    بازديد سال : 41521 نفر
    کل بازديد : 313063 نفر
    تعداد اعضا : 10 نفر
    کل مطالب : 1937
    نظرات : 68


Thumb

عالم رباني، حاج ملامحمد زنجاني در راه به عتبات عاليات، براي نماز در مسجد با يك نفر افسر سابق روسي كه به صورت عجيبي هدايت يافته بود آشنا شده و از او خواستم كه چگونه مسلمان شده است؟


او جريان را گفت به اين ترتيب: من اهل لنينگراد شوروي هستم در جنگ جهاني اول افسر و فرماندة دو هزار سرباز روسي بودم و مأمور به تسخير كربلا بودم.

بيرون شهر اردو زديم و آمادة فرمان بوديم كه شبي در عالم رؤيا شخصيت گرانقدري را ديدم كه نزدم آمد و با من به زبان روسي سخن گفت و خطاب به من فرمود: «دولت روس در اين جنگ شكست خورده است و اين خبر فردا به عراق مي‌رسد و با رسيدن اين خبر به سربازان روسي كه در عراق مستقرند، بدست مردم كشته مي‌شوند و تو براي نجاتت از مرگ به دست مردم، اسلام بياور.»

پرسيدم: «سرورم! شما كيستيد؟»

فرمود :‌ «من عباس هستم! قمر بني هاشم!»

شيفته جمال و كمال و بيان گرم او شدم و همانجا به راهنمايي او اسلام آوردم.

آنگاه فرمود: «برخيز و از نيروي ارتش روس فاصله بگير!»

پرسيدم: «كجا بروم؟»

فرمود: «نزديك مقر فرماندهيت اسبي است بر آن سوار شو كه تو را به نجف مي‌رساند و آنجا نزد وكيل مورد اعتماد خاندان ما سيد ابوالحسن برو.»

گفتم: «سرورم! من تنها ده نفر مأمور مراقب دارم چگونه بروم؟»

فرمود: «آنان هم الان مست افتاده‌اند و متوجه رفتن تو نخواهند شد.»

از خواب بيدار شدم و خيمة خويش را عطرآگين و نوراني احساس كردم، با عجله لباس خود را پوشيدم و حركت كردم. مراقبين و پاسداران من مست بودند من از ميان آنها گذشتم اما گوئي متوجه نشدند.

در نزديك قرارگاه خويش اسبي آماده بود سوار شدم و آن مركب (اسب) با شتاب پس از مدتي كوتاه مرا در شهري پياده كرد.

در بهت و حيرت بودم كه ديدم در خانه‌اي باز شد و مرد كهنسال و منوري بيرون آمد و به همراه او يك شيخ بود كه با من به زبان روسي سخن گفت و مرا به منزل دعوت كرد.

از او پرسيدم: «دوست عزيز! آقا كيست؟»

پاسخ داد: «همان مرد فرزانه و بزرگي كه حضرت عباس (ع) شما را به سوي او فرستاد و پيش از رسيدن شما، سفارشتان را به او نمود.»

بار ديگر اسلام آوردم و آن مرد بزرگ، به شيخ دستور داد كه دستورات اسلام را به من بياموزد. شگفت انگيزتر اين كه روز بعد هم خبر شكست دوست روس در عراق انتشار يافت و عربهاي خشمگين به سربازان روسي يورش بردند و همه را قتل عام كردند.

پرسيدم: «شما اينكه اينجا چه مي‌كنيد؟»

گفت: «هواي نجف بسيار گرم است به همين جهت آيت ا. . . اصفهاني در تابستانها كه هواي اينجا بهتر است مرا به اينجا مي‌فرستند.»




اعلانات خيريه



موسسه خيريه محک



بنياد خيريه مهر نور, بنر حمايتي,بنر خيريه,بنر مهر نور


جستجو




در اين وبلاگ
در كل اينترنت



پربازديدترين مطالب

زيارت اماکن مذهبي


پخش زنده حرم