
سرم تو برگه هام بود دیگه داشتم از در خونه می رفتم بیرون که یهو احساس
کردم یکی دو تا پای منو گرفته و نمی تونم حرکت کنم ... دیدم دختر کوچکم با
قد کوچکش مثلا خواسته منو بغل کنه که من پیشش بمونم و نرم بیرون خونه...
مردی میانسال به نظر می رسید ولی با دقت بیشتر میشد فهمید که چهره اش با سن واقعی اش خیلی تناسبی ندارد با همون چهره ء خسته و درد کشیده و قدم هایی لرزان با کمک چند تا از مامورها به سختی بالای چهار پایه رفت طناب رو یکی از مامورها دور گردن اش انداخت حکم اجرای قصاص قرائت شد و از محکوم به قصاص که چند ثانیه ای بیشتر تا مرگ فاصله نداشت خواستند اگر حرفی و یا وصیتی داره اعلام کنه...![]()
هوا خیلی گرم بود چند بار استارت زدم که ماشین روشن بشه ولی نشد و هر کاری
کردم افاقه نکرد برف ماشین و بنزین کاربراتور و ...هر چیزی رو چک می کردم
مشکلی نداشت همسرم و بچه جند ماهه ام که نوزاد بود تو ماشین بودند بیرون
ماشین هم آفتاب سوزان مرداد ماه بقدری شدید بود که از شدن گرما و نور خیره
کننده آفتاب نمی شد یک متری خودت رو هم ببینی...

هیئت به چهار راهی رسیده بود همه ایستاده بودند که ذاکر روضه رو شروع کرد ...روضه ارباب ادب حضرت ابوالفضل العباس (ع) ...

شب تاسوعا بود و روضه حضرت عباس (ع) . تو شلوغی هیئت چراغ ها خاموش بودند و همه سینه می زدند و گریه می کردند. صدای دختربچه کوچولویی بلند شده بود و تو گریه ها و ناله ها گم شده بود...نگاه کردم دیدم اشک تمام پهنای صورتش رو گرفته ... هم اشک میریزه هم باباش رو صدا می زنه و هم هق هق می کنه...رفتم جلو بهش گفتم گریه نکن عزیز دل من چراغ ها روشن بشه بابات میاد دنبالت ...ولی بی قراری می کرد و نمیشد ساکتش کرد....
گفتم : شما کجا و بین الحرمین کجا؟! اون مسیحی گفته بود : پیغمبرمون فرق میکنه ... ولی امام حسین مون که یکیه ...!
می گفت یه مسیحی دیدم ...

گوشه اي از قبر من اين جامه را هم جا كنيد
كاش من در شام تاسوعا بميرم تا شما
خرجيم را نذر فردا ظهر عاشورا كنيد

به امام زاده که می رسیدیم عزاداری در انتها به روضه یکی از شهدای کربلا
ختم می شد و عزادار ها زیارتی هم انجام می دادند و سوار ماشین ها می شدند
تا امامزاده بعدی....
شب اول محرم است و با استرسی که لازم نیست به زبان بیاورم وارد روضه
شدهام، آن هم یک روضه مدرسهای. راستش نگران محرم پیش رو هستم. 

یه شبی روحانی مسجد صحبتی کرد در باب نماز اینکه در روز عاشورا حدود 43 نفر
شهید شدند تا امام و یارانش نماز بخونند...و از اهمیت نماز و اینکه شفاعت
اهل بیت در آن دنیا شامل حال کسانی که نماز را سبک می شمرند نمی شود....

...وقتی نگاه کردم دیدم خیمه گاه و لشکر امام روبروی منه ....و بیرق امام حسین (ع) و قبیله بنی هاشم رو می دیدم ....فریاد زدم وا اماما ...هر کاری می کردم اسبم رو هی کنم به سمت امام برم نمی تونستم...

....بارها ذبح گوسفند رو دیده بودم و برام عادی بود و مشکلی
نداشتم ولی نمی دونم اون شب چه اتفاقی افتاد که منقلب شدم و تحمل دیدن این
صحنه رو دیگه نداشتم...

چند روزی از عید غدیر خم می گذشت و هنوز مردم در شادی عید بودند و مسلما تا اول محرم خیلی مونده بود تو مسیر یکی از مراکز خرید شهر وارد پاساژی شدم که چند تا از آشنایان در آن مکان مغازه داشتند دقیقا یادم نمی یاد چکار داشتم تو یکی از راهروهای پاساژ دیدم مردم جمع هستند و پیرمرد دوره گردی هم اون وسط نشسته و زار زار گریه می کنه...نزدیک شدم دیدم یه دایره زنگی هم کنارش افتاده...

از هفته ها قبل از شروع محرم ما چند نفر از خادمین هیئت تمام کارها رو انجام داده بودیم...مشکی بستن ، نصب پرچم ها ...تهیه ارزاق برای پذیرایی عزاداران...و گاری هایی که روش سیستم های صوتی و روشنایی نصب شده بود....همه چیز آماده بود...




